غزلیات امیر شاهی
هرکس گرفته دامن سرو بلند خویش
هرکس گرفته دامن سرو بلند خویش ماییم و گوشهای و دل دردمند خویش زاهد به کوی عافیتم مینمود راه روی تو دید، گشت پشیمان ز…
من که چون شمع از غمت با سوز دل در خندهام
من که چون شمع از غمت با سوز دل در خندهام نیست تدبیری به غیر از سوختن تا زندهام همچو مجمر، سینهای پرآتش و انفاس…
ما جان بتمنای تو در بیم نهادیم
ما جان بتمنای تو در بیم نهادیم چون تیغ کشیدی، سر تسلیم نهادیم پیکان تو چون از دل مجروح کشیدیم صد بوسه بر آن از…
غم روی تو دارد دل، همین بس
غم روی تو دارد دل، همین بس نخواهد کرد از فکر چنین بس دل و جان و خرد بردی و اکنون سری مانده است ما…
ساقیا، لطفی بکن جامی بده
ساقیا، لطفی بکن جامی بده درد ما را یکدم آرامی بده میکنم عرض نیازی پیش تو گر جوابی نیست، دشنامی بده سر فدای تیغ تست،…
دلا ز نرگس مستانهٔ که میپرسی؟
دلا ز نرگس مستانهٔ که میپرسی؟ سری به خواب خوش، افسانهٔ که میپرسی؟ اسیر سلسله تست عالمی، لیکن تو حالت دل دیوانهٔ که میپرسی؟ مگو…
خطت بر لاله تر مشک چین ریخت
خطت بر لاله تر مشک چین ریخت بنفشه در کنار یاسمین ریخت صبا گردی که برد از آستانت عروس غنچه را در آستین ریخت گل…
چشم ستمگرت که بخون در کمین نشست
چشم ستمگرت که بخون در کمین نشست تیغی کشیده، در ره مردان دین نشست با روی آتشین چو گذشتی ببوستان گل را ز انفعال، عرق…
تا بر گل تو جعد گرهگیر بستهاند
تا بر گل تو جعد گرهگیر بستهاند در گردنم ز زلف تو زنجیر بستهاند از تنگنای عشق تو جستن ره خلاص مشکل توان، که رخنه…
بازم خدنگ غمزه زنی بر دل آمده است
بازم خدنگ غمزه زنی بر دل آمده است بازم ز عشق واقعه ای مشکل آمده است بر دیگران کشیده خدنگ جفای خویش این نکته ام…
ای ز عشقت عالمی را روی در آوارگی
ای ز عشقت عالمی را روی در آوارگی دیدمت یکبار، از آن شد کار دل یکبارگی مونسم شبهای تنهایی جز اندوه تو نیست وای بر…
آن یار خشم رفته که با ما بجنگ بود
آن یار خشم رفته که با ما بجنگ بود دی سنبلش ز تاب می آشفته رنگ بود ای واعظ، ار حدیث تو ننشست در ضمیر…
یار خط بر روی زیبا میکشد
یار خط بر روی زیبا میکشد سبزه بر گلبرگ رعنا میکشد ماه را دامی ز عنبر مینهد لاله را داغی ز سودا میکشد سنبل از…
مرا گر با تو روی همدمی نیست
مرا گر با تو روی همدمی نیست گدایان را به سلطان محرمی نیست ز عشقم درد و غم در دل بسی هست به اقبال توام…
ما برفتیم و دل آواره در کویت بماند
ما برفتیم و دل آواره در کویت بماند جان نماند از عشق و در دل حسرت رویت بماند جان در این طوفان غم بر باد…
عیسی دم است یار و دلم ناتوان از او
عیسی دم است یار و دلم ناتوان از او آن به که درد خویش ندارم نهان از او بر ره چو دید چهره زردم، بناز…
زهی عشقت آتش بجان در زده
زهی عشقت آتش بجان در زده خطت کار خلقی بهم بر زده چه ما را به سنگ جفا میزنی قدح با حریفان دیگر زده؟ رخت…
دلا تا ذوق هجران در نیابی
دلا تا ذوق هجران در نیابی ز باغ وصل جانان بر نیابی اگر در راه جانان جان ببازی تمنای دل از دلبر نیابی برغم من…
خرابیم، از دل ای بیرحم گهگه یاد کن ما را
خرابیم، از دل ای بیرحم گهگه یاد کن ما را سگ کوی توییم، آخر به سنگی شاد کن ما را دلم بار دگر لاف علامی…
چشم تو خورد باده و من در خمار از آن
چشم تو خورد باده و من در خمار از آن آن غمزه کرد شوخی و من شرمسار از آن بیمار عشق را ز مداوا چه…
پیکان غمزه را چو بتان آب میدهند
پیکان غمزه را چو بتان آب میدهند اول نشان به سینه احباب میدهند خاک رهش به مردم آسوده کی رسد کاین توتیا به دیده بیخواب…
باز آی، که دل بی تو سر خویش ندارد
باز آی، که دل بی تو سر خویش ندارد بیمار تو از جان رمقی بیش ندارد از داغ تو ذوقی نبرد عاشق بیدرد مرهم چکند…
ای دیده بسی فتنه ز بالای تو دیده
ای دیده بسی فتنه ز بالای تو دیده صد گونه بلا از سر زلف تو کشیده تا اشک، غبار از ره او باز نشاند بسیار…
امروز نسیم سحری بوی دگر داشت
امروز نسیم سحری بوی دگر داشت گویی گذر از خاک سر کوی دگر داشت ما یکدل و یکروی چنین، وان گل رعنا افسوس که از…
وقتی دل آواره در آن کو گذری داشت
وقتی دل آواره در آن کو گذری داشت با نرگس جادوی تو پنهان نظری داشت گفتی: خبر دوست شنیدی چه شدت حال؟ اینها ز کسی…
من از خاک درت رفتم، متاعم را به غارت ده
من از خاک درت رفتم، متاعم را به غارت ده گرانی بردم از کویت، رقیبان را بشارت ده مرا از سیل محنت خانه ویران گشت…
ما از حریم وصل تو با خاک در خوشیم
ما از حریم وصل تو با خاک در خوشیم گر جام باده نیست، به خون جگر خوشیم سامان ما مجو، که در این غصه شاکریم…
فصل نوروز است و خلقی سوی صحرا میروند
فصل نوروز است و خلقی سوی صحرا میروند بینصیب آنانکه در می قول مطرب نشنوند رخ نمودی، مردمان را چشم بر ابروی تست عید شد،…
ساقی به آب خضر نشان ده پیاله را
ساقی به آب خضر نشان ده پیاله را کز دل برون کنیم غم دیر ساله را بلبل ز روی گل همه حرف جفا شنید آه…
دلا ز عشق بتان چند یار غم باشیم
دلا ز عشق بتان چند یار غم باشیم کجاست می که دمی غمگسار هم باشیم به سوز عشق تو گشتیم سر بلند، آری سگ توئیم،…
خدنگ او که بجان مژده هلاک برد
خدنگ او که بجان مژده هلاک برد نوید عیش بدلهای دردناک برد به خاکپای تو مردن، رقیب را هوس است روا مدار که این آرزو…
چشم تو برانداخت به می، خانه ما را
چشم تو برانداخت به می، خانه ما را بگشود به رندی در میخانه ما را از دیده و دل چند خورم خون خود، آخر سنگی…
پرده بگشا ز روی چون مه خویش
پرده بگشا ز روی چون مه خویش که بجانم ز بخت گمره خویش میکشد سرو، پیش بالایت شرمساری ز قد کوته خویش مینوازم چو چنگ…
باده گلرنگست و ساقی یار و نوروزی چنین
باده گلرنگست و ساقی یار و نوروزی چنین دیده روشن کن بروی مجلس افروزی چنین دوست با ما در مقام خشم و دنبالش رقیب یار…
ای دوست، شبی به کوی ما باش
ای دوست، شبی به کوی ما باش درد دل ریش را دوا باش ایام وصال، خوش زمانی است گو محنت هجر در قفا باش دادم…
اگر زلف تو خم در خم نبودی
اگر زلف تو خم در خم نبودی مرا حال این چنین در هم نبودی غمی دارم ز زلفت یادگاری بلا بودی اگر این هم نبودی…
وقت گل، خوبان چو بزم عیش در صحرا نهند
وقت گل، خوبان چو بزم عیش در صحرا نهند عاشقان را تازه داغی بر دل شیدا نهند نازنین را عشق ورزیدن نزیبد، جان من شیرمردانِ…
من ار پیش یار آبرویی ندارم
من ار پیش یار آبرویی ندارم ز خاک درش ره به سویی ندارم به زندان دوری بسازم ضروری چو از گلشن وصل بویی ندارم ببخشای…
لبالب است ز خون جگر پیاله ما
لبالب است ز خون جگر پیاله ما دم نخست چنین شد مگر حواله ما بر آستان تو شبها رود که مردم را به دیده خواب…
عید شد، ما را دل دیوانه زندانی هنوز
عید شد، ما را دل دیوانه زندانی هنوز گل شکفت از گریه، چشمم ابر نیسانی هنوز سبزه تر خاست زان لبها و من رفتم ز…
ساقی، به غم تو عقل و جان رفت
ساقی، به غم تو عقل و جان رفت می ده، که تکلف از میان رفت شد تاب و توانم اندر این راه من هم بروم،…
دلا از مردمی بویی نداری
دلا از مردمی بویی نداری اگر سودای دلجویی نداری حرامت باد عمر، ار موسم گل حریفی و لب جویی نداری چو عنبر لاف زلفش تا…
خال که بر عارض مهوش نهی
خال که بر عارض مهوش نهی داغ بر این جان بلاکش نهی دل که ز عشاق پریشان بری در شکن زلف مشوش نهی گر دل…
جان شد آواره و دل بهر تو افگار همان
جان شد آواره و دل بهر تو افگار همان سر در این کار شد و با تو سر و کار همان هر کسی در پی…
بیک کرشمه که بر جان زدی، ز دست شدم
بیک کرشمه که بر جان زدی، ز دست شدم دگر شراب مده ساقیا، که مست شدم ره صلاح چه پویم، چو عشق ورزیدم؟ به قبله…
با طره تو سنبل شوریدهحال چیست؟
با طره تو سنبل شوریدهحال چیست؟ جاییکه ابروی تو نماید، هلال چیست؟ تا بر درت طریق گدایی گرفتهام دانستهام که سلطنت بیزوال چیست حالا بوصل…
ای دل، ار پی به سر کوی ارادت بردی
ای دل، ار پی به سر کوی ارادت بردی گوی توفیق ز میدان سعادت بردی هر سیه نامه که بیمار شد از چشم خوشت نشنیدیم…
اگر چه خاک درت ز آب دیده گل کردم
اگر چه خاک درت ز آب دیده گل کردم خوشم که سینه به داغ تو متصل کردم زمانه روزی من کرد گریه های فراق ز…
هر که کوی تو ساخت مسکن خویش
هر که کوی تو ساخت مسکن خویش خون خود میکند بگردن خویش دانه خال پیش رخ بنمای تا گل آتش زند به خرمن خویش شمع،…
مرا کشتی، متاب آن گوشه ابرو به عیاری
مرا کشتی، متاب آن گوشه ابرو به عیاری کمان بر من مکش جانا، که تیری خوردهام کاری به فریاد خود آزار سگ کویت نمیخواهم که…
لب شیرین شکرخند داری
لب شیرین شکرخند داری ز خوبی هر چه میگویند داری چه باشد گر گدای خویشتن را به دشنامی ز خود خرسند داری؟ چه شیرین است…
عید شد، خوبان به عزم مجلس و می میروند
عید شد، خوبان به عزم مجلس و می میروند دردمندان راه میپرسند و از پی میروند گر به گشتی میرود، تنها خوشست آن آفتاب قاصد…
زهی از خطت نرخ عنبر شکسته
زهی از خطت نرخ عنبر شکسته قدت سرو را دست بر چوب بسته غباریست خطت نشسته بر آن لب بلی، خط یاقوت باشد نشسته ز…
دل که پیش تو راز میگوید
دل که پیش تو راز میگوید غم دیرینه باز میگوید عقل سودای زلف خوبان را فکر دور و دراز میگوید مگر استاد جورپیشه ترا همه…
خاک من باد از سر کوی تو گر بیرون برد
خاک من باد از سر کوی تو گر بیرون برد نیست روی آنکه این سودا ز سر بیرون برد خلوتی خوش دارم امشب با خیال…
جفای تو بر دل به غایت خوش است
جفای تو بر دل به غایت خوش است ز شه بر رعیت رعایت خوش است از آن غمزه و لب به پیش خیال گهی شکر…
بیلبت هردم ز چشم درفشان خون میرود
بیلبت هردم ز چشم درفشان خون میرود پارههای دل ز راه دیده بیرون میرود یک شب ای شمع بتان، در کنج تاریک من آی تا…
با روی تو از سمن که گوید؟
با روی تو از سمن که گوید؟ با کوی تو از چمن که گوید؟ جایی که تو زلف و رخ نمائی از سنبل و نسترن…
ای دل ایام هجر شد بنیاد
ای دل ایام هجر شد بنیاد رو، که مرگ نُوَت مبارک باد دل سوزان من ز آه من است چون چراغی نهاده در ره باد…
اشک چو پرده میدرد، خلوتیان راز را
اشک چو پرده میدرد، خلوتیان راز را چند به دل فرو خورم، ناله جانگداز را؟ هر سحری ز خون دل، آب زنم به راه تو…
هر کسی پهلوی یاری به هوای دل خویش
هر کسی پهلوی یاری به هوای دل خویش ما گرفتار به داغ دل بیحاصل خویش چند بینم سوی خوبان و دل از دست دهم وقت…
مرا عشقت از ره برون میبرد
مرا عشقت از ره برون میبرد به کوی ملامت درون میبرد گر اینست زنجیر زلف، ای حکیم ترا هم به قید جنون میبرد به تاراج…
گل نو آمد و هر کس به عیش و عشرت خویش
گل نو آمد و هر کس به عیش و عشرت خویش من و عقوبت هجران و کنج محنت خویش بلا و درد تو ما را…
عید است و نوبهار و جهانرا جوانئی
عید است و نوبهار و جهانرا جوانئی هر مرغ را به وصل گلی شادمانئی همچون هلال عید شدم زار و ناتوان روزی ندیدم از مه…
زهی روی تو روشن آفتابی
زهی روی تو روشن آفتابی خطت بر لاله از سنبل نقابی میانت را که میدیدیم و آن چشم تو پنداری خیالی بود و خوابی شراب…
دل بیرخ تو جانب گلشن نمیکشد
دل بیرخ تو جانب گلشن نمیکشد خاطر به سوی لاله و سوسن نمیکشد بخرام سوی باغ، که گل با وجود تو خوبی نمیفروشد و دامن…
چو نتوانم که در خیل غلامانت کمر بندم
چو نتوانم که در خیل غلامانت کمر بندم روم در کنج محنت در بروی خویش در بندم من آن صیدم کز آهوی تو در دل…
جان به یاد تو یاد کس نکند
جان به یاد تو یاد کس نکند دل ز غم خوردن تو بس نکند به فراق تو خو کنم ناچار بختم ار با تو همنفس…
بیدلان کوی تو مقام کنند
بیدلان کوی تو مقام کنند با غمت ترک ننگ و نام کنند نازنینان شهر، هر روزی فتنه از نرگس تو وام کنند من که خوارم…
با تو عمری شد که لاف دوستداری میزنم
با تو عمری شد که لاف دوستداری میزنم لاجرم اکنون ز هجرانت به کام دشمنم غنچهوار از دست دل خواهم گریبان چاک زد چند سوزم…
ای در غم تو حاصل من درد و داغ هم
ای در غم تو حاصل من درد و داغ هم آشفته دل ز فتنه زلفت، دماغ هم یکشب، ز چهره مجلس ما را فروغ ده…
ابرو ز من متاب، که دل دردمند تست
ابرو ز من متاب، که دل دردمند تست تیری که خورده ام ز کمان بلند تست آباد، کشوری که تویی شهریار آن آزاد، بنده ای…
هر کسی موسم گل گوشه باغی دارد
هر کسی موسم گل گوشه باغی دارد ساکن کوی تو از روضه فراغی دارد من در این کوی خوشم، گرچه به جنت رضوان مجلس خرم…
مرا سری است که بر خاک آستانه اوست
مرا سری است که بر خاک آستانه اوست چو تیر غمزه کشد جان و دل نشانه اوست شب دراز چه پرسی که چیست حالت شمع؟…
گرم عشقت عنان دل نگیرد
گرم عشقت عنان دل نگیرد دلم کوی بلا منزل نگیرد مرنج از بیخودیهای دلم، زانک ز دیوانه کسی بر دل نگیرد اگر چشمت جفایی کرد،…
عمری دهان تنگ توام در خیال بود
عمری دهان تنگ توام در خیال بود جان رمیده را همه فکر محال بود رفت آنکه در مسائل عشق و رموز شوق ز ابرو و…
زلف تو سراسر شکن و تاب نماید
زلف تو سراسر شکن و تاب نماید لعل تو لبالب شکر ناب نماید چشم تو محالست که بر حال من افتد بختم مگر این واقعه…
دل زلف ترا گرفت، بد کرد
دل زلف ترا گرفت، بد کرد شبگیر بد از برای خود کرد ایام بخون من کمین داشت خاصه که غم تواش مدد کرد ما را…
چو کلک صنع چنین رفت بر صحیفه «کن »
چو کلک صنع چنین رفت بر صحیفه «کن » مگیر خرده بر ارباب عشق و عیب مکن خراش سینه من باورت کجا افتد که رنج…
جان بهر تو در بلاست ما را
جان بهر تو در بلاست ما را دل پیش تو مبتلاست ما را پیشت بدعا برآورم دست در دست همین دعاست ما را هر شب…
بیا ای از خط سبزت هزاران داغ بر دلها
بیا ای از خط سبزت هزاران داغ بر دلها مرو کز اشک مشتاقان به خون آغشته منزلها به تقصیر وفا عیبم مکن، کز آب چشم…
با اهل وفا ز هر چه داری
با اهل وفا ز هر چه داری جز جور و جفا دگر چه داری؟ گفتی، ستم فراق سهلست بسم الله، از این بتر چه داری؟…
ای در درون خسته نشان خدنگ تو
ای در درون خسته نشان خدنگ تو جانم جراحت از مژه تیز چنگ تو گر لطف مینمایی وگر تیغ میزنی گردن نهادهام چو اسیران به…
ابر آمد و بگریست بر اطراف چمنها
ابر آمد و بگریست بر اطراف چمنها شد شسته به شبنم رخ گلها و سمنها با داغ تو رفتند شهیدان تو زین باغ چون لاله…
هر شب از مستی به سوی خانه ره گم میکنم
هر شب از مستی به سوی خانه ره گم میکنم نقد هستی وقف بر خمخانه و خم میکنم هر شب از سوز درون بر حال…
مرا دلی است بدان زلف تابدار یکی
مرا دلی است بدان زلف تابدار یکی مرا سری است بر آن خاک رهگذار یکی ز لوح خاطر عاطر غبار غیر بشوی که شرط عشق…
گر نمیسوزد دلم، این آه دردآلود چیست؟
گر نمیسوزد دلم، این آه دردآلود چیست؟ آتشی گر نیست در کاشانه، چندین دود چیست؟ عاقبت چون روی در نابود دارد بود ما این همه…
عید است و خلقی هر طرف، دامنکشان با یار خود
عید است و خلقی هر طرف، دامنکشان با یار خود مسکین من بی صبر و دل، حیران شده در کار خود هم مرغ نالان در…
زلف تو در کمند جنون میکشد مرا
زلف تو در کمند جنون میکشد مرا خوشخوش به کوی عشق درون میکشد مرا هرجا که میگریزم از این فتنه، ناگهان عشقت عنان گرفته برون…
دل بهر تو در ملامت افتاد
دل بهر تو در ملامت افتاد وز عشق بدین علامت افتاد گشتم به هوس ندیم عشقت خود عاقبتم ندامت افتاد ای دل، چو به قامتش…
چو شمشاد قدت در گلشن آمد
چو شمشاد قدت در گلشن آمد خلل در کار سرو و سوسن آمد بیادت چشم از آن بر گل نهادم که بوی یوسف از پیراهن…
تو شهریار جهان، ما غریب شهر توایم
تو شهریار جهان، ما غریب شهر توایم وطن گذاشته، بیخانمان ز بهر توایم دوای دل نشود نوش جام جم ما را که ناز پرور پیمانه…
به زنجیر زلفت دل ماست در بند
به زنجیر زلفت دل ماست در بند ز سر رشته عقل بگسسته پیوند رقیبا، مران از در دوست ما را که بینند سگ را بروی…
ای هر دم از جفای تو دل را غمی دگر
ای هر دم از جفای تو دل را غمی دگر عالم ز تو خراب و تو در عالمی دگر ایندم که در رکاب توام، خون…
ای در بهار حسن تو گلها و لالهها
ای در بهار حسن تو گلها و لالهها وی لاله را ز رشک تو پرخون پیالهها بیچاشنی درد تو هست آب زندگی زهری که دهر…
از سبزه رعنا خطی بر روی گلگون میکشی
از سبزه رعنا خطی بر روی گلگون میکشی جان را به زنجیر بلا در ورطهٔ خون میکشی تا عقل دیوانه شود، عنبر بر آتش مینهی…
هر شب بدل حکایت خود در میان نهم
هر شب بدل حکایت خود در میان نهم دل را ز سوز عشق تو داغ نهان نهم روزم چو راه نیست در آن کوی، هر…
مرا در عشق بهبودی نمانده است
مرا در عشق بهبودی نمانده است ز سودای بتان سودی نمانده است دلم رفته است و آهی مانده بر جای از آن آتش بجز دودی…
گر من از خاک درت رفتم، دل شیدا بماند
گر من از خاک درت رفتم، دل شیدا بماند تن روان شد بر طریق عزم و جان آنجا بماند من خود آواره شدم، لیکن دل…
عمر بگذشت و دلم جز عاشقی کاری نیافت
عمر بگذشت و دلم جز عاشقی کاری نیافت چشم یاری داشت از یاران ولی یاری نیافت ای دل از کویش ببر سرمایه درد و نیاز…





