دم ظهر، وقت نماز زوال
سگی زخمی و لاغر و خستهحال
به مسجد رسید و کنار درش
نشست از سر اضطرار و ملال
قضارا یکی از بزرگان شهر
میآمد بدان سو به فرّ و جلال
برای نماز و به دنبال او
مریدان پی کسب عنوان و مال
یکی زان میان تاخت بر سگ، چنان
که مردان جنگی به قصد قتال!
به ناگاه سگ را به سنگی نواخت
به همراه دشنام، از این احتمال:
که از پوزهی سگ، مبادا نجس
شود دامن مرد نیکوخصال
دگر مردمان نیز چون او شدند
به سگ، حملهور از جنوب و شمال
سگ بینوا نالهای کرد و رفت
از آن در، ولی در نگاهش سؤال:
چه کردم به اینان که اینسان ز خویش
مرا دور کردند با قیل و قال؟
نه از بانگ من گوشی آزرده شد
نه بر دوش آن جمع بودم وبال
نه نانی بریدم به عمرم ز خلق
نه حقی شد از من ز کس پایمال
اگر لقمه نانی به من داد کس
نبردم ز خاطر به ماه و به سال
نگهبانی از گلهها کرده ام
که نقصان نیابد ز گرگ و شغال
خود آگاهم از حرمت سجدهگاه
که بر در نشستم نه جای رجال
اگر بر در مسجدم راه نیست
نجستر ز من از چه یابد مجال؟
چرا در نبندند بر مکر و جور؟
چرا ره نگیرند بر ابتذال؟
سگان، رانده از در، ولیکن به صدر
چه گرگان و شیران، به کوپال و یال
چه بسیار روباه آدمنما
چه بسیار ماران خوش خط ّو خال
از این مردمان کارها سر زند
که هرگز نگنجد مرا در خیال
نشان ده اگر در صفا چون منند
یکی از همینان برای مثال
ریا و تظاهر کجا کردهام؟
چه کس دیده از من، دغل تا به حال؟
من و ناسپاسی؟ گمانی بعید!
من و بیوفایی؟ خیالی محال!
به محشر، بشر خود گواهی دهد
نجس، بيشتر بودهام يا زلال؟
قضاوت کند بین اینان و من
خداوند بخشندهی لایزال…
افشين علا





