افتاده در قطبی ترین عرض البلد بودیم
مانند دو خط موازی در کنار هم
بن بستها را پیچها را مستند بودیم
یک جفت کفش کهنهای که با خیابانها
پایان کل داستانها را بلد بودیم
کنج قفس پرواز را تجلیل میکردیم
کنج قفس درگیر با زاد و ولد بودیم
تنهاتر از روزی که از تقویم جا مانده
غمگین تر از غمگینی سنگ لحد بودیم
مهتاب میتابید و شب در کوچه پیدا بود
ما همنشین خوابها در جذر و مد بودیم
عصمت الله سیروس





