رباعیات رهی معیری
لعل ناب
لعل ناب خم گشت به لعلگون شراب آبستن پیمانه به آتشین گلاب آبستن ابری است صراحی که بود گوهربار ماهی است قدح به آفتاب آبستن
شباهنگ
شباهنگ از آتش دل شمع طرب را مانم وز شعله آه سوز تب را مانم دور از لب خندان تو ای صبح امید از ناله…
مسعود
مسعود مسعود که یافت عز و جاه از لاهور تابید چو نور صبحگاه از لاهور سالار سخنوران به تازی و دری است خواه از همدان…
آیینه صبح
آیینه صبح داریم دلی صافتر از سینه صبح در پاکی و روشنی چو آیینه صبح پیکار حسود با من امروزی نیست خفاش بود دشمن دیرینه…
مردم چشم
مردم چشم بیروی تو گشت لالهگون مردم چشم بنشست ز دوریت به خون مردم چشم افتادی اگر ز چشم مردم چون اشک در چشم منی…
آرزو
آرزو کاش امشبم آن شمع طرب میآمد وین روز مفارقت به شب میآمد آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست ای کاش…
ناله بیاثر
ناله بیاثر ای ناله چه شد در دل او تأثیرت کامشب نبود یک سر مو تأثیرت با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک ای…
بیخبری
بیخبری مستان خرابات ز خود بیخبرند جمعند و ز بوی گل پراکندهترند ای زاهد خودپرست با ما منشین مستان دگرند و خودپرستان دگرند
نوشینلب
نوشینلب گلبرگ به نرمی چو بر و دوش تو نیست مهتاب به جلوه چون بناگوش تو نیست پیمانه به تاثیر لب نوش تو نیست آتشکده…
اندوه مادر
اندوه مادر آسودگی از محن ندارد مادر آسایش جان و تن ندارد مادر دارد غم و اندوه جگرگوشه خویش ورنه غم خویشتن ندارد مادر





