زندگی بمب شده در سر من می‌بارد

زندگی بمب شده در سر من می‌بارد
مرگ هم جان مرا می‌برد و می‌آرد

خانه زخمی شده اما سر پایش مانده
پدرم رفته ولی خاطره‌هایش مانده

منم و بار عیالی که به دوشم هست و…
فقر با اسلحه‌ای در پسِ گوشم هست و…

مادرم بعد پدر خسته شده پیر شده
دیگر از باقی عمرش پس از او تیر شده

خواهرم از گل و پروانه بدش می‌آید
دق مکتب شده از خانه بدش می‌آید

بس که موهای سرش مثل خزان می‌ریزد
دیگر از آینه و شانه بدش می‌آید

در خودش پُت شده با چشم تَرش، می‌گوید
از من و شانه‌ی مردانه بدش می‌آید

سال‌ها می‌شود او کارگر گلخانه‌است
گرچه از دیدن گلخانه بدش می‌آید

و برادر که از این قصه به تنگ آمده بود
از غم سفره‌ی خالی سر ننگ آمده بود

گفت باید که غم سفره‌ی خالی را خورد
چاره‌ای باید و در حسرت یک لقمه نمرد!

تک و تنها دل شب پا طرف مرز گذاشت
بد خطر کرد اگرچه جگر شیر نداشت

ساکت از کوه و کتل با تب و با لرز گذشت
آخرش با دل پر زخم خود از مرز گذشت

روز و شب در طلب “کوچه‌ی خوشبخت” دوید
سال ها کارگری کرد ولی… خیر ندید!

ناامید از همه بیچاره خودش را می‌دید
غمِ یک آدم آواره خودش را می‌دید

آی دنیا! که زبانت تبر و درد شده
مادرم خوش، پسرانش همه‌گی مرد شده!

کاش وقتی که دلت با دل ما بد می‌رفت
قبله‌گاه این وسط از خانه نباید می‌رفت

زندگی یک سگِ گَرگ است نمی‌دانستیم
زندگی خانه‌ی مرگ است نمی‌دانستیم

تا از این مخمصه‌ها گور خودم را ببرم
تا لب بام بیا بدرقه‌ام کن! بپرم…

‍ ‍ ‍ محمدباقر قلندری

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *