تا قدم بیش زدی باز به جولانگه ی عشق

تا قدم بیش زدی باز به جولانگه ی عشق
محترم باش ز هر سجده به فرمانده ی عشق

عقل رفعت گرِ دوران تو با سرمه ی سرخ
اخترِ چرخِ ادب باش به پروانه ی عشق

آتش افروز به وامانده گیِ عشق و جنون
تو به این کوره هنر باش به اندازه ی عشق

این همه غفلت از اندیشهِ خود دور نما
ساز هستی و شرر باش به افسانه ی عشق

غمزه ی هر دو سرا در دلِ نالان تو هست
این نظر دیده ترا در برِ دیوانه ی عشق

ای ترا چهره به امثالِ دو صد حور و پری
که مرا بُرده ز خود باز به میخانه ی عشق

ُصُورِ هر دو فلک ماه دو چشمانِ تو هست
به خدا اختر و پروین شده بیگانه ی عشق

تا نظر باز ز هفت رنگِ شرابت دوختم
فرصتِ نازِ گهر دیده به پیمانه ی عشق

کشم این بار به دل بارِ غمِ عشق ترا
که دلم رفته ازین پس به دوا خانه ی عشق

فرصتِ عرض سخن نیست به غم خانه ی تو
میرسد این دلِ گم گشته به دل خانه ی عشق

شعله ی آتشِ ایمان به دلش باش حیا
خواجه افتاده زمین گیر به زولانه ی عشق

خواجه سلیمان صدیقی 🍂

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *