تنهایی

تنهایی
باز امشب در غیابت تا سحر تنهاستم
گاه با تقدیر و گه ، با خویش در دعواستم
میکشد سوی جنونم ، بد گمانی ها اگر
خندۀ پنهانی ات را ، با کسی دریافتم
وقتی میبردم به یغما ، بوسه از آن بوسه گاه
جز لبانت کس نمی دانست ، من آنجاستم
از غیابت چون کویری ، خشک و بی آبم ولی
در حضورت ابر و باران ، نعرۀ دریاستم
گر خودت امشب نمی آیی ، خیالت می فرست
انتظارش از سرِ شب تا دمِ فرداستم
کی توانم با سخن یا شعر ، تصویرش کنم
لحظه هایی را که با یادِ ، تو من یکجاستم
سال ها دورم ز تو ، لیکن بسانِ سایه من
گه به دنبالت روان و گه بزیرِ پاستم
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *