عشق آواره ترین شاعر یمگان باشد
شادیان را چقدر در دل خود جا دادم
تا چنین پیش قدمهات چراغان باشد
هرچه ابراند به پلکان خود آویختهام
آسمان دمبهدم آبستن باران باشد
بیرق عاشقی از بلخ نیافراشت کسی
شاید از عشق همه شهر پشیمان باشد
بنشین چای بنوشیم کمی اول سال
چای تلخ است بگو قند فراوان باشد
سرخی عشق تو لب های مرا شعر آموخت
از خدا نیست پس از خلق چه پنهان باشد
نامت از قافیههای غزلم پنهان ماند
عشق از بس که عزیز است به زندان باشد
قنبر علی تابش





