بر ملک فکنده بَرخ، شمس الامراست
بر ملک فکنده بَرخ، شمس الامراست وز ملک ربوده نرخ، شمس الامراست بهتر ز ملوک کرخ، شمس الامراست میران زَمیاند و چرخ، شمس الامراست
بسیار شنیدم من و دیدم بسیار
بسیار شنیدم من و دیدم بسیار کاشفته ببود بر تو از هر سو کار آخر فلکت پشت شد و گیتی یار تو شاد شدی مخالف…
بنگر که چه گفت با دلم چشم، به راز
بنگر که چه گفت با دلم چشم، به راز چشمی که نیامد از غم هجر فراز گفتا که ازین گرستن دور و دراز من رفتم…
بیدادگرا به گِرد بیداد مگرد
بیدادگرا به گِرد بیداد مگرد کز خلق به بیداد برآوردی گرد ترسم بخوری ز درد ما روزی درد بیداد رسد به هرکه بیدادی کرد
بیجاده لب و یاسمن اندام منی
بیجاده لب و یاسمن اندام منی شادی و نشاط و راحت و کام منی آرام دلم بردی و آرام منی بر جان و دلم دامی…
بیمارم و ناردان لبت پندارم
بیمارم و ناردان لبت پندارم در بویهٔ آبی تنت بیمارم گر آبی و ناردان مرا بسپاری جان و تن خویشتن به تو بسپارم
پیوسته چو شمع در گدازم بی تو
پیوسته چو شمع در گدازم بی تو شب تا به سحر به سوز و سازم بی تو نه سوی شراب دست یازم بی تو نه…
تا از بر من تو دوست دور افتادی
تا از بر من تو دوست دور افتادی جان و دل من دور فتاد از شادی بستی کمر هجر و بد و بیدادی تا خون…
تا با تو شدم ز گردش دهر همال
تا با تو شدم ز گردش دهر همال هر روز مرا بسر زند دهر همال؟ ای یار مرا بیک زبان ده ره مال تا بسپارم…
تا بندهٔ آن رخان تابنده شدم
تا بندهٔ آن رخان تابنده شدم همچون سر زلفین تو تابنده شدم در پیش تو ای نگار تابنده شدم چون مهر فروزنده و تابنده شدم





