برای روشنک داریوش
برای روشنک داریوش زن، سختکوشی و زیبایی، با تخته پاره و تنهایی بازو گشوده و میراند، بر موجها به شکیبایی. در بیکرانی آبی ها، پیچیده…
برگ ریزان
برگ ریزان برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست شاخهٔ خشک تنم را برگ و باری آرزوست پایمال یک تنم عمری چو فرش خوابگاه چون چمن هر…
بزغاله و میمون
بزغاله و میمون شنیدم باز هم گوهر فشاندی که روشنفکر را بزغاله خواندی ولی ایشان ز خویشانت نبودند در این خط جمله را بیجا نشاندی…
برف گزان
برف گزان آن دیده که با مهر به سویم نگران بود دیدم که نهانی نظرش با دگران بود آن اختر تابنده – که پنداشتمش عشق-…
بستر بیماری
بستر بیماری همراز من ! ز نالهٔ خود هر چند چشم تو را نخفته نمی خواهم یک امشبم ببخش که یک امشب نالیدن نهفته نمی…
بگو چه گونه بنویسم
بگو چه گونه بنویسم بگو چگونه بنویسم یکی نه، پنج تن بودند نه پنج، بلکه پنجاهان به خاطرات من بودند بگو چگونه بنویسم که دار…
به سوی شهر
به سوی شهر دهقان کنار کلبهٔ خود بنشست در آفتاب و گرمی بی رنگش در دیده اش تلاطم رنجی بود در سینه می فشرد دل…
به کاسهٔ خالی
به کاسهٔ خالی به کاسهٔ این خالی، چه بوده ، که دیگر نیست؟ تفکر و هشیاری، که نیست ، سرم سر نیست تفکر و هشیاری…
بهار بی گل
بهار بی گل نه نام کس به زبانم نه در دلم هوسی به زنده بودنم این بس که می کشم نفسی جهان و شادی ی…
بی خبری
بی خبری بگذشت مرا، ای دل! با بی خبری عمری با بی خبری از خود، کردم سپری عمری چون شعله سرانجامم، خاموشی و سردی شد…





