اطاق و آیینه و روسری دور سرم

اطاق و آیینه و روسری دور سرم
گرفته حال من از روزگار بی پدرم

کنار پنجره و روزهای سر درگم
به انتهای خیابان نشسته می نگرم

به عابران ،که شبیه همیشه خوشحال اند
به دردهای خودم، گریه های بی اثرم

درون من که پراز دختران غمگین اند
منم و خشکی لب ها و چشم های ترم

بهار رفت و خزان آمد و زمستان ها
ومن هنوز همان تک درخت بی ثمرم

پراز سیاهی ام و خودکشی حلالم باد
به ناامیدی از این روزگار میگذرم

مژگان فرامنش

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *