شکایت سگ

شکایت سگ

دم ظهر، وقت نماز زوال
سگی زخمی و لاغر و خسته‌حال

به مسجد رسید و کنار درش
نشست از سر اضطرار و ملال

قضارا یکی از بزرگان شهر
می‌آمد بدان سو به فرّ و جلال

برای نماز و به دنبال او
مریدان پی کسب عنوان و مال

یکی زان میان تاخت بر سگ، چنان
که مردان جنگی به قصد قتال!

به ناگاه سگ را به سنگی نواخت
به همراه دشنام، از این احتمال:

که از پوزه‌ی سگ، مبادا نجس
شود دامن مرد نیکوخصال

دگر مردمان نیز چون او شدند
به سگ، حمله‌ور از جنوب و شمال

سگ بینوا ناله‌ای کرد و رفت
از آن در، ولی در نگاهش سؤال:

چه کردم به اینان که این‌سان ز خویش
مرا دور کردند با قیل و قال؟

نه از بانگ من گوشی آزرده شد
نه بر دوش آن جمع بودم وبال

نه نانی بریدم به عمرم ز خلق
نه حقی شد از من ز کس پایمال

اگر لقمه نانی به من داد کس
نبردم ز خاطر به ماه و به سال

نگهبانی از گله‌ها کرده ام
که نقصان نیابد ز گرگ و شغال

خود آگاهم از حرمت سجده‌گاه
که بر در نشستم نه جای رجال

اگر بر در مسجدم راه نیست
نجس‌تر ز من از چه یابد مجال؟

چرا در نبندند بر مکر و جور؟
چرا ره نگیرند بر ابتذال؟

سگان، رانده از در، ولیکن به صدر
چه گرگان و شیران، به کوپال و یال

چه بسیار روباه آدم‌نما
چه بسیار ماران خوش خط ّو خال

از این مردمان کارها سر زند
که هرگز نگنجد مرا در خیال

نشان ده اگر در صفا چون منند
یکی از همینان برای مثال

ریا و تظاهر کجا کرده‌ام؟
چه کس دیده از من، دغل تا به حال؟

من و ناسپاسی؟ گمانی بعید!
من و بی‌وفایی؟ خیالی محال!

به محشر، بشر خود گواهی دهد
نجس، بيشتر بوده‌ام يا زلال؟

قضاوت کند بین اینان و من
خداوند بخشنده‌ی لایزال…

افشين علا

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *