فلک، به جرم درستی، دل مرا بشکست؛
مگر شکستن دل، بوده مزد مرد درست؟
نمود نام و نشانش، ز لوح هستی گم
فلک، به هر جا، مرد درستکاری جست.
مرا، امید درستی ز نادرستان نیست؛
از آنکه «سنبل، هرگز، ز شوره زار نرست.»
ز نادرستی، تحقیر می کند دشمن
مرا، که غیر درستی، نکرده ام ز نخست.
درستی است مرا دین و از ارادۀ خود
به سختگیری دنیای دون، نگردم سست!
اسلامبول، مه ۱۹۱۹
مگر شکستن دل، بوده مزد مرد درست؟
نمود نام و نشانش، ز لوح هستی گم
فلک، به هر جا، مرد درستکاری جست.
مرا، امید درستی ز نادرستان نیست؛
از آنکه «سنبل، هرگز، ز شوره زار نرست.»
ز نادرستی، تحقیر می کند دشمن
مرا، که غیر درستی، نکرده ام ز نخست.
درستی است مرا دین و از ارادۀ خود
به سختگیری دنیای دون، نگردم سست!
اسلامبول، مه ۱۹۱۹





