شهرِ پر از اشباح وهم‌انگیز جامانده‌ست

شهرِ پر از اشباح وهم‌انگیز جامانده‌ست
در من هزاران حمله‌ی چنگیز جامانده‌ست

با این‌که رفتی، دور کردم خاطراتت را
اما ببین عکس تو روی میز جامانده‌ست

من ترجمان دردهای بی‌شماری‌ام
از نسل من اندوه در من نیز جامانده‌ست

اصلا نمی‌بارد به صحرا برف و بارانی
از نوبهار زندگی، پاییز جامانده‌ست

یک دختر غمگین و تنها، رو به دیوارم
در من زنی از رنج‌ها لبریز جامانده‌ست

از من چه حاصل؟ تکه‌های شعر و احساسم ـ
در دست باد افتاده و ناچیز جامانده‌ست

من سال‌های پیش رفتم، تا تو خوش باشی
در ذهن تو «مژگانِ» حلق‌آویز جامانده‌ست

مژگان فرامنش

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *