سفره ى دل بِگشُا راست بمن
پرده از دغدغه بر دار، بگو
گوى با من ز دلِ تنگِ خودت
هر چه خواهى به زبان آر، بگو
نو بهار است و دلم اوجِ خزان
با من از گلشن و گلزار بگو
از من از زخم دلِ ريش بپرس
با من از آن گلِ بیخار بگو
به رفیقی که خریدار دل است
مانده ام بر سر بازار بگو
همدمی نیست به جز او دگرم
گشته دل از همه بیزار بگو
بده پيغام من اى يار به او
مَنَما تشنه ى دیدار، بگو
پرده از دغدغه بر دار، بگو
گوى با من ز دلِ تنگِ خودت
هر چه خواهى به زبان آر، بگو
نو بهار است و دلم اوجِ خزان
با من از گلشن و گلزار بگو
از من از زخم دلِ ريش بپرس
با من از آن گلِ بیخار بگو
به رفیقی که خریدار دل است
مانده ام بر سر بازار بگو
همدمی نیست به جز او دگرم
گشته دل از همه بیزار بگو
بده پيغام من اى يار به او
مَنَما تشنه ى دیدار، بگو
شاعر: عبدالله آوا





