من یک زن از قبیله‌ی غمگینم‌

من یک زن از قبیله‌ی غمگینم‌
در قلب اضطراب وطن دارم
در من زنان قریه جگر خون‌است
صد گفته در گلو قدغن دارم

شد سال‌ها قلمرو خونینم
تا پا به‌پای گریه اتن کردم
از کشته پشته ساخته‌ام در خود
چندین و چند گور ‌ و کفن دارم

بیچاره‌گی‌ست قسمت من دائم
روحم شکنجه می‌شود از آغاز
گل‌های دامنم همه پژمردند
در سر امید سیر چمن دارم

یا یک زن از قبیله‌ی قیرقیزم
رویای من بلندی واخان است
در من هنوز هلهله موجوداست
پیراهن امید به تن دارم

لب تشنه‌ام به غایت تنهایی
در بسترم حرارت صد زخم است
باران سوزن‌است به فرقم آخ
بر لب هزار بخیه سخن دارم

آری بُلند بانوی پامیرم
با دخت آفتاب رفیقم من
هر شب به صحن کوچه‌ی‌ مهتابی
از عشق آیتی به دهن دارم

من ارتعاش ممتد و تاریکم
در رگ رگم تراوش صد درد است
سودایی ام حقیقت من مرگ‌ است
بر سینه غصه‌های کهن دارم

در چنگ دود مُدهش تریاکم
در رخوت از تغافل تقدیرم
محکوم مرگ مغزی تاریخم
هر چند باغ‌ها به یخن دارم

من یک زن از قلمرو تاتارم
محکوم‌ سُم اسب‌ مغول هستم
یا بغض یک هلاکت پنهانم
صد ها هزار درد و‌محن دارم

‍ مژگان ساغر

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *