تو با خیال خودت رفته‌ای به پیشانی

تو با خیال خودت رفته‌ای به پیشانی
به کوه خورده سرت، لاجرم نمی‌دانی

به ساکنان تنت جاده‌ای نمانده‌است
در استخوان تو افتاده‌است ویرانی

به قله‌های دهان تو باد پیچیده
ز بیره‌های تو افتاده‌است دندانی

چهار سال شده کاسه‌ی سرت خالی‌ست
کی چشم‌های تو را می‌کند چراغانی؟

مکیده خون ترا گرگ دست‌های خودت
ترا نجات دهد ایزد از پریشانی

دوباره سبز شود بر تن تو زیبایی
دوباره صورت خود را خودت برویانی

مقصود حیدریان

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *