تارِ سیه

تارِ سیه
داستانِ این چمن تنها گل و پروانه نیست
یا کلامِ مست در پایِ خمِ میخانه نیست
هر ورق از دفترِ این خاک دارد بوی درد
قصه ها تلخ اند اینجا قند در افسانه نیست
ای که میگویی سخن زین خاکدان محتاط باش
آنکه سر پیچیده در عمامه اهلِ خانه نیست
رُو ز شرم خلق پنهان کرده در تارِ سیه
تا بگویندش که آن چشمان سیه بیگانه نیست
ذوقِ فردوسش بسر راهش به جنت راهِ خون
آنکه دوزخ کرده دنیایم ازآن بتخانه نیست
نقشِ تیغِ آدمیزاد است بر لوحِ وجود
پاره گی هایِ تنم از حملۀ گرگانه نیست
گر سخن گویم ز موجِ درد طبعم این چنین
حالتم با آنکه مستی میکند خصمانه نیست
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *