خورشيد بر مسير سفر بست راه را
در دست خود گرفت سپس دست ماه را
بين سياه چاله ي تاريك و نور محض
مي خواست تا نشان بدهد راه و چاه را
تا شعله هاي فتنه نخيزد پس از غدير
بنشاند نزد بركه، هزاران گواه را
فرمود: “هر كه سرور و مولاي او منم
اينك علي است” داد نشان، پادشاه را
فرمود: “در شمايل اين مرد بنگريد
آئينه ي تمام نماي الاه را”
تاريخ گشت محو تماشاي هيبتش
برداشت گنبد فلك از سر كلاه را
ترسيم كرد صحنه ي پيوند آن دو دست
در پيش چشم خلق، مسير نگاه را
“اتممت نعمتي” پي “اكملت دينكم”
شد نازل و شناخت بشر، تكيه گاه را
تا تكيه بر سرير ولايت زند علي
اعزام كرد خيل ملائك، سپاه را
صد كهكشان به وصله ي پيراهنش، نهان
گيتي نديده بود چنين فر و جاه را
ميزان حق، علي شد و نهج البلاغه اش
آباد كرد خرمن خشك و تباه را
سامان گرفت بي سر و ساماني بشر
پيدا نمود پشت عدالت، پناه را
يابي چون او ميانه ي اصحاب مصطفي
با هم اگر شبيه كني كوه و كاه را
افسوس! خاك تيره ندانست قدر او
شرمنده كرد سرخي خونش پگاه را
گيرم ز كينه، فرق علي را توان شكافت
تاوان چه سان دهند چنين اشتباه را؟
گيرم به داغ فاطمه اش مي توان نشاند
بينند با چه رو نبي دادخواه را؟
گيرم ز كين، توان جگر مجتبي گداخت
تا حشر مي كشند به دوش، اين گناه را
گيرم كه راه آب توان بست بر حسين
سد مي كنند با چه، ره اشك و آه را؟
ذرات عالم است روايت گر غدير
بيني اگر ضمير جماد و گياه را
خورشيد روزم احمد و ماه شبم علي است
يارب مگير، از سرم اين مهر و ماه را
يا مرتضي! بگير به حق ولايتت
هنگام مرگ، دست من روسياه را
افشين علا





