خلق من تنگ است، ساعت، حال گردیدن ندارد

خلق من تنگ است، ساعت، حال گردیدن ندارد
شیشهٔ قندیل دیگر شوق خندیدن ندارد
مانده ام پیشانی خود را سرِ زانوی کلکین
آسمان ابریست اما میل باریدن ندارد
من هوای برف دارم، تا بخواهی حرف دارم
هیچکس اما دگر برنامهٔ دیدن ندارد
شب « تُرمپت» مینوازد با گلوی زخمی ماه
غیر از طوفان کسی نیروی رقصیدن ندارد
هیچ گنجشکی نیاید، گرچه برگردد بهاران
توت تلخ شاخه های سوخته، چیدن ندارد
ترک کردم خانه ام را در میان دود و آتش
گریه کرده گفت دل تصمیمِ کوچیدن ندارد

سمیع حامد

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *