آسمان یک‌سره جاخورد و زمستان بارید

آسمان یک‌سره جاخورد و زمستان بارید
درد پیچید به‌ خود، گریه فراوان بارید

زندگی دانه‌ی برفی شد و در کوچه رها
بر سر دخترک گیسو‌پریشان بارید

رشته‌ی عمر در این معرکه بیهوده گسست
بدبیاری وسط دل‌خوشیِ مان بارید

دلِ خوش گم‌شده‌ای است درون تاریخ
که بر او گٓرد نپرسیدن و نسیان بارید

وطنم! زخم تو دیرینه و همزاد من است
روی آبادی من کشور ویران بارید

شرم سه سده‌ ستم‌رانیِ این قوم جهول
لکه‌ابری شد و از چشم خراسان بارید

‍ مژگان فرامنش

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *