غزلیات ابوالقاسم لاهوتی
خبر داری که از غم آتشی افروختم بی تو
خبر داری که از غم آتشی افروختم بی تو، در آن آتش، سر اندر پای خود را سوختم بی تو؟ به هر شهری هزاران ماهرو…
بیرون بیا ز پرده بدر این حجاب حسن!
بیرون بیا ز پرده، بدر این حجاب حسن! بگذار تا که جلوه کند آفتاب حسن. زنجیر و بند، مسلک جمهور عشق نیست، کوتاه کرد زلف…
با همه دلمردگی گر یار – یار ما بود
با همه دلمردگی، گر یار – یار ما بود، بهترین روزگاران، روزگار ما بود. ما به ضد صنف استثمارکن داریم جنگ، فعله ایم، آزادی زحمت،…
گل ار که نیست چه غم بستری ز خار که دارم
گل ار که نیست چه غم، بستری ز خار که دارم؛ چو لاله، یک دل پرخون داغدار که دارم. نباشد ار به کنارم نگار من،…
عاشق شده ام گناهم این است
عاشق شده ام، گناهم این است؛ درد دل بی پناهم این است. صف بسته همیشه گرد من غم؛ من شاه غمم، سپاهم این است. جز…
ز دستت گرچه شد خونین دل من
ز دستت، گرچه شد خونین دل من، وفا دارد، نشد غمگین دل من، ز راه عشق هرگز برنگردد؛ نمی خواهد شود ننگین دل من. چو…
چه ننگ و عار کسی را ز بند و زنجیر است
چه ننگ و عار کسی را ز بند و زنجیر است که در مبارزۀ صنف فعله، چون شیر است. از آن زمان که شنیدم به…
پر کرده ام از مهر تو پیمانۀ دل را
پر کرده ام از مهر تو، پیمانۀ دل را، با شکل تو آراسته ام خانۀ دل را. از آب و گل صدق و وفا کرده…
با این همه بی مهری جانان چه توان کرد
با این همه بی مهری جانان، چه توان کرد، جان است و مکدر شده، با جان چه توان کرد. آنجا که بود صحن چمن، خانۀ…





