غزلیات ابوالقاسم لاهوتی
در جان و دل از هر نگهت رخنه و راهیست
در جان و دل، از هر نگهت، رخنه و راهیست، قربان دو چشم سیهت، این چه نگاهیست؟ از دست تو، خون گشته دل زار، در…
تو را در خود نهان دارد دل من
تو را، در خود نهان دارد دل من. چنین شادی از آن دارد دل من. تویی با او همیشه، خوش به حالش، چه عیش جاودان…
باز هم یار به رقص آمده است
باز هم، یار به رقص آمده است، یار عیار به رقص آمده است. گیسوی پر خم و تابش نگرید، گوئیا مار به رقص آمده است….
از خانه کنم یاد که پیمان من آنجاست
از خانه کنم یاد که پیمان من آنجاست؛ هوش سرم و نور دو چشمان من آنجاست. جان با همه شیرینی و محبوبیش، اینجا بر تن…
مرا یاریست بی رحم و ستمگر
مرا یاریست بی رحم و ستمگر، نگاهش آهو و چشمش غضنفر. اگر این، کار جادوگر نباشد، چسان می زاید آهو، ضیغم نر؟ لب او، می…
عمری علم عشق برافراشته ام من
عمری، علم عشق، برافراشته ام من، زین راه، بسی مانعه برداشته ام من. جان برده ام از چشم سیاه تو به میدان، الحق، هنر شیر…
زمین و آسمان را گر بکابم
زمین و آسمان را گر بکابم بتی مانند تو نیکو، نیابم. همیشه در جهان ناکام بودم، تو را دیدم، از آن دم، کامیابم. همه عمرم…
در پیش یار خویش ز بیگانه کمترم
در پیش یار خویش، ز بیگانه کمترم، از خاک نیز در ره جانانه کمترم. یک ذره در حساب نیایم به پیش یار، ای خاک بر…
تاجیکستان شد منور تا تو گشتی بی نقاب
تاجیکستان شد منور تا تو گشتی بی نقاب، عالمی روشن شود، چون مه برآید از سحاب. آفرین بر قوه ای کز پرده آزادت نمود؛ حیف…
باکم ز مرگ نیست که خون می رود ز دل
باکم ز مرگ نیست، که خون می رود ز دل، خون دم به دم، اگرچه فزون می رود ز دل. دردت، چو رنگ سرخ، نشسته…





