آیینهٔ دل
مگر هنوز، به خاطر، تو را خیال من است
که هر کجا به زبان تو شرح حال من است ؟
عجب ز اینهٔ قلب تو که در آن نقش
ز بعد رفتن من ، باز هم، خیال من است
رضا و مهر تو نازم که جام زهر فراق
برابر تو به از شربت وصال من است
رسید شعر تو و گوشم آشنایی داشت
به نغمه یی که ز مرغ شکسته بال من است
اگرچه سوخت چو پروانه بال تو ای دوست
چو شمع سوخته تا صبح نیز حال من است
شنیده ام که ز دوری ، هنوز، رنجوری
اگر چه رنج و غمت مایهٔ ملال من است
ولی نهفته نماند که ضمن دلتنگی
خوشم که باز، به خاطر، تو را خیال من است
مگر هنوز، به خاطر، تو را خیال من است
که هر کجا به زبان تو شرح حال من است ؟
عجب ز اینهٔ قلب تو که در آن نقش
ز بعد رفتن من ، باز هم، خیال من است
رضا و مهر تو نازم که جام زهر فراق
برابر تو به از شربت وصال من است
رسید شعر تو و گوشم آشنایی داشت
به نغمه یی که ز مرغ شکسته بال من است
اگرچه سوخت چو پروانه بال تو ای دوست
چو شمع سوخته تا صبح نیز حال من است
شنیده ام که ز دوری ، هنوز، رنجوری
اگر چه رنج و غمت مایهٔ ملال من است
ولی نهفته نماند که ضمن دلتنگی
خوشم که باز، به خاطر، تو را خیال من است





