خونابه میشود چو نیستان تمام ما
ور اندرون میتپد این دل مدام تند
چون مرغِ بسملِ که فتاده به دام ما
غافل مشو ز تیره گی بخت اندر عشق
تا آنکه نیفتی ز بلندی به بام ما
سودای جان ز کشور خونین تنان مخواه
بی رنگ شو چو آیینه بر گیر جام ما
ای عقل بر اندیشهِ عاشق مکن فغان
پیداست شور عشق، ز باب کلام ما
کم همتان ز کوچه ی لیلی حذر کنید
مجنون صفت فتاده زخواری زمام ما
شب ها به جستجوی معمای عاشقان
از دست میرود ز خجالت مرام ما
شرمنده بر دوای دلم کوش ای طبیب
کو مرحمی، که آهِ دل است التیام ما
بر خویش گر رسم چه باکم بود ز مرگ
روزی به روی تخته شود اختتام ما
خواجه به راه عشق به دارت اگر برند
زین بیش رتبه نیست در هستی مقام ما
خواجه سلیمان صدیقی 🍂





