چايي و قند و نبات و استكان در استكان
خلوتی میخواستم تا در نگاهت گم شوم
در پناه حسرت سیمای ماهت گم شوم
خلوتی میخواستم تا اوج لبخندت شوم
تا نبات و چایی و شیرینی قندت شوم
خلوتي مي خواستم تا عشق را رسوا كنم
طعم بوسه از لبت را در دلم دريا كنم
عطر پونه،عطر گندم،عطر عشق، عطر نفس
عطر تو در خلوتم از جنس هستي در قفس
خلوتی میخواستم تا عشق دریایی شود
بچه آهوی قشنگت باز صحرایی شود
در زمین از قصه ی عشقت کتابی سر کنم
داستان دلنشین وصل را باور کنم
خلوتی میخواستم تا شام غم پایان رسد
از نگاهان غریب آسمان باران رسد
خلوتی میخواستم غم کم شود، اما نشد
زندگی آرامش آدم شود، اما نشد
خلوتي مي خواستم با آن صداي مهربان
رفتي و من ماندم و اين اتفاق ناگهان
دیگر اینجا شاعری اندیشه را گم کرده است
این پلنگ بیقرارت بیشه را گم کرده است
ذكيه نوروزى





