کاشکی آسمان شود پیدا
زندگی گم شده به قریهی ما
کاش یک«زنده جان»شود پیدا
زلزله…زلزله… زمین بلعید
روستا روستا هراتم را
برگریزان نه، مرگریزان است
آنچه در این خزان شود پیدا
خشت را دانهدانه بردارید
خاک را پس کنید آهسته
باید از خاکهای این خانه
بسته یک خاندان شود پیدا
دست معصوم کودک است آنجا
گشته شاید به آسمان بالا
آسمان هم نمیکند کاری
مرگ اگر ناگهان شود پیدا
آه جامی و خواجه عبدالله
یاریام میکنید یک بیتی
که در آن اشکهای گمشدهای
مرد بیخانمان شود پیدا
٭٭٭
ای غزل! در غم چنین سنگین
بال و پر میزنی، بزن اما
من که در جستجوی سوختنم
باید آتشفشان شود پیدا
قنبر علی تابش





