محمل نبسته رنجِ سفر می کشیم ما
آلوده است این دل ما بر دو چشم او
آیینه ایم و زنگ شرر می کشیم ما
زخم درون ما ز چه رو به شود مگر ؟
عمریست داغ دیده به بر می کشیم ما
گل های این چمن بخدا رنگ آبروست
هر غنچه را ز فیض سحر می کشیم ما
دیگر چه اعتبار به هر خار وخس کنیم
آهِ دلِ شکسته به سر می کشیم ما
یارا سواد نسخه به بدنامی ام مکن
پاس ادب به دوش بشر می کشیم ما
خواجه مرام ما سفرِ تازه میکند
تلخی نام او چو شکر می کشیم ما
خواجه سلیمان صدیقی 🍂





