رباعیات فصیحی هروی
یک چند گل گلشن مقصود شدیم
یک چند گل گلشن مقصود شدیم یک چند در آتشکدهها دود شدیم دیدیم که اینها همه هیچست آخر همت بگماشتیم و نابود شدیم
گیرم که ز آه و نالهات صد حشرست
گیرم که ز آه و نالهات صد حشرست بی گریه مباش کان سپاه ظفرست نی خون جگر که خون هر عضو که هست چون درنگری…
شب دیده به سیل اشک چندان شستم
شب دیده به سیل اشک چندان شستم کز روی نظاره گرد حرمان شستم هر قافله نگه که نه سوی [تو] رفت نقش پی او ز…
دندان امشب ز درد شد بس که نژند
دندان امشب ز درد شد بس که نژند داغیم به روی آتش از خواب سپند گر درد چنین تیز کندش گرنه دندان طمع ز عمر…
در کار تو آه آتشینی داریم
در کار تو آه آتشینی داریم وز ساغر مهر زهر کینی داریم تو شمع شو و بزم کسان روشن کن ما نذر تو باید آستینی…
چون باده ناز مست جام تو شود
چون باده ناز مست جام تو شود در سینه نفس بسته دام تو شود هر حرف که در گوش شهیدان آید خاصیت شوق بین که…
برخیز که از ناله سپاهی بکشیم
برخیز که از ناله سپاهی بکشیم وز برق غم انتقام کاهی بکشیم امروز بنالیم مبادا فردا هجران ندهد امان که آهی بکشیم
این اسب که چون خواجه ما فرتوتیست
این اسب که چون خواجه ما فرتوتیست بر اسب نشسته خواجه بس مبهوتیست از پای چهار پایه از تن تخته القصه که خوش مصالح تابوتیست
ای چرخ بر آتشم نهی همچو سپند
ای چرخ بر آتشم نهی همچو سپند کز سفله طبیعتان کنی دفع گزند ای سفله به ما مضایفه تا کی و چند کز تست چراغ…
آن شوخ که چشم حسن را نور و ضیاست
آن شوخ که چشم حسن را نور و ضیاست در دیده همتش جهان سرمهبهاست چشمی به هوس نهاده بر هم ورنی در نرگسش از ناز…





