در جان و دل از هر نگهت رخنه و راهیست

در جان و دل، از هر نگهت، رخنه و راهیست،
قربان دو چشم سیهت، این چه نگاهیست؟
از دست تو، خون گشته دل زار، در این کار،
هر ناخن رنگین تو، رخشنده گواهیست.
یک شهر، به یک چشم زدن، دل بستاند،
نازم به صف مژه ات، این کار سپاهیست.
عاشق که بود شامل لطف تو، جسور است؛
بی مهر تو، دلخستۀ بی پشت و پناهیست.
پرسی که چه روزیست مرا، بی مه رویت؟
یک حرف به موی تو قسم، روز سیاهیست.
گویی ز چه در سن جوان، موی سفیدم؟
جانم، چه کنم؟ بی تو، مرا ثانیه، ماهیست!
هر نم، به گلو آیدم از هجر تو- دردی،
هر دم، که برون می رود از سینه ام، آهیست.
رنجیدنت انصاف نبود، ای بت افغان،
دل دارم و عاشق شده ام، این چه گناهیست!
مسکو، ۱۹۵۴
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *