بی تو خود را بسکه از تاب و توان انداختم

بی تو خود را بسکه از تاب و توان انداختم
بار هستی بود بر دوشم گران، انداختم
هر نهالی از فغانم گشت نخل ماتمی
در گلستانی که طرح آشیان نداختم
رهروان عشق را داغ از سرشگ افتاده بود
شوری از اشگم میان کاروان انداختم
دامن موج خطر باشد مرا ساحل طبیب
کشتی خود را ببحر بیکران انداختم
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *