ای شیر خدا ولی حق مالک دین

ای شیر خدا ولی حق مالک دین ای لنگر آسمان و مسمار زمین دست من مبتلای درمانده بگیر حال من بینوای بیچاره ببین

ای آنکه ز حقی به رسالت مبعوث

ای آنکه ز حقی به رسالت مبعوث شد ذات قدیم از تو پیدا به حدوث تو شافع جرم بوالبشر باش که هست بر ما ز…

آنانکه براه عقل و برهان رفتند

آنانکه براه عقل و برهان رفتند و آنان که برسم علم و ایمان رفتند آگاه نگشتند ز اسرار وجود حیران بجهان شدند و حیران رفتند

یا‌رب همه عالم به پناهی نازند

یا‌رب همه عالم به پناهی نازند بر مال و زر و مکنت و جاهی نازند رندان گدای تو ننازند بهیچ نازند اگر بچون تو شاهی…

معشوق چنانکه جاذب عشاق است

معشوق چنانکه جاذب عشاق است غفران خدا بجرم ما مشتاق است در روز حساب هر کرا نیست گناه شرمنده به پیش رحمت خلاق است

گر حق طلبی بحق خود شو قانع

گر حق طلبی بحق خود شو قانع حق همه کس ز حق رسد بی‌مانع از حق خود ار زیاد خواهی ندهند پیمانه بود دست و…

زاهد که مواعظش بجز نیش نبود

زاهد که مواعظش بجز نیش نبود صوفی که دمی بحالت خویش نبود افسوس که مردان قلندر رفتند گشتیم بسی اثر ز درویش نبود

تا دل نشود بریده از دلخواهت

تا دل نشود بریده از دلخواهت نبود بحریم لی مع‌الله راهت از خلق ببند دیده تا باز شود بر دل در لا اله الا اللهت

ای شیر خدا که سر ایجاد توئی

ای شیر خدا که سر ایجاد توئی در کارگه وجود استاد توئی افتاده‌تر از فتادگان جمله منم گیرنده دست هر که افتاده توئی

ای آنکه دو عالم است احیا ز دمت

ای آنکه دو عالم است احیا ز دمت اشیاء همه ریزه‌خوار خوان نعمت با آنکه نرفت جز برحمت قلمت عصیان مرا چه قدر پیش کرمت

آنانکه بمعرفت مسلم بودند

آنانکه بمعرفت مسلم بودند در علم و فطن وحید عالم بودند سر رشته به دست هیچکس نامد و خود در کار جهان چو رشته در…

یارب نشود بلاکشی محرم هجر

یارب نشود بلاکشی محرم هجر عشق ار چه کشد و لیک داد از غم هجر پروانه به شعله داد تن را به فراق او را…

مائیم قلندران وارسته ز خویش

مائیم قلندران وارسته ز خویش بیگانه ز خلق و بی‌نیاز از کم و بیش جوئی چو نشان ما بملک و ملکوت گردید نشان به بی‌نشان…

عمرت رود ارتمام برجرم و هوس

عمرت رود ارتمام برجرم و هوس به زانکه رسد دمی جفای تو بکس این خلق همه گیاه بستان حقند گر سرو صنوبرند ور سنبل و…

زان پیش که منهدم شود کاخ مزاج

زان پیش که منهدم شود کاخ مزاج کن نفس خود از سرای ترکیب اخراج تا نگذری از کمان افلاک چو تیر بر تیر بلای دهر…

جز پوست خود صفی به تن خرقه مپوش

جز پوست خود صفی به تن خرقه مپوش وندر طلب روزی مقسوم مکوش جز بر سر سفره توکل منشین می جز ز کدوی حسبی الله…

ای ذات تو بر جمیع ذرات فیض

ای ذات تو بر جمیع ذرات فیض ظل کرمت کشیده بر اوج و حضیض دانست کسی که کارساز همه کیست یکجا بتو کرد کار خود…

ای آنکه دل شکسته جای تو بود

ای آنکه دل شکسته جای تو بود عالم همه پرتو لقای تو بود گویند که نفی غیر اثبات حق است نفی که کنم که او…

امید مراست ز آفرینده خود

امید مراست ز آفرینده خود کو عفو کند جرائم بنده خود زیننده او عطاست و ز بنده خطا هر کس کند آنچه هست زیبنده خود

یارب ز گناه خویش شرمنده منم

یارب ز گناه خویش شرمنده منم بر هر چه عقوبت است زیبنده منم غفار توئی غنی توئی شاه توئی بدکار منم گدا منم بنده منم

ما را سر ملک و فکر شاهی نبود

ما را سر ملک و فکر شاهی نبود با خصم بنای داد خواهی نبود شد جامه ما بخم‌الفقر سواد رنگی به جهان پس از سیاهی…

گر بگذری ای صفی ز هر دلخواهی

گر بگذری ای صفی ز هر دلخواهی بر دوست رسی روی تو از هر راهی مقصود تو جز نیست چون رفت توئی خود معنی لا…

روزی که نبود ساغر و صهبائی

روزی که نبود ساغر و صهبائی تا کی عنبی خمی مئی مینائی می‌بود صفی فتاده سرمست و خراب در کنج خرابات باستغنائی

تا بر نکنی با صطفای دل و دلق

تا بر نکنی با صطفای دل و دلق قلاب علاقه و امید از خود و خلق در حلقه ما مکش بخامی گردن کز فقر خوریم…

ای خسرو مُلک و دین شهنشاه نجف

ای خسرو مُلک و دین شهنشاه نجف ای رشته آفرینشت جمله به کف جز مهر تو در جهان بسی گشت و نیافت چیزی که صفی…

ای آنکه خدای خویش دانیم ترا

ای آنکه خدای خویش دانیم ترا طاعت بسزا کجا توانیم ترا گویند خدای را بحاجات بخوان حاضرتر از آنی بخوانیم ترا

الله که هر شکسته را دل سوی اوست

الله که هر شکسته را دل سوی اوست الله که آب رحمتش در همه جوست دشمن برضای او شود دوست که هست در دست تصرفش…