خفتن نتوان درین گلستان
از ناله شب نخفته مرغان
ای شب نه غم منی خدا را
تا چند نمی رسی بپایان
من مانده و همرهان روانه
من خفته و کاروان شتابان
هستم ز تو من بجان خریدار
دردی که نمی رسد بدرمان
جویند و چه سود چون نیابند
روزی که شوم ز دیده پنهان
من گریه کنان نشسته غمگین
تو خنده زنان گذشته شادان
دردی دارم طبیب کآن را
نتوان گفت و نهفت نتوان
از ناله شب نخفته مرغان
ای شب نه غم منی خدا را
تا چند نمی رسی بپایان
من مانده و همرهان روانه
من خفته و کاروان شتابان
هستم ز تو من بجان خریدار
دردی که نمی رسد بدرمان
جویند و چه سود چون نیابند
روزی که شوم ز دیده پنهان
من گریه کنان نشسته غمگین
تو خنده زنان گذشته شادان
دردی دارم طبیب کآن را
نتوان گفت و نهفت نتوان





