تصویرِ عمر
بارِ نفس کشیدن بر سینه ام گران است
منزل دراز و از پا افتاده کاروان است
موسم چه برگ ریزان ، دلهاست بس پریشان
تصویرِ عمر اینجا آیینۀ خزان است
برفش به بام هستی دل در هوای مستی
این کهنه مرد را دل گویی که از جوان است
از آتشِ خس و خار جز گرد بر نخیزد
دود است آتشی را کاندر جگر نهان است
گفتی بمیر مردم بی شکوه جان سپردم
در حلقۀ نِکویان این رسمِ امتحان است
از هیبتِ رقیبان او لب نمی کشاید
صد گفتنی ز حرفِ نا گفته اش عیان است
آنکو ززخم تن گفت عاشق مباد نامش
فریادِ کُشتۀ عشق از زخم های جان است
گه بر سریر قدرت گه پای بوس خلقیم
بالا و پست نامی از بازیی زمان است
آزادگی نباشد جز در خمیده بودن
تیر از رسایی خویش زندانیی کمان است
بارِ نفس کشیدن بر سینه ام گران است
منزل دراز و از پا افتاده کاروان است
موسم چه برگ ریزان ، دلهاست بس پریشان
تصویرِ عمر اینجا آیینۀ خزان است
برفش به بام هستی دل در هوای مستی
این کهنه مرد را دل گویی که از جوان است
از آتشِ خس و خار جز گرد بر نخیزد
دود است آتشی را کاندر جگر نهان است
گفتی بمیر مردم بی شکوه جان سپردم
در حلقۀ نِکویان این رسمِ امتحان است
از هیبتِ رقیبان او لب نمی کشاید
صد گفتنی ز حرفِ نا گفته اش عیان است
آنکو ززخم تن گفت عاشق مباد نامش
فریادِ کُشتۀ عشق از زخم های جان است
گه بر سریر قدرت گه پای بوس خلقیم
بالا و پست نامی از بازیی زمان است
آزادگی نباشد جز در خمیده بودن
تیر از رسایی خویش زندانیی کمان است





