قصيده ي غديريه

قصيده ي غديريه

خورشيد بر مسير سفر بست راه را
در دست خود گرفت سپس دست ماه را

بين سياه چاله ي تاريك و نور محض
مي خواست تا نشان بدهد راه و چاه را

تا شعله هاي فتنه نخيزد پس از غدير
بنشاند نزد بركه، هزاران گواه را

فرمود: “هر كه سرور و مولاي او منم
اينك علي است” داد نشان، پادشاه را

فرمود: “در شمايل اين مرد بنگريد
آئينه ي تمام نماي الاه را”

تاريخ گشت محو تماشاي هيبتش
برداشت گنبد فلك از سر كلاه را

ترسيم كرد صحنه ي پيوند آن دو دست
در پيش چشم خلق، مسير نگاه را

“اتممت نعمتي” پي “اكملت دينكم”
شد نازل و شناخت بشر، تكيه گاه را

تا تكيه بر سرير ولايت زند علي
اعزام كرد خيل ملائك، سپاه را

صد كهكشان به وصله ي پيراهنش، نهان
گيتي نديده بود چنين فر و جاه را

ميزان حق، علي شد و نهج البلاغه اش
آباد كرد خرمن خشك و تباه را

سامان گرفت بي سر و ساماني بشر
پيدا نمود پشت عدالت، پناه را

يابي چون او ميانه ي اصحاب مصطفي
با هم اگر شبيه كني كوه و كاه را

افسوس! خاك تيره ندانست قدر او
شرمنده كرد سرخي خونش پگاه را

گيرم ز كينه، فرق علي را توان شكافت
تاوان چه سان دهند چنين اشتباه را؟

گيرم به داغ فاطمه اش مي توان نشاند
بينند با چه رو نبي دادخواه را؟

گيرم ز كين، توان جگر مجتبي گداخت
تا حشر مي كشند به دوش، اين گناه را

گيرم كه راه آب توان بست بر حسين
سد مي كنند با چه، ره اشك و آه را؟

ذرات عالم است روايت گر غدير
بيني اگر ضمير جماد و گياه را

خورشيد روزم احمد و ماه شبم علي است
يارب مگير، از سرم اين مهر و ماه را

يا مرتضي! بگير به حق ولايتت
هنگام مرگ، دست من روسياه را

افشين علا

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *