رباعیات فصیحی هروی
می نوش کنون که ابر رحمت بارست
می نوش کنون که ابر رحمت بارست بر هر نفست متاع حسرت بارست گویند که سبحه صیقل دین و دل است خوش باش که این…
کو دست که دامن حضوری گیرم
کو دست که دامن حضوری گیرم وز خلد به عاریت سروری گیرم چون تاب تماشای گلم نیست ز خار جانی دهم و جلوه طوری گیرم
راه در دوست آشکارا مسپار
راه در دوست آشکارا مسپار نامحرم پا بود درین ره رفتار با پای چنان نه که نماند نقشی یا نقش قدم با قدم خود بردار
در ناصیهام نقش مرادست غریب
در ناصیهام نقش مرادست غریب در کشور بختم دل شادست غریب چون نامه عافیت نویسم از حزن گویی قلمم در آن سوادست غریب
حسنت که صلای شوق عالم برزد
حسنت که صلای شوق عالم برزد غم نیست اگر دمی ز محنت دم زد کفرست ولی یقین که از رشک ایزد هنگامه دلربائیت بر هم…
تا کی ز تو وعده ارمغانی گیرم
تا کی ز تو وعده ارمغانی گیرم وز وعده برات دو زبانی گیرم رفتم که برای انتظار از عقبی سرمایه عمر جاودانی گیرم
با آن که به جانم از تو جز تب نرسد
با آن که به جانم از تو جز تب نرسد یک روز نشاط از پی صد شب نرسد از پاره دل خسک به راه افشانم…
ای عشق به تازه مرحمتها کردی
ای عشق به تازه مرحمتها کردی خود را و مرا گرم تمنا کردی هر جرم که ما سیاهکاران کردیم در آینه عفو تماشا کردی
آنم که به غم مصاحب دیرینم
آنم که به غم مصاحب دیرینم بر چهره عیش دوستداران چینم بیهوده کارخانه تکوینم همچون پل رودخانه قزوینم
امشب که ز باغ حسن صد گل چیدیم
امشب که ز باغ حسن صد گل چیدیم یک دم به مراد خود چو گل خندیدیم صد شکر که از پس هزاران شب غم یک…
مویی که سترد از سرم آن مایه نور
مویی که سترد از سرم آن مایه نور از ناز چو مژگان بتان شد معمور رضوانش به دست عزت از خاک نیاز برداشت که سازد…
کاش این لب پر معجزه بر دوختمی
کاش این لب پر معجزه بر دوختمی با هر کس ازین متاع نفروختمی این کز عیسی نطق درآموختهام کاش از خر او نهق درآموختمی
دیشب ز دلم شعله آهی برخاست
دیشب ز دلم شعله آهی برخاست وز دود دلم روز سیاهی برخاست تو ابری و ما گیاه تشنه جگریم کی ابر به کینه گیاهی برخاست
در مذهب ما دویی حرامست حرام
در مذهب ما دویی حرامست حرام اینک من و تو دویی کدامست کدام در میکده آن نغمه منصور شنو گاه از دهن شیشه و گاه…
چون غنچه ازین باغ شتابان رفتیم
چون غنچه ازین باغ شتابان رفتیم گر تنگدل آمدیم خندان رفتیم دیدیم که دوست خوشدل از دوری ماست صد مرحله زآن جانب حرمان رفتیم
بی نام تو نطق ما گلافشان نشود
بی نام تو نطق ما گلافشان نشود بی روی تو چشم ما گلستان نشود تمکین تو بحریست که از صد صرصر یک طره موج او…
این کج نظران به گلشنی رو نکنند
این کج نظران به گلشنی رو نکنند تا همچو گلش رخنه شش سو نکنند آغوش مشام بر گلی نگشایند کش چون گل آفتاب بی بو…
ای صید غمت هنوز صد عربدهجوی
ای صید غمت هنوز صد عربدهجوی گفتم نشنیدی که ره عشق مپوی قربان سرت شوم کنون اشک مریز از نرگس مست سرمه ناز مشوی
آن می که دلش به صد تمنا میخورد
آن می که دلش به صد تمنا میخورد در میکده نی صاف از آن ماند نه درد آن حسن که دل ز دست مجنون میبرد…
امشب که چو صبح وصل عشرت لقب است
امشب که چو صبح وصل عشرت لقب است شب نیست که هندوی فرشتهنسب است از پرتو ماه حسن این کشور نور با آن که سراسر…
موسی باش و شکفته از طور مشو
موسی باش و شکفته از طور مشو خرمن باش و به برق مسرور مشو نوری به کف آر جان برو ساز نثار پروانه شمعهای بی…
عمری بودم چون شب غم نامه سیاه
عمری بودم چون شب غم نامه سیاه تا بو که رسم به وصل آن مه ناگاه اکنون که به دیده کرد منزل آن ماه همچون…
دیریست که از سینهام آهی ندمید
دیریست که از سینهام آهی ندمید زین مزرع غم خشک گیاهی ندمید هر چند که بی تو دیده را دادم آب زین شور زمین گل…
در کوی تو هر گه پای اندیشه نهاد
در کوی تو هر گه پای اندیشه نهاد در سینه او درد رگ و ریشه نهاد آنجا کم جان خویش میباید گفت نتوان به هوس…
چون زلف ترا باد صبا شانه کشد
چون زلف ترا باد صبا شانه کشد بر گوش چنان خرد صد افسانه کشد از کعبه هوای سر زلفت دل را زنار به گردن سوی…
تا درد غمت صاف محبت نشود
تا درد غمت صاف محبت نشود فارغ سرت از خمار کثرت نشود بی همتی ار دیده ز هم بگشایی تا کثرتت آیینه وحدت نشود
این فرقه که زد خامه تحقیق رقم
این فرقه که زد خامه تحقیق رقم صد بحر حقیقتست در وی مدغم زنهار به نم مباش قانع زین یم کاین دریا را موجه ذاتیست…
ای طور ز شوق جلوهات خانه به دوش
ای طور ز شوق جلوهات خانه به دوش پروانه پر سوخته حسن تو هوش بی دیده ز رشک سویت آیم وز شوق چون مردمک دیده…
آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست
آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست سجاده بدوشند و میناب به دست بتخانه و کعبه پیششان یکسانست دیدارپرستند نه دیوارپرست
امشب چمنت به آب و تابی شده است
امشب چمنت به آب و تابی شده است کز عکس رخت باده گلابی شده است زینگونه که یافت از جمال تو فروغ فرد است که…
ماییم که جان در گرو صهباییم
ماییم که جان در گرو صهباییم بی باده چو باد خاک میپیماییم ما را گویند باده تنها چه خوری توفیق رفیق ماست کی تنهاییم
عشق آمد و ریخت برق در پیکر ما
عشق آمد و ریخت برق در پیکر ما چون شعله طپد ز سوز دل اخگر ما احباب نخوانند ولی دفتر ما تا سرمه نسازند ز…
دوشت گویا دل به خروش آمده بود
دوشت گویا دل به خروش آمده بود وز ساغر درد جرعهنوش آمده بود کز غصه سپهر خاک بر سر مَیکرد خون در تن قدرسیان به…
در عشق تو ای غم ز غمت مرهم دل
در عشق تو ای غم ز غمت مرهم دل ما را نه غم جان بود و نی غم دل ماتمکدهایست کوی عشقت کانجا دل ماتم…
چون جان و دل از درش سفر ساز کنند
چون جان و دل از درش سفر ساز کنند سر تا پایم ولوله آغاز کنند همچون سپه شکسته اول منزل یک یک سوی کوی دوست…
بی روی تو بر دیده نظر بهتانست
بی روی تو بر دیده نظر بهتانست ور یوسف بیندی بر او تاوانست زین پیش در او گر نگهی یافتمی پنداشتمی که سایه مژگانست
این خلد که از فیضص ازل یاد دهد
این خلد که از فیضص ازل یاد دهد خاکش نفس مسیح بر باد دهد رضوان اگر این بهشت را دریابد آن جنت کهنه را به…
ای روی ترا ترجمه در دین مصحف
ای روی ترا ترجمه در دین مصحف وز خال و خطت یافته تزیین مصحف یک نقطه سهو در همه روی تو نیست گویی به خط…
آن قوم که هست در بلا مسکنشان
آن قوم که هست در بلا مسکنشان خون در دل عافیت کند شیونشان کو تنگدلی که چون بنالد ریزد خون جگر دو کون در دامنشان
امروز که باغ و راغ آراستهاند
امروز که باغ و راغ آراستهاند وز نکهت گل دماغ آراستهاند رشک سوسن ز لاله بیشم سوزد کش سر تا پا ز داغ آراستهاند
ماییم و دل شکسته از خود رسته
ماییم و دل شکسته از خود رسته پیمان وفا به هر دو عالم بسته در مصر وفای ما دو چیزست که نیست پیمان شکسته و…
عشقت صنما دل مشوش خواهد
عشقت صنما دل مشوش خواهد از دیده به جای آب آتش خواهد گو غم شبخون آر بر آن بوالهوسی کو روی تو بیند و دل…
دورت آورد کآفتابی میخواست
دورت آورد کآفتابی میخواست حسنت پرورد کآب و تابی میخواست نینی غلطم غلط که معشوق ازل در خورد نقاب خود جمالی میخواست
در ساغر عیش باده خامان ریزند
در ساغر عیش باده خامان ریزند عشاق ز دیده خون به دامان ریزند بیدرد کجا ذوق محبت ز کجا این شهد به کام تلخکامان ریزند
چون در جگرت ناوک غمبند شود
چون در جگرت ناوک غمبند شود مگذار که دل به ناله خرسند شود دریا دریا ز دیده آتش میریز کان خشکنهال ازین برومند شود
بنشین و به طوف قفس از دام برو
بنشین و به طوف قفس از دام برو منزل منزل سوی دلارام برو زین عرصه که نقش قدم گمراهیست یک گام فرا برو و بیگام…
این روح که شمع مجلس افروز منست
این روح که شمع مجلس افروز منست فرداست که نه زآن تو نه زآن منست طاسیست به گرمابه عالم این عمر پر ساختنش بهر تهی…
ای شمع گرت ذوق غم آموختن است
ای شمع گرت ذوق غم آموختن است این سوختن تو عمر اندوختن است ور ز آن که برای مجلس افروختن است صد بار نسوختن به…
آن غنچه که از لباس خود بیرون شد
آن غنچه که از لباس خود بیرون شد در کسوت دیگر شد و گویم چون شد جان شیرین در تن خسرو آمد روح لیلی به…
از مرگ گل حیات بیرنگترست
از مرگ گل حیات بیرنگترست این نغمه از آن نغمه کج آهنگترست بر من که چو مردمک به هیچم خرسند از چشم جهانیان جهان تنگترست
هرگز چشمم به روی او وانشود
هرگز چشمم به روی او وانشود کز موج نگاه دیده دریا نشود همچون مژه زیاده در دیده خلد گر نیم نگه صرف تماشا نشود
ما نقش هوس ز لوح هستی شستیم
ما نقش هوس ز لوح هستی شستیم وز خون رخ آرزوپرستی شستیم ما روز ازل نشان آسوده دلی از چهره به گریههای مستی شستیم
صد شکر که حرف دوست شد بیکم و کاست
صد شکر که حرف دوست شد بیکم و کاست گنجینه عمر کو بدانم آراست از کیسه دوست صرف کردیم و هنوز ز آنجا که حیای…
دور از تو دلم چو سینه آهستانیست
دور از تو دلم چو سینه آهستانیست آتشکدهای کنون گیاهستانیست هر ذره ز کوی تو چو ماهستانیست هر لختم چون دیده نگاهستانیست
در روز ازل بخت زبونم دادند
در روز ازل بخت زبونم دادند این جرعه ازین جام نگونم دادند چون تشنه به خون خویش دیدند مرا از هر بن مو دجله خونم…
چون باغ شکفته از گیاهی نشوم
چون باغ شکفته از گیاهی نشوم چون دیده تسلی به نگاهی نشوم آن شعله شوقم که ز پا ننشینم تا در جگری طعمه آهی نشوم
بعد از عمری که از سفر آمد یار
بعد از عمری که از سفر آمد یار دانی ز چه کرد از تب رشکم آزار یعنی آن کس که زنده ماند در هجر خوبست…
این خشکبران که دستکشت هوسند
این خشکبران که دستکشت هوسند گویند هماییم ولیکن مگسند خشنود ز کامرانی بیطربند خرسند به زندگانی بینفسند
ای خلق تو فیض بخش بستان نیاز
ای خلق تو فیض بخش بستان نیاز وز روی تو بشکفد گلستان نیاز تا حسن چو خورشید جهان افروزد دوران تو باد و باد دوران…
آن شوخ که ماه راست زو نور جبین
آن شوخ که ماه راست زو نور جبین شد خانه آفتاب ازو خانه زین تا هست بنای خانه زین هرگز مهمان نشدستش آفتابی به ازین
از عهد شکستن چو هوس نشکیبی
از عهد شکستن چو هوس نشکیبی یک دم ز شکست عهد کس نشکیبی عهد تو دل منست گویی کز ناز گر نشکنیش نیم نفس نشکیبی
یک چند گل گلشن مقصود شدیم
یک چند گل گلشن مقصود شدیم یک چند در آتشکدهها دود شدیم دیدیم که اینها همه هیچست آخر همت بگماشتیم و نابود شدیم
گیرم که ز آه و نالهات صد حشرست
گیرم که ز آه و نالهات صد حشرست بی گریه مباش کان سپاه ظفرست نی خون جگر که خون هر عضو که هست چون درنگری…
شب دیده به سیل اشک چندان شستم
شب دیده به سیل اشک چندان شستم کز روی نظاره گرد حرمان شستم هر قافله نگه که نه سوی [تو] رفت نقش پی او ز…
دندان امشب ز درد شد بس که نژند
دندان امشب ز درد شد بس که نژند داغیم به روی آتش از خواب سپند گر درد چنین تیز کندش گرنه دندان طمع ز عمر…
در کار تو آه آتشینی داریم
در کار تو آه آتشینی داریم وز ساغر مهر زهر کینی داریم تو شمع شو و بزم کسان روشن کن ما نذر تو باید آستینی…
چون باده ناز مست جام تو شود
چون باده ناز مست جام تو شود در سینه نفس بسته دام تو شود هر حرف که در گوش شهیدان آید خاصیت شوق بین که…
برخیز که از ناله سپاهی بکشیم
برخیز که از ناله سپاهی بکشیم وز برق غم انتقام کاهی بکشیم امروز بنالیم مبادا فردا هجران ندهد امان که آهی بکشیم
این اسب که چون خواجه ما فرتوتیست
این اسب که چون خواجه ما فرتوتیست بر اسب نشسته خواجه بس مبهوتیست از پای چهار پایه از تن تخته القصه که خوش مصالح تابوتیست
ای چرخ بر آتشم نهی همچو سپند
ای چرخ بر آتشم نهی همچو سپند کز سفله طبیعتان کنی دفع گزند ای سفله به ما مضایفه تا کی و چند کز تست چراغ…
آن شوخ که چشم حسن را نور و ضیاست
آن شوخ که چشم حسن را نور و ضیاست در دیده همتش جهان سرمهبهاست چشمی به هوس نهاده بر هم ورنی در نرگسش از ناز…
از زهر بلا پرست پیمانه ما
از زهر بلا پرست پیمانه ما دورست ز ملک عافیت خانه ما آن خانه خراب بینصیبیم که جغد بگریزد ازین گوشه ویرانه ما
یک چند درین رسته پریشان گشتیم
یک چند درین رسته پریشان گشتیم گفتیم گران شویم ارزان گشتیم در طالع ما کساد بازاری بود آیینهفروش شهر کوران گشتیم
گفتم رمزی با تو صریح و مبهم
گفتم رمزی با تو صریح و مبهم بشنو که کند گوش ترا رشک ارم گر زنده شود دلت بگو شکر نعم ورنه تو اصم باش…
شوخی که گلش بهار امید بود
شوخی که گلش بهار امید بود با تنباکوش الفت جاوید بود هم عارض خورشید بپوشد از ناز ز آن ابر که خانهزاد خورشید بود
دلاکی گشت از سرم موی زدای
دلاکی گشت از سرم موی زدای گردید ز اعجاز هنر سحر نمای با استره ای که باد را نشکافد هر موی مرا شکافت تا ناخن…
در راه تو سرها به هوای رفتار
در راه تو سرها به هوای رفتار رفتند به شاگردی پا دایرهوار توفیق سموم دیده در بادیه ماند و آن قافله راندند فرس پا بردار
چون اشک ز خون هوسم ساختهاند
چون اشک ز خون هوسم ساختهاند چون ناله ز دود نفسم ساختهاند بیگانه پرواز مرادست پرم گویی ز برای قفسم ساختهاند
بازآکه چو لب به ناله عادت نکنیم
بازآکه چو لب به ناله عادت نکنیم و آن نازک گوش را جراحت نکنیم باز آی که لب ز شکوه بستیم چنان کز عافیت خلد…
ای واله طور جلوه نور ببین
ای واله طور جلوه نور ببین عالم عالم ز نور معمور ببین آشوب صدای «لن ترانی» است ز طور بگذر از طور و نور بی…
ای آنکه غمت پردگی محمل ماست
ای آنکه غمت پردگی محمل ماست حسن تو چو گل دمیده ز آب و گل ماست تو خواه به گل نشین و خواهی با خار…
آن شب که می از لبت شکرنوش شود
آن شب که می از لبت شکرنوش شود کاش آن شب را صبح فراموش شود نینی گرهی ز زلف پرخم بگشای تا صبح به صد…
از بس که به رسم دل بیحاصل من
از بس که به رسم دل بیحاصل من شد دوست گزین غیردشمن دل من بستم در دل بر رخ یادش که مباد با غیر قدم…
وقتست که این طلسم دولاب اساس
وقتست که این طلسم دولاب اساس در گرده و وارهیم از امید و هراس تا کی به عبث سلسله هستی را بندند و گشایند چو…
گردون که نباشدش به بیداد بدل
گردون که نباشدش به بیداد بدل عالم شود ار لبالب از غم به مثل جز من دگری در خور غم کی یابد گردد مگرش دیده…
سوی در پادشاه کز طور بهست
سوی در پادشاه کز طور بهست رفتی تو و سامری به جای تو نشست ای واله ایمن این سفر دور کشید باز آ که شدند…
دل مهمانست و میزبانش غم تست
دل مهمانست و میزبانش غم تست جانم جسم و روح و روانش غم تست قربان سر غمت شدن بیادبیست قربان دلم شوم که جانش غم…
در دیده مور اگر روم چون عنقا
در دیده مور اگر روم چون عنقا گم سازم از فراخی جا خود را با این تن بالیده و این نشو نما زین سفله سحاب…
چون اخگرت از شعله بجوشد ز مسام
چون اخگرت از شعله بجوشد ز مسام خامی تو هنوز ای به هستی بدنام میسوز مگر پخته شوی زآن که بود خاکستر پخته بهتر از…
بر من که چو ابر پایم از دامانست
بر من که چو ابر پایم از دامانست گر برق شوم گرم روی بهتانست کاهل قدمم چنان که گر اشک شوم صد مرحلهام ز دیده…
ای کلک تو مشکبار چون طره حور
ای کلک تو مشکبار چون طره حور چون چشم خرد دوات تو چشمه نور از بهر مرکبت فلک دوده گرفت ز آن شمع که افروخت…
ای آنکه دمت راز مسیحا داند
ای آنکه دمت راز مسیحا داند کی رنجه شدن از تو دل ما داند در دیده تو نوری و نرنجد از نور آن دیده که…
آن شوخ چو جام ناز در چنگ گرفت
آن شوخ چو جام ناز در چنگ گرفت صد ملک ملاحتش به نیرنگ گرفت از تیزی آفتاب حسن آن عارض پر نازک بود اندکی رنگ…
ارباب وفا ز ما وفا میطلبند
ارباب وفا ز ما وفا میطلبند صبحند و ز من نور و ضیا میطلبند آری آنها که از کمال آگاهند هر چند زرند کیمیا میطلبند
هرچند که در باغ تو بیبرگ و برم
هرچند که در باغ تو بیبرگ و برم چون شاخ بریده بینوای ثمرم در شهر محبت تو این بس هنرم کز بهر جمال عفوت آیینهگرم
گرد گلت از رشک عرق میبایست
گرد گلت از رشک عرق میبایست ملک خوبی بدین نسق میبایست رویت ورقی ز مصحف خوبی بود بسم اللهی برین ورق میبایست
زین بیش می فریب در جام مکن
زین بیش می فریب در جام مکن دل را به غرور بی خودی خام مکن خود در طلب خویشتنی سرگردان بیهوده مرا به عشق بدنام…
دل کشته خنجر ملامت گردید
دل کشته خنجر ملامت گردید آواره کشور سلامت گردید هر غنچه که در گلبن امید دمید نشکفته هنوز داغ حسرت گردید
در دیده ز اشک نوبهاری دارم
در دیده ز اشک نوبهاری دارم در سینه ز داغ لالهزاری دارم لب پر شکر از ناله زاری دارم در آینه با خود سروکاری دارم
چشم شوخت ز رحم نشنید سخن
چشم شوخت ز رحم نشنید سخن اینک بگرفتش حق خونهای کهن باری تو به او بگو که ای مایه ناز شوخی اگرت امان دهد خون…





