جانا به غم تو زندگانی کردم

جانا به غم تو زندگانی کردم غمهای ترا همدم جانی کردم تا گرد من از کوی تو نتواند رفت جان در سر کار ناتوانی کردم

باز از سر ناز می به اغیار ده است

باز از سر ناز می به اغیار ده است وز آتش رشک بر دلم داغ نه است چون شیشه می ز تلخکامی در بزم می‌خندم…

ای کرده به خونریز اسیران آهنگ

ای کرده به خونریز اسیران آهنگ بر خرمن صلح من مزن آتش جنگ مپسند که از خون شهیدان غمت بر تیغ جفای تو شود گوهر…

آنم که لوای ناله افراخته‌ام

آنم که لوای ناله افراخته‌ام بر قلب سپاه خویشتن تاخته‌ام چون طرح قمار عشق انداخته ام نقشی زده هر دو کون درباخته ام

آن دم که شدیم از می هستی سرمست

آن دم که شدیم از می هستی سرمست شد ساغر توفیق لبالب ز شکست اعمال نویس راست در طاعت ماست مزدور فرشته‌ای که در دست…

نوروز چو خان به بخت فیروز کند

نوروز چو خان به بخت فیروز کند دولت عید مراد آن روز کند هر روز که در دولت او کهنه شود آن را به شگون…

گر بشکافند مو به موی من زار

گر بشکافند مو به موی من زار یک موی مرا تهی نیابند ز یار گویند که دوست از تو دورست بسوز پس جان مرا کیست…

ز آن پیش دلا که هجر زارت بکشد

ز آن پیش دلا که هجر زارت بکشد زنهار چنان کنی که یارت بکشد بر وعده او ز سادگی دل ننهی کاری نکنی که انتظارت…

دستش گل داغ از جگر ما چیده

دستش گل داغ از جگر ما چیده یا ماه به دیده دست او مالیده یا مهر سیاه‌پوش گردیده چو داغ و آنگه به نیاز دست…

داریم بتی که در بنی‌‌آدم نیست

داریم بتی که در بنی‌‌آدم نیست از عالم حسن است ازین عالم نیست طوری‌‌ست ز پرتو رخش گازرگاه اما طوری که موسیش محرم نیست

ترک غم آن نگار دلجو کردیم

ترک غم آن نگار دلجو کردیم چون شعله به هرزه سوختن خو کردیم چون جان و تن و دیده و دل آنجا ماند ما بیهده…

با دوست به گل گشت گلستان رفتیم

با دوست به گل گشت گلستان رفتیم وز چشم بد زمانه پنهان رفتیم اما چو مسافران یعقوب آخر با یوسف گم گشته به کنعان رفتیم

ای غم که مسافر جهان پیمایی

ای غم که مسافر جهان پیمایی ای تازه نهال چمن رعنایی گر حال فصیحی از تو پرسند بگوی در صحبت خلق مرد از تنهایی

آنم که ز من زبان سخن نپذیرد

آنم که ز من زبان سخن نپذیرد گر روح شوم تمام تن نپذیرد از بس که شدم دست زد رد و قبول آیینه ز ننگ…

امشب که طرب از دل مهجور برفت

امشب که طرب از دل مهجور برفت نومید طبیب از سر رنجور برفت گفتم که تماشای رخ درد کنم ناگه ز چراغ زندگی نور برفت

هجر تو و دیده آتش و موم بود

هجر تو و دیده آتش و موم بود چشمی که ترا ندیده آن شوم بود ای قبله دیده دیده خود کافر نیست کز قبله خود…

کوته خردی که شرمسار از من نیست

کوته خردی که شرمسار از من نیست طعن سخنم زند که پر روشن نیست ادراک ابوجهل چو ناقص باشد نقصان کلام حضرت ذوالمن نیست

رندی که شکسته پنجه شور و شرش

رندی که شکسته پنجه شور و شرش بدهند نواله دیگران چون شترش چون دست ندارد همه دستش شده‌اند ای کاش سرش برند و گردند سرش

دستی که همیشه بود در گردن تو

دستی که همیشه بود در گردن تو اکنون سوزد ز دوری دامن تو تاری شده‌ام در آزروی تن تو اما کو بخت تار پیراهن تو

خوش آن که در آن حریم می‌بود رهم

خوش آن که در آن حریم می‌بود رهم هجر آمد و بنشاند به خاک سیهم اکنون بی تو که جان به قربانت باد خون جگرست…

تیغت که به سوی مو هراسان برود

تیغت که به سوی مو هراسان برود چون ناله همه راه خروشان برود در هر بن موی گم کند راه ای کاش بر جاده زه…

با آن که ز جوش حسن آن دلبر شنگ

با آن که ز جوش حسن آن دلبر شنگ بر شاهد آفتاب شد میدان تنگ بنشسته فسردگان این معرکه را در آینه دیده نگه همچون…

ای غم ز دلم چه شد زمانی بدر آی

ای غم ز دلم چه شد زمانی بدر آی گو از بن هر مویم جانی بدر آی ای نیم نفس که در تنم محبوسی آخر…

آنم که بهار دارد از باغم ننگ

آنم که بهار دارد از باغم ننگ هم بوی گریزد از گل من هم رنگ در بادیه‌ای آمده پایم بر سنگ کآنجا نه شتاب راه…

امشب می درد آسمان بی ‌غش باد

امشب می درد آسمان بی ‌غش باد در خرمن صبح این شب ما آتش باد خورشید اگر ز رشک امشب سوزد نوروز جهان تویی که…

ناصح ما را میل نصیحت دارد

ناصح ما را میل نصیحت دارد پندارد دل ز عشق محنت دارد می‌بیند آتش و ولی آگه نیست کاین دوزخ ما مشرب جنت دارد

کو خم که ز نعل واژگون جام کنیم

کو خم که ز نعل واژگون جام کنیم صد دریا را جرعه یک کام کنیم مغرب جوییم و رو به مشرق برویم چون صبح دمد…

رفتم که ز زلفت خردی وام کنم

رفتم که ز زلفت خردی وام کنم دل را به فسون عافیت رام کنم زآتشکده واسوزم و خلدش خوانم وز شعله برنجم و گلشن وام…

دردم که بهار نیست گلزار مرا

دردم که بهار نیست گلزار مرا هجرم که علاج نیست بیمار مرا پیراهن صبرم که ز دست غم دوست چاکی شده سر نوشت هر تار…

خورشید مباش بخت ما گو مه باش

خورشید مباش بخت ما گو مه باش زندان آن را دو روز گو خرگه باش عمری بر ما که مرغ این نه قفسیم نه بود…

پروانه که از بادیه هجر برست

پروانه که از بادیه هجر برست در بال و پر آتش زد و فارغ بنشست غافل که هنوز تا سر کوی فراغ صد بادیه خونخوارتر…

این نسخه که بر شیشه نادان سنگست

این نسخه که بر شیشه نادان سنگست بر جلوه او ساحت دانش تنگست خلدیست که صد رنگ بود هر برگش وین طرفه که چون درنگری…

ای غم ز دلم اگر توانی بدر آی

ای غم ز دلم اگر توانی بدر آی هر چند عزیزتر ز جانی بدر آی تو گنج نه‌ای گنج فشانی تا چند دلگیر درین خزانه…

آنم که به هرزه سالها سوخته‌ام

آنم که به هرزه سالها سوخته‌ام تا قاعده سوختن آموخته‌ام با این همه در بزم جگر سوختگان شرمنده‌تر از شمع نیفروخته‌ام

امشب که زمانه شد لبالب ز جمال

امشب که زمانه شد لبالب ز جمال از پرتو حسن شد جهان مالامال در مشرب ارباب هوس گرچه شب است در مذهب عاشقان بود صبح…

می نوش کنون که ابر رحمت بارست

می نوش کنون که ابر رحمت بارست بر هر نفست متاع حسرت بارست گویند که سبحه صیقل دین و دل است خوش باش که این…

کو دست که دامن حضوری گیرم

کو دست که دامن حضوری گیرم وز خلد به عاریت سروری گیرم چون تاب تماشای گلم نیست ز خار جانی دهم و جلوه طوری گیرم

راه در دوست آشکارا مسپار

راه در دوست آشکارا مسپار نامحرم پا بود درین ره رفتار با پای چنان نه که نماند نقشی یا نقش قدم با قدم خود بردار

در ناصیه‌ام نقش مرادست غریب

در ناصیه‌ام نقش مرادست غریب در کشور بختم دل شادست غریب چون نامه عافیت نویسم از حزن گویی قلمم در آن سوادست غریب

حسنت که صلای شوق عالم برزد

حسنت که صلای شوق عالم برزد غم نیست اگر دمی ز محنت دم زد کفرست ولی یقین که از رشک ایزد هنگامه دلربائیت بر هم…

تا کی ز تو وعده ارمغانی گیرم

تا کی ز تو وعده ارمغانی گیرم وز وعده برات دو زبانی گیرم رفتم که برای انتظار از عقبی سرمایه عمر جاودانی گیرم

با آن که به جانم از تو جز تب نرسد

با آن که به جانم از تو جز تب نرسد یک روز نشاط از پی صد شب نرسد از پاره دل خسک به راه افشانم…

ای عشق به تازه مرحمتها کردی

ای عشق به تازه مرحمتها کردی خود را و مرا گرم تمنا کردی هر جرم که ما سیاهکاران کردیم در آینه عفو تماشا کردی

آنم که به غم مصاحب دیرینم

آنم که به غم مصاحب دیرینم بر چهره عیش دوستداران چینم بیهوده کارخانه تکوینم همچون پل رودخانه قزوینم

امشب که ز باغ حسن صد گل چیدیم

امشب که ز باغ حسن صد گل چیدیم یک دم به مراد خود چو گل خندیدیم صد شکر که از پس هزاران شب غم یک…

مویی که سترد از سرم آن مایه نور

مویی که سترد از سرم آن مایه نور از ناز چو مژگان بتان شد معمور رضوانش به دست عزت از خاک نیاز برداشت که سازد…

کاش این لب پر معجزه بر دوختمی

کاش این لب پر معجزه بر دوختمی با هر کس ازین متاع نفروختمی این کز عیسی نطق درآموخته‌ام کاش از خر او نهق درآموختمی

دیشب ز دلم شعله آهی برخاست

دیشب ز دلم شعله آهی برخاست وز دود دلم روز سیاهی برخاست تو ابری و ما گیاه تشنه جگریم کی ابر به کینه گیاهی برخاست

در مذهب ما دویی حرامست حرام

در مذهب ما دویی حرامست حرام اینک من و تو دویی کدامست کدام در میکده آن نغمه منصور شنو گاه از دهن شیشه و گاه…

چون غنچه ازین باغ شتابان رفتیم

چون غنچه ازین باغ شتابان رفتیم گر تنگدل آمدیم خندان رفتیم دیدیم که دوست خوشدل از دوری ماست صد مرحله زآن جانب حرمان رفتیم

بی نام تو نطق ما گل‌افشان نشود

بی نام تو نطق ما گل‌افشان نشود بی روی تو چشم ما گلستان نشود تمکین تو بحریست که از صد صرصر یک طره موج او…

این کج نظران به گلشنی رو نکنند

این کج نظران به گلشنی رو نکنند تا همچو گلش رخنه شش سو نکنند آغوش مشام بر گلی نگشایند کش چون گل آفتاب بی بو…

ای صید غمت هنوز صد عربده‌جوی

ای صید غمت هنوز صد عربده‌جوی گفتم نشنیدی که ره عشق مپوی قربان سرت شوم کنون اشک مریز از نرگس مست سرمه ناز مشوی

آن می که دلش به صد تمنا می‌خورد

آن می که دلش به صد تمنا می‌خورد در میکده نی صاف از آن ماند نه درد آن حسن که دل ز دست مجنون می‌برد…

امشب که چو صبح وصل عشرت لقب است

امشب که چو صبح وصل عشرت لقب است شب نیست که هندوی فرشته‌نسب است از پرتو ماه حسن این کشور نور با آن که سراسر…

موسی باش و شکفته از طور مشو

موسی باش و شکفته از طور مشو خرمن باش و به برق مسرور مشو نوری به کف آر جان برو ساز نثار پروانه شمعهای بی…

عمری بودم چون شب غم نامه سیاه

عمری بودم چون شب غم نامه سیاه تا بو که رسم به وصل آن مه ناگاه اکنون که به دیده کرد منزل آن ماه همچون…

دیریست که از سینه‌ام آهی ندمید

دیریست که از سینه‌ام آهی ندمید زین مزرع غم خشک گیاهی ندمید هر چند که بی تو دیده را دادم آب زین شور زمین گل…

در کوی تو هر گه پای اندیشه نهاد

در کوی تو هر گه پای اندیشه نهاد در سینه او درد رگ و ریشه نهاد آنجا کم جان خویش می‌باید گفت نتوان به هوس…

چون زلف ترا باد صبا شانه کشد

چون زلف ترا باد صبا شانه کشد بر گوش چنان خرد صد افسانه کشد از کعبه هوای سر زلفت دل را زنار به گردن سوی…

تا درد غمت صاف محبت نشود

تا درد غمت صاف محبت نشود فارغ سرت از خمار کثرت نشود بی همتی ار دیده ز هم بگشایی تا کثرتت آیینه وحدت نشود

این فرقه که زد خامه تحقیق رقم

این فرقه که زد خامه تحقیق رقم صد بحر حقیقت‌ست در وی مدغم زنهار به نم مباش قانع زین یم کاین دریا را موجه ذاتیست…

ای طور ز شوق جلوه‌ات خانه به دوش

ای طور ز شوق جلوه‌ات خانه به دوش پروانه پر سوخته حسن تو هوش بی دیده ز رشک سویت آیم وز شوق چون مردمک دیده…

آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست

آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست سجاده بدوشند و می‌ناب به دست بتخانه و کعبه پیششان یکسانست دیدارپرستند نه دیوارپرست

امشب چمنت به آب و تابی شده است

امشب چمنت به آب و تابی شده است کز عکس رخت باده گلابی شده است زینگونه که یافت از جمال تو فروغ فرد است که…