نفس تنگ شد ناگهان در فراقش
اگر محسنی رفت تنها نه یک تن
که گویی تهی شد جهان در فراقش
هنر می خروشد عیان در غم او
خرد اشک ریزد نهان در فراقش
نه تنها نگردد قلم در کف من
نداند چه گوید دهان در فراقش
چنان بود والا که زیبد برآرند
کلاه از سر خود شهان در فراقش
سزد تا وطن فرش غم گستراند
ز شیراز تا اصفهان در فراقش
دگر تار و پودم شد از جلوه خالی
چو نقش دل همرهان در فراقش
خردمند تا هست قدرش ندانی
مکن شکوه چون ابلهان در فراقش
افشين علا





