باکم ز مرگ نیست، که خون می رود ز دل،
خون دم به دم، اگرچه فزون می رود ز دل.
دردت، چو رنگ سرخ، نشسته به خون من،
این غم کشد مرا که برون می رود ز دل.
نام تو بر زبان رود و دل دهد جواب،
خود گو دگر خیال تو چون می رود ز دل؟
جنگیده، فتح کرده و آن را گرفته است
عشقت، برون چگونه کنون می رود ز دل؟
هر قطره ات، علاقه به جانان دهد نشان،
ای خون، بمان! که راز درون می رود ز دل.
ستالین آباد-مسکو، نوامبر ۱۹۳۸
خون دم به دم، اگرچه فزون می رود ز دل.
دردت، چو رنگ سرخ، نشسته به خون من،
این غم کشد مرا که برون می رود ز دل.
نام تو بر زبان رود و دل دهد جواب،
خود گو دگر خیال تو چون می رود ز دل؟
جنگیده، فتح کرده و آن را گرفته است
عشقت، برون چگونه کنون می رود ز دل؟
هر قطره ات، علاقه به جانان دهد نشان،
ای خون، بمان! که راز درون می رود ز دل.
ستالین آباد-مسکو، نوامبر ۱۹۳۸





