تحفۀ خدا

تحفۀ خدا
عاشقی ، این چه بلا بود نمی دانستم
دشمنِ راحت ما بود نمی دانستم
فکر کردم که همین یک دو سه لبخند و اداست
گریه هایش ز قفا بود نمی دانستم
یاد دارم که چسان عشق برویم خندید
گریۀ خنده نما بود نمی دانستم
در همان لحظه که چشماش به چشمم افتاد
دست و پایم به کجا بود نمی دانستم
او دیگر با من ودر خواب و خیالاتم بود
دلِ او در چه هوا بود نمی دانستم
رنگِ زردم خبرِ عاشقی ام فاش نمود
حالتم همچو گدا بود نمی دانستم
شام ها بر سر آن کوچه سحر میکردم
بین ما فاصله ها بود نمی دانستم
قصد کردم که گلی بر سرِ راهش ریزم
کارم آیا که بجا بود نمی دانستم
فکر کردم که غرور ، علتِ بی حرفیی اوست
یا دلیلش ز حیا بود نمی دانستم
آخر از شبنم اشکم گلِ لبهاش شکفت
سخنش کان صفا بود نمیدانستم
چهره انسانی و خویش ز ملایک برتر
تحفۀ او ز خدا بود نمی دانستم
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *