غزلیات امیر شاهی
هر شب از مستی به سوی خانه ره گم میکنم
هر شب از مستی به سوی خانه ره گم میکنم نقد هستی وقف بر خمخانه و خم میکنم هر شب از سوز درون بر حال…
مرا دلی است بدان زلف تابدار یکی
مرا دلی است بدان زلف تابدار یکی مرا سری است بر آن خاک رهگذار یکی ز لوح خاطر عاطر غبار غیر بشوی که شرط عشق…
گر نمیسوزد دلم، این آه دردآلود چیست؟
گر نمیسوزد دلم، این آه دردآلود چیست؟ آتشی گر نیست در کاشانه، چندین دود چیست؟ عاقبت چون روی در نابود دارد بود ما این همه…
عید است و خلقی هر طرف، دامنکشان با یار خود
عید است و خلقی هر طرف، دامنکشان با یار خود مسکین من بی صبر و دل، حیران شده در کار خود هم مرغ نالان در…
زلف تو در کمند جنون میکشد مرا
زلف تو در کمند جنون میکشد مرا خوشخوش به کوی عشق درون میکشد مرا هرجا که میگریزم از این فتنه، ناگهان عشقت عنان گرفته برون…
دل بهر تو در ملامت افتاد
دل بهر تو در ملامت افتاد وز عشق بدین علامت افتاد گشتم به هوس ندیم عشقت خود عاقبتم ندامت افتاد ای دل، چو به قامتش…
چو شمشاد قدت در گلشن آمد
چو شمشاد قدت در گلشن آمد خلل در کار سرو و سوسن آمد بیادت چشم از آن بر گل نهادم که بوی یوسف از پیراهن…
تو شهریار جهان، ما غریب شهر توایم
تو شهریار جهان، ما غریب شهر توایم وطن گذاشته، بیخانمان ز بهر توایم دوای دل نشود نوش جام جم ما را که ناز پرور پیمانه…
به زنجیر زلفت دل ماست در بند
به زنجیر زلفت دل ماست در بند ز سر رشته عقل بگسسته پیوند رقیبا، مران از در دوست ما را که بینند سگ را بروی…
ای هر دم از جفای تو دل را غمی دگر
ای هر دم از جفای تو دل را غمی دگر عالم ز تو خراب و تو در عالمی دگر ایندم که در رکاب توام، خون…
ای در بهار حسن تو گلها و لالهها
ای در بهار حسن تو گلها و لالهها وی لاله را ز رشک تو پرخون پیالهها بیچاشنی درد تو هست آب زندگی زهری که دهر…
از سبزه رعنا خطی بر روی گلگون میکشی
از سبزه رعنا خطی بر روی گلگون میکشی جان را به زنجیر بلا در ورطهٔ خون میکشی تا عقل دیوانه شود، عنبر بر آتش مینهی…
هر شب بدل حکایت خود در میان نهم
هر شب بدل حکایت خود در میان نهم دل را ز سوز عشق تو داغ نهان نهم روزم چو راه نیست در آن کوی، هر…
مرا در عشق بهبودی نمانده است
مرا در عشق بهبودی نمانده است ز سودای بتان سودی نمانده است دلم رفته است و آهی مانده بر جای از آن آتش بجز دودی…
گر من از خاک درت رفتم، دل شیدا بماند
گر من از خاک درت رفتم، دل شیدا بماند تن روان شد بر طریق عزم و جان آنجا بماند من خود آواره شدم، لیکن دل…
عمر بگذشت و دلم جز عاشقی کاری نیافت
عمر بگذشت و دلم جز عاشقی کاری نیافت چشم یاری داشت از یاران ولی یاری نیافت ای دل از کویش ببر سرمایه درد و نیاز…
رفت آنکه به وصل تو مرا دسترسی بود
رفت آنکه به وصل تو مرا دسترسی بود وین دلشده در خیل سگان تو کسی بود آن غمزه به خون دل ما چشم سیه کرد…
در این گلشن چه سازد بلبل از زاری و فریادش
در این گلشن چه سازد بلبل از زاری و فریادش چو سوی عاشقان میلی ندارد سرو آزادش خوش است این باغ رنگین، لیک نتوان دل…
چو ساقی آن قدح لاله گون بگرداند
چو ساقی آن قدح لاله گون بگرداند دلم خیال لبش در درون بگرداند صبا ز لعل تو تا غنچه را دهد بویی هزار بار دلش…
تلخ است بیتو صبر، دل غم فزوده را
تلخ است بیتو صبر، دل غم فزوده را نتوان چشید داروی ناآزموده را ای ناله همدمی کن و از آب چشم من بیدار ساز دیده…
به خود ره نیست در کوی تو مشتاقان شیدا را
به خود ره نیست در کوی تو مشتاقان شیدا را خم زلفت به قلاب محبت میکشد ما را اگر درپایت افکندم سری، عیبم مکن، کآنجا…
ای نقش بسته نام خطت با سرشت ما
ای نقش بسته نام خطت با سرشت ما این حرف شد ز روز ازل سرنوشت ما کارم بسینه تخم وفای تو کشتن است خود عقل…
ای خوش آن شب که به بالین من آن ماه رسد
ای خوش آن شب که به بالین من آن ماه رسد شمع در دست به کاشانهام آن شاه رسد وعده وصل به ماهی شد و…
هر زمان از بیخودی خواهم که آن رو بنگرم
هر زمان از بیخودی خواهم که آن رو بنگرم چون رسم نزدیک نتوانم که آن سو بنگرم در سجود افتم چو بینم قبله دیدار او…
مرا چشمی است از لعل تو در خون جگر پنهان
مرا چشمی است از لعل تو در خون جگر پنهان سری بر آستانت گشته اندر خاک در پنهان به روی لالهگون یک ره به گلگشت…
کنون که موسم عیش است و باده گلرنگ
کنون که موسم عیش است و باده گلرنگ چو عندلیب غزلخوان به باغ کن آهنگ زمان سرخوشی آمد، پیاله پر میدار که لاله ساغر خالی…
صبا تا ز زلف تو بویی نداشت
صبا تا ز زلف تو بویی نداشت دلم در جهان آرزویی نداشت جهان هرگز از نازنینان چو تو جفا پیشه تند خویی نداشت بهار آمد…
رفتیم، اگر چه دل به غمت دردمند بود
رفتیم، اگر چه دل به غمت دردمند بود در چین طره تو اسیر کمند بود بلبل به آه و ناله چمن را وداع کرد کان…
خوش آن عیدی که اول دیده بر روی تو اندازم
خوش آن عیدی که اول دیده بر روی تو اندازم ز ماه نو نظر بر طاق ابروی تو اندازم چو باد افتان و خیزان هر…
چو سبزه ترت از برگ یاسمین برخاست
چو سبزه ترت از برگ یاسمین برخاست هزار فتنه بقصد دل از کمین برخاست دلم خیال دهانت چو در ضمیر آورد خروش بیخودی از عقل…
تا دل ز کف اختیار ننهاد
تا دل ز کف اختیار ننهاد پا بر سر کوی یار ننهاد دور از تو چه داغ بود کایام بر جان و دل فکار ننهاد…
بر طرف مهت غالیه خم به خم است این
بر طرف مهت غالیه خم به خم است این یا بر ورق لاله ز سنبل رقم است این؟ گفتی که: فلان هم ز سگانست در…
ای گل نو به سفر رفته و سالی مانده
ای گل نو به سفر رفته و سالی مانده ما ز اندوه میان تو خیالی مانده دل مهجور من از مویه چو مویی گشته تن…
ای خسته ز تو روان مردم
ای خسته ز تو روان مردم چشم تو بلای جان مردم از سیل دو چشم من به کویت ویران شده خان و مان مردم تا…
هر دم ز عشق، بر دل من صد بلا رسد
هر دم ز عشق، بر دل من صد بلا رسد آری، به دور حسن تو اینها مرا رسد جانم به لب رسید در این محنت…
مرا اگر چه ببینی و رو بگردانی
مرا اگر چه ببینی و رو بگردانی دلم چگونه از این آرزو بگردانی؟ بدوستی که نگردانم از جفای تو سر اگر به خاک سرم را…
گر به عمری ز من دلشدهات یاد آید
گر به عمری ز من دلشدهات یاد آید جان محنت زده از بند غم آزاد آید دی صبا بوی تو آورد و به جان زد…
شبی که کوی تو ما را مقام خواهد بود
شبی که کوی تو ما را مقام خواهد بود زمانه تابع و گردون به کام خواهد بود زوال دولت پیر مغان مجو ای شیخ که…
رخ تو رشک مه و آفتاب شد هر دو
رخ تو رشک مه و آفتاب شد هر دو به خنده لعل تو نقل و شراب شد هر دو چو دور شد لب و چشم…
خوش آن شب کان مه رخسار و زلف پر شکن دیدم
خوش آن شب کان مه رخسار و زلف پر شکن دیدم بهار عارضش را سبزه بر گرد سمن دیدم بر این جان بلاکش، کس نکردست…
چو سرو قد تو در جویبار دیده رسد
چو سرو قد تو در جویبار دیده رسد مرا خدنگ بلا بر دل رمیده رسد ز دیدن تو بلایی که میکشد دل من امیدوار چنانم…
تا گشودی دو زلف عنبرسای
تا گشودی دو زلف عنبرسای باد شد عود سوز و نافه گشای جای ما کوی تست، جور مکن که بدینها نمیرویم از جای بتماشا چو…
بسوخت آتش عشق تو بیگناه مرا
بسوخت آتش عشق تو بیگناه مرا بدوخت ناوک چشمت به یک نگاه مرا به شمع نسبت بالای دلکشت کردم روا بود که بسوزی بدین گناه…
ای که در بزم طرب جام دمادم میزنی
ای که در بزم طرب جام دمادم میزنی خون دل ناخورده چند از عاشقی دم میزنی؟ ضایع آن نازی که با اهل تنعم میکنی حیف…
ای بی خبر از سوز دل و داغ نهانی
ای بی خبر از سوز دل و داغ نهانی ما قصه خود با تو بگفتیم، تو دانی دل مینگرد سوی تو، جان میرود از دست…
نصیب من ز تو گر درد و آه میآید
نصیب من ز تو گر درد و آه میآید خوشم که یاد منت گاهگاه میآید تو میروی و ز هر جانبی خلایق شهر پی نظاره…
مبارک، منزلی کان خانه را ماهی چنین باشد
مبارک، منزلی کان خانه را ماهی چنین باشد همایون، کشوری کان عرصه را شاهی چنین باشد یک امروزی عتاب آلوده دیدم روی او، مردم کسی…
کسی که عاشق روی تو شد بباغ نرفت
کسی که عاشق روی تو شد بباغ نرفت هوای کوی تواش هرگز از دماغ نرفت دلی که با تو به غوغای عاشقی خو کرد ز…
سوی باغ آن سروبالا میرود
سوی باغ آن سروبالا میرود باز کار فتنه بالا میرود جان من، هرگه که جایی میروی عاشقان را دل به صد جا میرود چون دلم…
دوش از رخ تو بزم گدایان چراغ داشت
دوش از رخ تو بزم گدایان چراغ داشت وز دیدن تو دیده گلستان و باغ داشت هر جلوهای که شاهد مه داشت بر فلک دل…
خوبرویان چو خدنگ نظری بگشایند
خوبرویان چو خدنگ نظری بگشایند بسر هر مژه خون از جگری بگشایند پرده دار حرم از دردکشان فارغ و ما چشم بنهاده که از غیب…
چو دل چوگان زلفت در نظر دید
چو دل چوگان زلفت در نظر دید پریشان گشت و حال خود دگر دید غمت صد رخنه در جان کرد ما را مگر دیوار ما…
تا ز شب بر مهت نقاب افتاد
تا ز شب بر مهت نقاب افتاد سایه بالای آفتاب افتاد در رخم تا بناز خنده زدی نمکی بر دل کباب افتاد مردم دیده را…
بر بوی تو هر روز به گشت چمن آیم
بر بوی تو هر روز به گشت چمن آیم گریان به تماشاگه سرو و سمن آیم چون غنچه دلی دارم از اندوه تو پر خون…
ای فتنه را دو نرگس شوخ تو رازدار
ای فتنه را دو نرگس شوخ تو رازدار من بهر محنتم، دگران را بنازدار جانا تو نازنینی و خلقی نیازمند چشمی بناز جانب اهل نیاز…
ای بیخبر از گریهٔ خونینجگری چند
ای بیخبر از گریهٔ خونینجگری چند باز آی، که در پای تو ریزم گهری چند سوز دل عشاق چه دانند که چونست بگریخته از داغِ…
نه کنج وصل تمنا کنم نه گنج حضور
نه کنج وصل تمنا کنم نه گنج حضور خوشم به خواری هجر و نگاه دورادور به گرد کوی تو گشتن هلاک جان من است چو…
مائیم و دلی ز دست رفته
مائیم و دلی ز دست رفته در پای فتاده، پست رفته در کوی تو پارسا رسیده وز پیش تو بت پرست رفته ز افتاده دل…
کسی کش مهر خوبان کار باشد
کسی کش مهر خوبان کار باشد دلش با درد و محنت یار باشد حدیث عاشقی، وانگه غم کار خرد داند که دور از کار باشد…
سفر گزیدم و داغ تو بر دلست هنوز
سفر گزیدم و داغ تو بر دلست هنوز جهان بگشتم و کوی تو منزلست هنوز چه سود همچو صبا عرصه جهان گشتن چو دل به…
دولت وصلش میسر کی شود بیجستوجوی؟
دولت وصلش میسر کی شود بیجستوجوی؟ گر وصال کعبه میخواهی سخن در راه گوی باغ گو عشرتگه مرغان فارغبال باش ما گرفتاران به زندان قفس…
خلق را دلها کباب از چشم پر خون منست
خلق را دلها کباب از چشم پر خون منست در جگر صد پاره از اشک جگر گون منست خاک آن کو را بخون آبی زدم،…
چه شوخیست که در چشم پر فتن داری؟
چه شوخیست که در چشم پر فتن داری؟ چه شیوه است که در زلف پر شکن داری تو ای رقیب، چه میخواهی از من بیدل…
تا دل به غم عشق گرفتار نیابی
تا دل به غم عشق گرفتار نیابی در خیل سگان در او بار نیابی گر باز شکافی دل صد پاره ما را صد داغ بلا…
بتان که شیوه جور و ستیز میجویند
بتان که شیوه جور و ستیز میجویند ز بهر کشتن ما تیغ تیز میجویند دلی که میشود از درد عشق سرگردان در آن دو سلسله…
ای که با طرّه پرچین و شکست آمدهای
ای که با طرّه پرچین و شکست آمدهای چشم بد دور، که آشفته و مست آمدهای همچو گل رخت نیفکنده مکن عزم سفر بنشین، چون…
ای بهر قتل ما زده بر ابروان گره
ای بهر قتل ما زده بر ابروان گره بگشا به خنده آن لب و از ابرو آن گره سوسن که با دهان تو از غنچه…
منم ز دست تو پا بسته در کمند ارادت
منم ز دست تو پا بسته در کمند ارادت به راه تو سر تسلیم بر زمین عبادت به درد عشق خوشم با خیال دوست، که…
ما دل به چین زلف دلارام بستهایم
ما دل به چین زلف دلارام بستهایم در باده لبش طمع خام بستهایم آخر توان به کعبه کویش طواف کرد چون عزم جزم کرده و…
کدام عشوه که در چشم پر خمار تو نیست
کدام عشوه که در چشم پر خمار تو نیست کدام فتنه که در زلف تابدار تو نیست درون سینه ز داغ کهن نشان جستم به…
سروی از باغ ارم سایه بر این خاک انداخت
سروی از باغ ارم سایه بر این خاک انداخت که به تیغ مژه در هر جگری چاک انداخت چند گاهی دلم از داغ بتان ایمن…
دلم که چشم تو هر لحظه میزند تیرش
دلم که چشم تو هر لحظه میزند تیرش ز پای صبر در افتاد، دست میگیرش بسی بلاست که تدبیر آن توان کردن بلای غمزه تست…
خطش به گرد عارض مهوش برآمده است
خطش به گرد عارض مهوش برآمده است آری، بنفشه با گل او خوش برآمده است دل سوی باغ میکشدم، کان بهار را بر طرف لاله…
چه حالتست که از حال من نمیپرسی؟
چه حالتست که از حال من نمیپرسی؟ سخن چه رفت که از من سخن نمیپرسی؟ سرود ماست بهر مجلسی، نمیشنوی حدیث ماست بهر انجمن، نمیپرسی…
تا خاک آستانه جانان مقام ماست
تا خاک آستانه جانان مقام ماست در بزم عیش جرعه راحت به جام ماست گفتی: فلان به کوی من از خاک کمتر است این هم…
باغ را چون گل رعنا ز سفر باز آید
باغ را چون گل رعنا ز سفر باز آید عالمی را هوس رفته ز سر باز آید گفتمش: عاقبت از مهر تو باز آرم دل…
ای غنچه را خون در جگر، از لعل رنگآمیز تو
ای غنچه را خون در جگر، از لعل رنگآمیز تو عشاق را جان در خطر، از صلح جنگآمیز تو رویت مه ناکاسته، خط سبزه نوخاسته…
ای به لطف از آب حیوان پاکتر
ای به لطف از آب حیوان پاکتر قدت از سرو روان چالاکتر با که گویم درد خود، کز عشق اوست هر کرا بینم، ز من…
مهی شد کان رخ زیبا ندیدم
مهی شد کان رخ زیبا ندیدم نشانی زان گل رعنا ندیدم شبی دیدم سر خود پیش پایت ز شادی پیش زیر پا ندیدم تو تا…
ما را غمی است از تو که گفتن نمیتوان
ما را غمی است از تو که گفتن نمیتوان وز عشق، حالتی که نهفتن نمیتوان بسیار گفته شد سخن از نکتههای عقل اسرار عشق ماند…
کدام دل که ز عشقت اسیر محنت نیست؟
کدام دل که ز عشقت اسیر محنت نیست؟ کدام سینه که از داغ تو جراحت نیست؟ طبیب چاره دل گو مساز و رنج مبر که…
سرو ما را هر زمان دل میکشد سوی دگر
سرو ما را هر زمان دل میکشد سوی دگر چون گل رعنا که دارد هر طرف روی دگر هر که دارد روی دل در قبله…
دلم گر داشت وقتی خرمیها
دلم گر داشت وقتی خرمیها چو عشق آمد گذشت آن بیغمیها خزان غم کنون تاراج فرمود ز گلزار امیدم خرمیها شب هجرم فکند از همدمان…
خطت که سبزه بر اطراف یاسمین انداخت
خطت که سبزه بر اطراف یاسمین انداخت چه خون که در جگر نافههای چین انداخت دلم که داشت تمنای خاکبوس درت به عاقبت سخن خویش…
چمن سرسبز شد ساقی، گل و نرگس به باغ آمد
چمن سرسبز شد ساقی، گل و نرگس به باغ آمد بده جامی، که دیگر باغ را چشم و چراغ آمد چو بلبل با فغان، چون…
تا خط تو برطرف مه آورد شبیخون
تا خط تو برطرف مه آورد شبیخون از دیده روانست به هر نیم شبی خون خطی است به خون گل سیراب نوشته آن سبزه نو…
باغ را باز مگر مژده گلریز آمد
باغ را باز مگر مژده گلریز آمد که نسیم سحر از طرف چمن تیز آمد توتیا رنگ غباری ز رهش پیدا شد که صبا مشک…
ای سر زلف ترا دلهای مشتاقان اسیر
ای سر زلف ترا دلهای مشتاقان اسیر هرگزت نگذشت یاد دردمندان در ضمیر من گرفتارم، به جرم عشق بر دارم کنید تا به کوی دوست،…
ای باد، پرده زان گل نو رسته باز کن
ای باد، پرده زان گل نو رسته باز کن گو بر فروز لاله، رخ و غنچه، ناز کن باد بهار داغ کهن تازه میکند مطرب،…
یار با ما چنانکه بود، نماند
یار با ما چنانکه بود، نماند مه من مهربان که بود، نماند دل بر آن آشنا که بود، برفت سر بر آن آستان که بود،…
منم با درد همزانو نشسته
منم با درد همزانو نشسته ز ملک عافیت یک سو نشسته کجا رفت آنکه میگفتیم شبها غم دل با تو رو در رو نشسته؟ درون…
ما حق شناس پیر مغانیم و دیر او
ما حق شناس پیر مغانیم و دیر او خالی نه ایم یک نفس از ذکر خیر او می خور برغم دهر، که خون تو میخورند…
کجایی ای ز رویت لاله را ناب
کجایی ای ز رویت لاله را ناب بهار خرمی بگذشت، دریاب لبت با آن دو زلف و رخ چه نیکوست خوش آید باده در شبهای…
سرو تو مگر ز پا نشیند
سرو تو مگر ز پا نشیند کاین دل نفسی بجا نشیند من بودم و دل، تو بردی آن نیز خود گو که غمت کجا نشیند؟…
دلا در عشقبازی ترک جان گفت، نکو کردی
دلا در عشقبازی ترک جان گفت، نکو کردی ز ناز و عیش بگذشتی، به داغ و درد خو کردی پس از عمری بدست یار دادی…
خطت که درد و داغ تو نو میکند مرا
خطت که درد و داغ تو نو میکند مرا جان در بلای عشق گرو میکند مرا عمری به راه عشق ز سر داشتم قدم باز…
چمن بشکفت و سبزه خط کشید و سرو بالا هم
چمن بشکفت و سبزه خط کشید و سرو بالا هم مرا تنگ آمده بیاو دلی از باغ و صحرا هم چو حال دردمندان عرضه داری…
تا بستهای به سلسله مشکبو گره
تا بستهای به سلسله مشکبو گره جانهای بیدلانست به هر تار مو گره عمری گذشت وان گره زلفم آرزوست یارب مباد در دل کس آرزو…
باز این سر بی سامان، سودای کسی دارد
باز این سر بی سامان، سودای کسی دارد باز این دل هرجایی، جایی هوسی دارد از کنج غمش دیگر، در باغ مخوان دل را کان…
ای شمع رخسار ترا، تابی به هر کاشانهای
ای شمع رخسار ترا، تابی به هر کاشانهای وی زآفتاب روی تو، گنجی به هر ویرانهای گر عاشقی در کوی تو باید، من تنها بسم…





