یک چند درین رسته پریشان گشتیم

یک چند درین رسته پریشان گشتیم گفتیم گران شویم ارزان گشتیم در طالع ما کساد بازاری بود آیینه‌فروش شهر کوران گشتیم

گفتم رمزی با تو صریح و مبهم

گفتم رمزی با تو صریح و مبهم بشنو که کند گوش ترا رشک ارم گر زنده شود دلت بگو شکر نعم ورنه تو اصم باش…

شوخی که گلش بهار امید بود

شوخی که گلش بهار امید بود با تنباکوش الفت جاوید بود هم عارض خورشید بپوشد از ناز ز آن ابر که خانه‌زاد خورشید بود

دلاکی گشت از سرم موی زدای

دلاکی گشت از سرم موی زدای گردید ز اعجاز هنر سحر نمای با استره ای که باد را نشکافد هر موی مرا شکافت تا ناخن…

در راه تو سرها به هوای رفتار

در راه تو سرها به هوای رفتار رفتند به شاگردی پا دایره‌وار توفیق سموم دیده در بادیه ماند و آن قافله راندند فرس پا بردار

چون اشک ز خون هوسم ساخته‌اند

چون اشک ز خون هوسم ساخته‌اند چون ناله ز دود نفسم ساخته‌اند بیگانه پرواز مرادست پرم گویی ز برای قفسم ساخته‌اند

بازآکه چو لب به ناله عادت نکنیم

بازآکه چو لب به ناله عادت نکنیم و آن نازک گوش را جراحت نکنیم باز آی که لب ز شکوه بستیم چنان کز عافیت خلد…

ای واله طور جلوه نور ببین

ای واله طور جلوه نور ببین عالم عالم ز نور معمور ببین آشوب صدای «لن ترانی» است ز طور بگذر از طور و نور بی…

ای آنکه غمت پردگی محمل ماست

ای آنکه غمت پردگی محمل ماست حسن تو چو گل دمیده ز آب و گل ماست تو خواه به گل نشین و خواهی با خار…

آن شب که می از لبت شکرنوش شود

آن شب که می از لبت شکرنوش شود کاش آن شب را صبح فراموش شود نی‌نی گرهی ز زلف پرخم بگشای تا صبح به صد…

از بس که به رسم دل بی‌حاصل من

از بس که به رسم دل بی‌حاصل من شد دوست گزین غیردشمن دل من بستم در دل بر رخ یادش که مباد با غیر قدم…

وقتست که این طلسم دولاب اساس

وقتست که این طلسم دولاب اساس در گرده و وارهیم از امید و هراس تا کی به عبث سلسله هستی را بندند و گشایند چو…

گردون که نباشدش به بیداد بدل

گردون که نباشدش به بیداد بدل عالم شود ار لبالب از غم به مثل جز من دگری در خور غم کی یابد گردد مگرش دیده…

سوی در پادشاه کز طور بهست

سوی در پادشاه کز طور بهست رفتی تو و سامری به جای تو نشست ای واله ایمن این سفر دور کشید باز آ که شدند…

دل مهمانست و میزبانش غم تست

دل مهمانست و میزبانش غم تست جانم جسم و روح و روانش غم تست قربان سر غمت شدن بی‌ادبی‌ست قربان دلم شوم که جانش غم…

در دیده مور اگر روم چون عنقا

در دیده مور اگر روم چون عنقا گم سازم از فراخی جا خود را با این تن بالیده و این نشو نما زین سفله سحاب…

چون اخگرت از شعله بجوشد ز مسام

چون اخگرت از شعله بجوشد ز مسام خامی تو هنوز ای به هستی بدنام می‌سوز مگر پخته شوی زآن که بود خاکستر پخته بهتر از…

بر من که چو ابر پایم از دامانست

بر من که چو ابر پایم از دامانست گر برق شوم گرم روی بهتانست کاهل قدمم چنان که گر اشک شوم صد مرحله‌ام ز دیده…

ای کلک تو مشکبار چون طره حور

ای کلک تو مشکبار چون طره حور چون چشم خرد دوات تو چشمه نور از بهر مرکبت فلک دوده گرفت ز آن شمع که افروخت…

ای آنکه دمت راز مسیحا داند

ای آنکه دمت راز مسیحا داند کی رنجه شدن از تو دل ما داند در دیده تو نوری و نرنجد از نور آن دیده که…

آن شوخ چو جام ناز در چنگ گرفت

آن شوخ چو جام ناز در چنگ گرفت صد ملک ملاحتش به نیرنگ گرفت از تیزی آفتاب حسن آن عارض پر نازک بود اندکی رنگ…

ارباب وفا ز ما وفا می‌طلبند

ارباب وفا ز ما وفا می‌طلبند صبحند و ز من نور و ضیا می‌طلبند آری آنها که از کمال آگاهند هر چند زرند کیمیا می‌طلبند

هرچند که در باغ تو بی‌برگ و برم

هرچند که در باغ تو بی‌برگ و برم چون شاخ بریده بی‌نوای ثمرم در شهر محبت تو این بس هنرم کز بهر جمال عفوت آیینه‌گرم

گرد گلت از رشک عرق می‌بایست

گرد گلت از رشک عرق می‌بایست ملک خوبی بدین نسق می‌بایست رویت ورقی ز مصحف خوبی بود بسم اللهی برین ورق می‌بایست

زین بیش می فریب در جام مکن

زین بیش می فریب در جام مکن دل را به غرور بی خودی خام مکن خود در طلب خویشتنی سرگردان بیهوده مرا به عشق بدنام…

دل کشته خنجر ملامت گردید

دل کشته خنجر ملامت گردید آواره کشور سلامت گردید هر غنچه که در گلبن امید دمید نشکفته هنوز داغ حسرت گردید

در دیده ز اشک نوبهاری دارم

در دیده ز اشک نوبهاری دارم در سینه ز داغ لاله‌زاری دارم لب پر شکر از ناله زاری دارم در آینه با خود سروکاری دارم

چشم شوخت ز رحم نشنید سخن

چشم شوخت ز رحم نشنید سخن اینک بگرفتش حق خونهای کهن باری تو به او بگو که ‌ای مایه ناز شوخی اگرت امان دهد خون…

بحریم درین راه همه تن پاییم

بحریم درین راه همه تن پاییم ابریم و به پای اشک ره پیماییم موجیم و ز آسیب گرانجانی خویش عمریست که ته‌نشین این دریاییم

ای نام تو روح قدس و پیکر لب ما

ای نام تو روح قدس و پیکر لب ما وز نام تو داغ دل کوثر لب ما بی نام تو هر نفس که بربندد بار…

ای آنکه به هرزه راه شک می‌پویی

ای آنکه به هرزه راه شک می‌پویی با تست کسی که از منش می‌جویی ای بی‌خبر آن راز که با ما داری چون دوری آهسته…

آن شوخ که عارض از می حسن افروخت

آن شوخ که عارض از می حسن افروخت هر موی مرا ناله به رنگی آموخت از سوختنم نیست خبردار آری عالم سوزد برق و نداند…

از دیده به سوی دوست پیوسته رهی‌ست

از دیده به سوی دوست پیوسته رهی‌ست هر یک مژه راه کاروان نگهی‌ست آنجا که شود صبح رخش نورفشان خورشید در آن حریم بخت سیهی‌ست

هرگز لبم آشنای یارب نشود

هرگز لبم آشنای یارب نشود کز نومیدی جهان لبالب نشود هرگز نکشم از سر حسرت آهی کز سوز دلم زمانه در تب نشود

گر در تو چمن طراز کنعان می‌دید

گر در تو چمن طراز کنعان می‌دید رنگ گل حسن را به سامان می‌دید دیدار تو آفرید در دیده نگاه گویی همه زین پیش به…

ز آن پیش که در قصر عدم خانه کنیم

ز آن پیش که در قصر عدم خانه کنیم برخیز که طره طرب شانه کنیم فرداست که عمر ما شده ملک اجل امروز بیا که…

دلاکی دوش خونم از هر مژه ریخت

دلاکی دوش خونم از هر مژه ریخت وز هر مویم ز دار دردی آویخت هر موی که آوازه تیغش بشنید همچو مژه در حظیره دیده…

در جام شکایت زبانم خون ریخت

در جام شکایت زبانم خون ریخت دیدم که ز طره تو تابی انگیخت گفتم برمش زود در آتش فکنم آگه شد و در به [در]…

چندی خردم به گرد مردم گردید

چندی خردم به گرد مردم گردید گه ناله زار و گه تبسم گردید ادراک حقیقت دو عالم کردم ادراک ولیک در میان گم گردید

باز آمد و رفت و هجر خونخوار بماند

باز آمد و رفت و هجر خونخوار بماند ز آن روز سفید این شب تار بماند در دیده ما نگاه نومید نشست در سینه ما…

ای کشته ز اشک شوق مژگان پرواز

ای کشته ز اشک شوق مژگان پرواز ایمن بادا شمع تو از سوز و گداز ای نرگس مست گریه مشکن دل ناز خون ریز ولی…

ای از گل اشک گشته مژگان آرای

ای از گل اشک گشته مژگان آرای رو گریه به من گذار و تو خنده سرای ور ذوق تماشای گرستن داری یک شب چو نگه…

آن ساقی گلچهره که می می‌پیمود

آن ساقی گلچهره که می می‌پیمود میر مجلس دوش هم آغوشش بود تا صبح پسین عبادتی می‌کردند آن یک به رکوع بود و آن یک…

نقشی که برین دو صفحه کردند نگار

نقشی که برین دو صفحه کردند نگار طبعم گل تشبیه بر آن کرد نثار بر خاک فتاده آن پریشان چون گل بر گل بنشسته این…

گر خار و خسی تو آتش تن می‌جوی

گر خار و خسی تو آتش تن می‌جوی لنگان لنگان به زور گلخن می‌جوی در نشئه‌ی آتش دلی موسی‌وار این تازه گل از نهال ایمن…

روزم ز فراق دود گلخن سازند

روزم ز فراق دود گلخن سازند در وصل شبم چراغ ایمن سازند شمعم که درین انجمن راز مرا هر صبح کشند و باز روشن سازند

دل راز مرا رسه شکستن تا کی

دل راز مرا رسه شکستن تا کی بر خود در هر مراد بستن تا کی بیرون جهان سراسری هم بد نیست دلگیر درین خانه نشستن…

داغ تو به آفتاب تب نفروشد

داغ تو به آفتاب تب نفروشد این شمع فروغ خود به شب نفروشد عالم عالم ناله پروده به خون دارد جگر و یکی به لب…

چندان که ز حسن خودپرستی دیدم

چندان که ز حسن خودپرستی دیدم از عشق فروتنی و پستی دیدم گویند که چشم دوست مست است ولیک من چشم ندیدم همه مستی دیدم

با دوست چه کار طالب سودا را

با دوست چه کار طالب سودا را با سرمه چه کار چشم نابینا را رنجیده دلم ز عقل بیگانه‌پرست کو می که به آشنا رساند…

ای کرده سپهر در حریم تو رکوع

ای کرده سپهر در حریم تو رکوع غم نیست اگر کوکب تو کرد رجوع خورشید سپهر دولتی و خورشید گر شام فرو رود کند صبح…

آهم چو بر آسمان شبیخون آرد

آهم چو بر آسمان شبیخون آرد بر هر مویم فغان شبیخون آرد هر ناوک ناله‌ای که لب بگشاید بر گردد و بر کمان شبیخون آرد

آن روز که چهره عذاب افروزند

آن روز که چهره عذاب افروزند وین مشت خس از تاب قیامت سوزند بر سر گل خورشید به محشر آیم تا دوزخیان گرم‌روی آموزند

هر چند دلم ز درد خونریزتر است

هر چند دلم ز درد خونریزتر است بر من دل تیغ آسمان تیزتر است در کین دلم دلیر باشید که زنگ زآیینه‌ام از عکس سبک…

گر جانت درین بادیه بی‌آب بود

گر جانت درین بادیه بی‌آب بود در تشنه‌‌لبی چو شعله در تاب بود زنهار مخور فریب عادت کانجا دریا تشنه سراب سیراب بود

زآن خوبتری که کس خیال تو کند

زآن خوبتری که کس خیال تو کند یا همچو منی فکر وصال تو کند شاید که به آفرینش خود نازد ایزد چو تماشای جمال تو…

دل با غم آن صنم سپردیم و گذشت

دل با غم آن صنم سپردیم و گذشت این جام به دست جم سپردیم و گذشت هر نقد نفس که بود درمخزن جان نشمرده به…

در بحر جهان که ساحلش افواهست

در بحر جهان که ساحلش افواهست موجش چو طپانچه اجل جانکاهست اطفال اگر شوند غرقه تو مترس این بحر عمیق نیست قد کوتاهست

جانا به غم تو زندگانی کردم

جانا به غم تو زندگانی کردم غمهای ترا همدم جانی کردم تا گرد من از کوی تو نتواند رفت جان در سر کار ناتوانی کردم

باز از سر ناز می به اغیار ده است

باز از سر ناز می به اغیار ده است وز آتش رشک بر دلم داغ نه است چون شیشه می ز تلخکامی در بزم می‌خندم…

ای کرده به خونریز اسیران آهنگ

ای کرده به خونریز اسیران آهنگ بر خرمن صلح من مزن آتش جنگ مپسند که از خون شهیدان غمت بر تیغ جفای تو شود گوهر…

آنم که لوای ناله افراخته‌ام

آنم که لوای ناله افراخته‌ام بر قلب سپاه خویشتن تاخته‌ام چون طرح قمار عشق انداخته ام نقشی زده هر دو کون درباخته ام

آن دم که شدیم از می هستی سرمست

آن دم که شدیم از می هستی سرمست شد ساغر توفیق لبالب ز شکست اعمال نویس راست در طاعت ماست مزدور فرشته‌ای که در دست…

نوروز چو خان به بخت فیروز کند

نوروز چو خان به بخت فیروز کند دولت عید مراد آن روز کند هر روز که در دولت او کهنه شود آن را به شگون…

گر بشکافند مو به موی من زار

گر بشکافند مو به موی من زار یک موی مرا تهی نیابند ز یار گویند که دوست از تو دورست بسوز پس جان مرا کیست…

ز آن پیش دلا که هجر زارت بکشد

ز آن پیش دلا که هجر زارت بکشد زنهار چنان کنی که یارت بکشد بر وعده او ز سادگی دل ننهی کاری نکنی که انتظارت…

دستش گل داغ از جگر ما چیده

دستش گل داغ از جگر ما چیده یا ماه به دیده دست او مالیده یا مهر سیاه‌پوش گردیده چو داغ و آنگه به نیاز دست…

داریم بتی که در بنی‌‌آدم نیست

داریم بتی که در بنی‌‌آدم نیست از عالم حسن است ازین عالم نیست طوری‌‌ست ز پرتو رخش گازرگاه اما طوری که موسیش محرم نیست

ترک غم آن نگار دلجو کردیم

ترک غم آن نگار دلجو کردیم چون شعله به هرزه سوختن خو کردیم چون جان و تن و دیده و دل آنجا ماند ما بیهده…

با دوست به گل گشت گلستان رفتیم

با دوست به گل گشت گلستان رفتیم وز چشم بد زمانه پنهان رفتیم اما چو مسافران یعقوب آخر با یوسف گم گشته به کنعان رفتیم

ای غم که مسافر جهان پیمایی

ای غم که مسافر جهان پیمایی ای تازه نهال چمن رعنایی گر حال فصیحی از تو پرسند بگوی در صحبت خلق مرد از تنهایی

آنم که ز من زبان سخن نپذیرد

آنم که ز من زبان سخن نپذیرد گر روح شوم تمام تن نپذیرد از بس که شدم دست زد رد و قبول آیینه ز ننگ…

امشب که طرب از دل مهجور برفت

امشب که طرب از دل مهجور برفت نومید طبیب از سر رنجور برفت گفتم که تماشای رخ درد کنم ناگه ز چراغ زندگی نور برفت

هجر تو و دیده آتش و موم بود

هجر تو و دیده آتش و موم بود چشمی که ترا ندیده آن شوم بود ای قبله دیده دیده خود کافر نیست کز قبله خود…

کوته خردی که شرمسار از من نیست

کوته خردی که شرمسار از من نیست طعن سخنم زند که پر روشن نیست ادراک ابوجهل چو ناقص باشد نقصان کلام حضرت ذوالمن نیست

رندی که شکسته پنجه شور و شرش

رندی که شکسته پنجه شور و شرش بدهند نواله دیگران چون شترش چون دست ندارد همه دستش شده‌اند ای کاش سرش برند و گردند سرش

دستی که همیشه بود در گردن تو

دستی که همیشه بود در گردن تو اکنون سوزد ز دوری دامن تو تاری شده‌ام در آزروی تن تو اما کو بخت تار پیراهن تو

خوش آن که در آن حریم می‌بود رهم

خوش آن که در آن حریم می‌بود رهم هجر آمد و بنشاند به خاک سیهم اکنون بی تو که جان به قربانت باد خون جگرست…

تیغت که به سوی مو هراسان برود

تیغت که به سوی مو هراسان برود چون ناله همه راه خروشان برود در هر بن موی گم کند راه ای کاش بر جاده زه…

با آن که ز جوش حسن آن دلبر شنگ

با آن که ز جوش حسن آن دلبر شنگ بر شاهد آفتاب شد میدان تنگ بنشسته فسردگان این معرکه را در آینه دیده نگه همچون…

ای غم ز دلم چه شد زمانی بدر آی

ای غم ز دلم چه شد زمانی بدر آی گو از بن هر مویم جانی بدر آی ای نیم نفس که در تنم محبوسی آخر…

آنم که بهار دارد از باغم ننگ

آنم که بهار دارد از باغم ننگ هم بوی گریزد از گل من هم رنگ در بادیه‌ای آمده پایم بر سنگ کآنجا نه شتاب راه…

امشب می درد آسمان بی ‌غش باد

امشب می درد آسمان بی ‌غش باد در خرمن صبح این شب ما آتش باد خورشید اگر ز رشک امشب سوزد نوروز جهان تویی که…

ناصح ما را میل نصیحت دارد

ناصح ما را میل نصیحت دارد پندارد دل ز عشق محنت دارد می‌بیند آتش و ولی آگه نیست کاین دوزخ ما مشرب جنت دارد

کو خم که ز نعل واژگون جام کنیم

کو خم که ز نعل واژگون جام کنیم صد دریا را جرعه یک کام کنیم مغرب جوییم و رو به مشرق برویم چون صبح دمد…

رفتم که ز زلفت خردی وام کنم

رفتم که ز زلفت خردی وام کنم دل را به فسون عافیت رام کنم زآتشکده واسوزم و خلدش خوانم وز شعله برنجم و گلشن وام…

دردم که بهار نیست گلزار مرا

دردم که بهار نیست گلزار مرا هجرم که علاج نیست بیمار مرا پیراهن صبرم که ز دست غم دوست چاکی شده سر نوشت هر تار…

خورشید مباش بخت ما گو مه باش

خورشید مباش بخت ما گو مه باش زندان آن را دو روز گو خرگه باش عمری بر ما که مرغ این نه قفسیم نه بود…

پروانه که از بادیه هجر برست

پروانه که از بادیه هجر برست در بال و پر آتش زد و فارغ بنشست غافل که هنوز تا سر کوی فراغ صد بادیه خونخوارتر…

این نسخه که بر شیشه نادان سنگست

این نسخه که بر شیشه نادان سنگست بر جلوه او ساحت دانش تنگست خلدیست که صد رنگ بود هر برگش وین طرفه که چون درنگری…

ای غم ز دلم اگر توانی بدر آی

ای غم ز دلم اگر توانی بدر آی هر چند عزیزتر ز جانی بدر آی تو گنج نه‌ای گنج فشانی تا چند دلگیر درین خزانه…

آنم که به هرزه سالها سوخته‌ام

آنم که به هرزه سالها سوخته‌ام تا قاعده سوختن آموخته‌ام با این همه در بزم جگر سوختگان شرمنده‌تر از شمع نیفروخته‌ام

امشب که زمانه شد لبالب ز جمال

امشب که زمانه شد لبالب ز جمال از پرتو حسن شد جهان مالامال در مشرب ارباب هوس گرچه شب است در مذهب عاشقان بود صبح…

می نوش کنون که ابر رحمت بارست

می نوش کنون که ابر رحمت بارست بر هر نفست متاع حسرت بارست گویند که سبحه صیقل دین و دل است خوش باش که این…

کو دست که دامن حضوری گیرم

کو دست که دامن حضوری گیرم وز خلد به عاریت سروری گیرم چون تاب تماشای گلم نیست ز خار جانی دهم و جلوه طوری گیرم

راه در دوست آشکارا مسپار

راه در دوست آشکارا مسپار نامحرم پا بود درین ره رفتار با پای چنان نه که نماند نقشی یا نقش قدم با قدم خود بردار

در ناصیه‌ام نقش مرادست غریب

در ناصیه‌ام نقش مرادست غریب در کشور بختم دل شادست غریب چون نامه عافیت نویسم از حزن گویی قلمم در آن سوادست غریب

حسنت که صلای شوق عالم برزد

حسنت که صلای شوق عالم برزد غم نیست اگر دمی ز محنت دم زد کفرست ولی یقین که از رشک ایزد هنگامه دلربائیت بر هم…

تا کی ز تو وعده ارمغانی گیرم

تا کی ز تو وعده ارمغانی گیرم وز وعده برات دو زبانی گیرم رفتم که برای انتظار از عقبی سرمایه عمر جاودانی گیرم

با آن که به جانم از تو جز تب نرسد

با آن که به جانم از تو جز تب نرسد یک روز نشاط از پی صد شب نرسد از پاره دل خسک به راه افشانم…