یارب نشود بلاکشی محرم هجر

یارب نشود بلاکشی محرم هجر عشق ار چه کشد و لیک داد از غم هجر پروانه به شعله داد تن را به فراق او را…

مائیم قلندران وارسته ز خویش

مائیم قلندران وارسته ز خویش بیگانه ز خلق و بی‌نیاز از کم و بیش جوئی چو نشان ما بملک و ملکوت گردید نشان به بی‌نشان…

عمرت رود ارتمام برجرم و هوس

عمرت رود ارتمام برجرم و هوس به زانکه رسد دمی جفای تو بکس این خلق همه گیاه بستان حقند گر سرو صنوبرند ور سنبل و…

زان پیش که منهدم شود کاخ مزاج

زان پیش که منهدم شود کاخ مزاج کن نفس خود از سرای ترکیب اخراج تا نگذری از کمان افلاک چو تیر بر تیر بلای دهر…

جز پوست خود صفی به تن خرقه مپوش

جز پوست خود صفی به تن خرقه مپوش وندر طلب روزی مقسوم مکوش جز بر سر سفره توکل منشین می جز ز کدوی حسبی الله…

ای ذات تو بر جمیع ذرات فیض

ای ذات تو بر جمیع ذرات فیض ظل کرمت کشیده بر اوج و حضیض دانست کسی که کارساز همه کیست یکجا بتو کرد کار خود…

ای آنکه دل شکسته جای تو بود

ای آنکه دل شکسته جای تو بود عالم همه پرتو لقای تو بود گویند که نفی غیر اثبات حق است نفی که کنم که او…

امید مراست ز آفرینده خود

امید مراست ز آفرینده خود کو عفو کند جرائم بنده خود زیننده او عطاست و ز بنده خطا هر کس کند آنچه هست زیبنده خود

یارب ز گناه خویش شرمنده منم

یارب ز گناه خویش شرمنده منم بر هر چه عقوبت است زیبنده منم غفار توئی غنی توئی شاه توئی بدکار منم گدا منم بنده منم

ما را سر ملک و فکر شاهی نبود

ما را سر ملک و فکر شاهی نبود با خصم بنای داد خواهی نبود شد جامه ما بخم‌الفقر سواد رنگی به جهان پس از سیاهی…

گر بگذری ای صفی ز هر دلخواهی

گر بگذری ای صفی ز هر دلخواهی بر دوست رسی روی تو از هر راهی مقصود تو جز نیست چون رفت توئی خود معنی لا…

روزی که نبود ساغر و صهبائی

روزی که نبود ساغر و صهبائی تا کی عنبی خمی مئی مینائی می‌بود صفی فتاده سرمست و خراب در کنج خرابات باستغنائی

تا بر نکنی با صطفای دل و دلق

تا بر نکنی با صطفای دل و دلق قلاب علاقه و امید از خود و خلق در حلقه ما مکش بخامی گردن کز فقر خوریم…

ای خسرو مُلک و دین شهنشاه نجف

ای خسرو مُلک و دین شهنشاه نجف ای رشته آفرینشت جمله به کف جز مهر تو در جهان بسی گشت و نیافت چیزی که صفی…

ای آنکه خدای خویش دانیم ترا

ای آنکه خدای خویش دانیم ترا طاعت بسزا کجا توانیم ترا گویند خدای را بحاجات بخوان حاضرتر از آنی بخوانیم ترا

الله که هر شکسته را دل سوی اوست

الله که هر شکسته را دل سوی اوست الله که آب رحمتش در همه جوست دشمن برضای او شود دوست که هست در دست تصرفش…

یا‌رب غلطم فزون ز مقدار بود

یا‌رب غلطم فزون ز مقدار بود روزم سیه از خطای بسیار بود با اینمهه نیست افتخارم بکسی فخرم همه بر خدای غفار بود

لفظی که نباشد آگه از وی لافظ

لفظی که نباشد آگه از وی لافظ بود آنکه به قصه بافت بر هم واعظ می‌داشت به معنی ار حدیثی محفوظ به زانکه بود بر…

گر جز بخدای حاجت خویش بری

گر جز بخدای حاجت خویش بری میدار یقین که پرده خویش دری داری چه طمع ز طمع زنبور کز او یک نوش طلب نکرده صد…

رفتن بخرابات حسابی دارد

رفتن بخرابات حسابی دارد رو همره آنکه فتح بابی دارد این درس بمستی و خرابی خوانند نه مدرسه‌ای و نه کتابی دارد

بی‌مهر علی که هست میزان فلاح

بی‌مهر علی که هست میزان فلاح سودی ندهد به هیچکس علم و صلاح تا باب نجات بر تو گردد مفتوح از نام علی بدست آور…

ای جود تو بر وجود اشیاء باعث

ای جود تو بر وجود اشیاء باعث ملک و ملک از لطف قدیمت حادث حادث نبود ز خویش دارای وجود می‌رد همه زنده و حقش…

ای آنکه توئی بهستی خود واجب

ای آنکه توئی بهستی خود واجب بر جمله ماسوا بهستی خود واهب علم تو بغیر هستیت نیست که نیست از محضر هستی تو چیزی غائب

الله که کافی المهمات توئی

الله که کافی المهمات توئی الله که سامع المناجات توئی حاجات مرا بر آر کاندر همه حال ذوالعفو و بر آرنده حاجات توئی

یارب بتو عرض ناتوانی چکنم

یارب بتو عرض ناتوانی چکنم اظهار حوائج نهانی چکنم از حاجت مور و مار آگاه توئی من عرض حوائج نهانی چکنم

گویند گناه چونکه پیوسته شود

گویند گناه چونکه پیوسته شود بر حق در بازگشت ما بسته شود روزی صد اگر توبه بشکسته شود حق این نشود که از عطا خسته…

عالم چو حباب و هستی حق چو یم است

عالم چو حباب و هستی حق چو یم است زین بحر نمایش حبابی کرم است جز هستی بحر هر نمودی است دمی است بودی که…

درویش اگر فنای فی‌ الله شود

درویش اگر فنای فی‌ الله شود ز اسرار وجود جمله آگاه شود اما نرسد کسی باین رتبه مگر بر وی نظری ز مرشد راه شود

بر ما اگر ابلهی بناگاه زند

بر ما اگر ابلهی بناگاه زند خود را بغلط به تیر الله زند ما بد نکنیم و بد نخواهیم بکس هشدار که بد بجان بدخواه…

ای برتر از آنکه برتو ادراک رسد

ای برتر از آنکه برتو ادراک رسد یا وهم بلند و عقل چالاک رسد ره در تو بغیر ما عرفناک نبود عقلی که رسد به…

ای آنکه توئی بذات خود عین کمال

ای آنکه توئی بذات خود عین کمال بر خلق رسد زخوان جود تو نوال پوشی‌ تو معایبم چه حاجت یکسان دانی تو حوائجم چه حاجت…

افسوس ز گام بر غلط هشته ما

افسوس ز گام بر غلط هشته ما وین رفته ز دست سود و سر رشته ما در مزرع دل فشانده‌ام تخم امید ای ابر کرم…

یا‌رب به نبی خدیو ملک و معراج

یا‌رب به نبی خدیو ملک و معراج یا‌رب بعلی که ز انما دارد تاج چون تا بکنون نکرده بازمکن بر خلق ز هیچ ره صفی…

گویم سخنی نه از ره نفس و مزاج

گویم سخنی نه از ره نفس و مزاج خود را نه بکس کساد بنما نه رواج کوبندت اگر خرابه از پس گنج باش و کمر‌آباد…

کس خاطر من بیارئی شد نکرد

کس خاطر من بیارئی شد نکرد وز بند غمم زمانی آزاد نکرد اظهار شکستگی نکردم بکسی کود داد اگر نکرد بیداد نکرد

دیدیم در این جهان بچشم تحقیق

دیدیم در این جهان بچشم تحقیق مهر اسداللهست و آلش توفیق بی فلک ولایتش ز طوفان هلاک نرهی و شوی چنانکه گشتند غریق

بر بنده رو سیاه یارب تو ببخش

بر بنده رو سیاه یارب تو ببخش بر عاجز بی‌پناه یارب تو ببخش از عفو و عطا ملول هرگز نشوی من هر چه کنم گناه…

ای باب هدایتت بخلقان همه باز

ای باب هدایتت بخلقان همه باز اشیاء همه را بدر گهت روی نیاز هر چند کنم گناه آرم بتو روی هر چند غلط کنم زه…

ای آنکه تو واقفی ز احوال صفی

ای آنکه تو واقفی ز احوال صفی تبدیل نما بخیر اعمال صفی بد شیوه بنده است و عفو آیت حق کن عفو یکی مپرس احوال…

از سر علی که جز علی آگاه است

از سر علی که جز علی آگاه است کو نقطه تحت با بسم الله است چون نقطه کند تنزل از رتبه خویش گردد الف آنکه…

یارب تو مرا بیار من مقرون کن

یارب تو مرا بیار من مقرون کن حال و دل او بمهر من مفتون کن از خاطر او غیر مرا بیرون کن وندر دل او…

گوید همه چیز و هر کس حق با ماست

گوید همه چیز و هر کس حق با ماست چون نیک نظر کنی در او حق پیداست حق نیست عیان ز دیده اهل شهود پیدا…

عالم بمثال چون سرابست همه

عالم بمثال چون سرابست همه یا همچو کفی بر وی آبست همه چون نیک نظر کنی بماهیت کف بینی که جهان خیال و خوابست همه

در صرف وجود فرق و تمیزی نیست

در صرف وجود فرق و تمیزی نیست وز غیر که منفی است پرهیزی نیست یعنی نبود خدا یرا مثل و شریک هستی همه اوست غیر…

باشد گرت از وجود درویش سراغ

باشد گرت از وجود درویش سراغ آن نیست که نیستش ز کونین فراغ در شهر فناست مجمع اهل فنا زان جمع بو صفیعلی چشم و…

ای آنکه هر غمی توئی یار و مغیث

ای آنکه هر غمی توئی یار و مغیث نالم به تو از وساوس نفس خبیث گوش دل من به نطق خود کن شنوا تا نشنوم…

ای آنکه تو خالقی و ما بنده تو

ای آنکه تو خالقی و ما بنده تو بر بنده عطا بود برازنده تو از خاک بجز گناه زیبنده نبود با خاک کن آنچه هست…

از معنی کنت کنز دریاب نکات

از معنی کنت کنز دریاب نکات حق کرد یکی تجلی از ذات بذات گشتند بذات او نماینده ذوات معلول شود بعین علت اثبات

یارب تو ببخشای بناداری من

یارب تو ببخشای بناداری من بر بیکسی و فقیری و خواری من هر کس بخدا امیدش از طاعت اوست امید منست از گنهکاری من

گویم سخنی ترا از الهام سروش

گویم سخنی ترا از الهام سروش دریاب بهوش و دار چون حلقه بگوش دست همه کس بوجه تعظیم بگیر عیب همه کس بچشم توحید بپوش

صوفی نشود کسی به پوشیدن صوف

صوفی نشود کسی به پوشیدن صوف بایست دلی مجرد از نقش و حروف ترک دو جهان نکرده صوفی نشوی بل تا هستی به وصف هستی…

در خلق خوبش خلق نکو ممتحن است

در خلق خوبش خلق نکو ممتحن است الاکه دلازار و جفا جو بمن است گر لطف کند با من وگهر قهر نکوست نیک است نباتی…

باری ز جنون و عقل ما بار نشد

باری ز جنون و عقل ما بار نشد این باب بحیله بر کسی باز نشد وین نقص کمال و کفر و دین کار نشد وین…

ای آنکه نظر بجرم آدم نکنی

ای آنکه نظر بجرم آدم نکنی جز جود و کرم بخلق عالم نکنی هر چند که صرف بعصیان نعمت امید که ز آنچه داده کم…

ای آنکه بیکتائی خود یکتائی

ای آنکه بیکتائی خود یکتائی بر هستی ذات خویش بی‌مهتائی در پیش تو عرض حال کردن غلط است خود حاضر و خود خبیر و خود…

از حق چون بنای ملک در تنظیم است

از حق چون بنای ملک در تنظیم است داریم امید عفو و دل پر بیم است این خوف ورجا تکلف و تعلیم است گر چاره…

هستی یم و دین کشتی و حیدر ملاح

هستی یم و دین کشتی و حیدر ملاح زین ورطه بود ولای ملاح فلاح خواهی اگر آوری بکف گوهر عشق در بحر ولایت علی شو…

گرباده خوری با صنمی زیبا خور

گرباده خوری با صنمی زیبا خور یا با مردی قوی دلی دانا خور گر نیست ترا رفیق و یاری همدم می‌ هیچ مخور و گر…

صوفی که فکند از تن و سرخرقه و تاج

صوفی که فکند از تن و سرخرقه و تاج بازار اناالحقش بحق یافت رواج تن بر سردار خودنمائی است مبر شو پنبه عشق را نهانی…

در خانه و شهر و خلوت و انجمنش

در خانه و شهر و خلوت و انجمنش می‌جویم و نیست در میان جز سخنش هر جا سخنی است می‌دهم دل که مگر پی از…

با نیک و بد زمانه نزدیک مشو

با نیک و بد زمانه نزدیک مشو نیکی کن و در پی بد و نیک مشو در سر وجود زیر کان بس گشتند سر رشته…

ای آنکه منزهی ز ترکیب و ز زوج

ای آنکه منزهی ز ترکیب و ز زوج عالم همه از محیط جودت یک موج دارم ز تو امید کرم در هر حال بالی ز…

ای آنکه به ذات خویش فرد واحدی

ای آنکه به ذات خویش فرد واحدی بر حال صفی به نیکویی کن مددی پاداش بدی کسی به نیکی نکند جز تو که خدا و…

از آنکه بجز توأم پناهی نبود

از آنکه بجز توأم پناهی نبود وز حادثه‌ام گریز گاهی نبود بیچارگیم ببین و راهی بنما اکنون که گشایشی‌ ز راهی نبود

هنگام سحور جلوه پیر خوش است

هنگام سحور جلوه پیر خوش است در وقت نهار قوت نیم سیر خوش است چون عصر شود صحبت احباب نکوست وندر دل شب ناله شبگیر…

گر میری و مرتراست اقلیم وسیع

گر میری و مرتراست اقلیم وسیع ور صاحب مکنتی و اورنگ رفیع ارزان بتو باد هر چه داری که صفی بی این همه در دو…

عاقل می پخته را به خامی نخورد

عاقل می پخته را به خامی نخورد مقسوم خواص پیش عامی نخورد می خوردن فاش و بد بود شرب یهود این لقمه کسی باین حرامی…

دام است جهان صفی پی‌دانه مرو

دام است جهان صفی پی‌دانه مرو قانع بنشین و خانه بر خانه مرو رزق تو رسد ز غیب بی‌منت خلق و زخلق که عاجزند و…

ای هستیت از تمیز خلقان همه پاک

ای هستیت از تمیز خلقان همه پاک ذات تو منزه از عقول و ادراک ما را تو ز خاک آفریدی و بتو دانائی ماست چون…

ای آنکه منزهی تو از شبه و شریک

ای آنکه منزهی تو از شبه و شریک مملوک تو باشد آنچه هست از بد و نیک نزدیکتری تو چونکه از من بر من هم…

ای آنکه بروز محنتم یار توئی

ای آنکه بروز محنتم یار توئی براین همه عیب و نقص ستار توئی گر عمر و عمل تمام شد صرف گناه امید بر آن بود…

ا‌رب چو من ار گناهکاری باشد

ا‌رب چو من ار گناهکاری باشد غفران ترا در انتظاری باشد عفوت ز پی گناهکاران گردد چون یار که در سراغ یاری باشد

هر کس که رهی گزید رهبر نشود

هر کس که رهی گزید رهبر نشود هر حیه دری بدهر حیدر نشود کی گام پی صفیعلی شاه نهد تا مرد مجرد و قلندر نشود

گر کار جهان بوفق دلخواه نشد

گر کار جهان بوفق دلخواه نشد یا گاه بتدبیر تو شد گاه نشد در فکر مرو که فتح اینراه نشد سریست که کس بدهر آگاه…

شد عمر و به طبع خواهشم هست هنوز

شد عمر و به طبع خواهشم هست هنوز صد نعل گنه در آتشم هست هنوز با آنکه نه روی توبه مانده است و نه عذر…

حاشا که کسی شراب را فاش خورد

حاشا که کسی شراب را فاش خورد با مرد ژاژخای فحاش خورد می آنکه بکج طبعی و پرخاش خورد آدم نبود سگی بود لاش خورد

ای نار خدای پاک و بیمثل و نظیر

ای نار خدای پاک و بیمثل و نظیر افتاده سرم زبار عصیان برزیر جرمم تو بجمع رحمت خویش ببخش دستم تو بدست قدرت خویش بگیر

ای آنکه مکمل عقولی و نفوس

ای آنکه مکمل عقولی و نفوس هیچ از کرمت نگشته نفسی مایوس از خواهش نفس و فتنه خلق بدار در حصن امان خود صفی را…

ای آنکه به بنده بهترین دست توئی

ای آنکه به بنده بهترین دست توئی وانکس که پناه ما سوا اوست توئی با آنکه ز مغز و پوست بیرونی و پاک هم مغز…

اثنی عشری ز زاده بوطالب

اثنی عشری ز زاده بوطالب تا مهدی منتظر امام غائب حب همه را به خویش می‌دان واجب تا فوز عظیمت رسد از هر جانب

هستی نبود سزای کس غیر خدا

هستی نبود سزای کس غیر خدا او هستی محض و ما سوا هست نما در هستی ما شروط هستی نایاب در هستی حق کمال هستی…

گر طالب ره شدی ز مردان سبل

گر طالب ره شدی ز مردان سبل جو راهروی گذشته از جزو ز کل کن مغز خرد معطر از طیب رسل در بزم صفی که…

شئیی بنظر نمایدت تا ناقص

شئیی بنظر نمایدت تا ناقص جان تو نگشته از تعین خالص اشیاء همه را بچشم توحید ببین پس باش بر ارباب بصیرت شاخص

خوش آنکه حدیث کفر و ایمان نشنید

خوش آنکه حدیث کفر و ایمان نشنید افسانه کافر و مسلمان نشیند جز جام شراب و دست ساقی نشناخت جز نان نگار و حرف جانان…

ای ماه من ای نگار شیرین‌پاسخ

ای ماه من ای نگار شیرین‌پاسخ دی رفت و جهان ز فرودین شد خَلُّخ برخیز و برافروز به زیبایی رخ تا بر همه نو بهار…

ای آنکه مقلب مسائی و صباح

ای آنکه مقلب مسائی و صباح لبریز بود ز رواح فیضت اقداح هر مفسده که هست در کار صفی اصلاح تو کن که قادری بر…

ای آنکه بذات خود عظیمی و عزیز

ای آنکه بذات خود عظیمی و عزیز کس را بکمال هستیت نیست تمیز از فتنه نفس عالم حادثه خیز جز بر تو صفی را نبود…

یغمای نگاه بین که آن دلبر شوخ

یغمای نگاه بین که آن دلبر شوخ چیزی نگذاشت دیگر از بهر شیوخ عقل و دل و دین به جمله شد غارت علم و عمل…

هر لحظه صفی حساب ره باید کرد

هر لحظه صفی حساب ره باید کرد چاه است بهر قدم نگه باید کرد رحمت پی رحمت آید از رب غفور اما نه گنه پی…

گر کار جهان به میل ما ساز نشد

گر کار جهان به میل ما ساز نشد ور باب مرادمان به رخ باز نشد تسلیم شویم و ترک تدبیر کنیم تدبیر ندارد آنچه ز…

سبحان‌الله بذات پاینده توئی

سبحان‌الله بذات پاینده توئی سبحان‌الله بجان فراینده توئی سبحان‌الله زبنده زبینده خطاست سبحان‌‌‌الله بعفو زینده توئی

حاشا که شراب پخته را خام خوری

حاشا که شراب پخته را خام خوری بربام خوری به پیش انعام خوری با احمق و هرزه گوی و بدنام خوری ننگست چنین حرام اسلام…

ای لعل لب تو معجز خضر و مسیح

ای لعل لب تو معجز خضر و مسیح گه زنده برمز می‌کنی گاه صریح با هم نبود لطیف و خوش و قند و نمک جز…

ای آنکه فروزنده خورشید و مهمی

ای آنکه فروزنده خورشید و مهمی بر هستی ذات خود بوحدت گوهی کن سوی صفی بچشم رحمت نگهی کوراست امید عفو از هر گنهی

ای آنکه بذات تست ذات تو دلیل

ای آنکه بذات تست ذات تو دلیل بر معرفتت عقول وافهام علیل عرفان تو دل ز نور برهان تو یافت عارف بتو ورنه کی شود…

یکرنگ بخم کن فکان زد صباغ

یکرنگ بخم کن فکان زد صباغ بر پرده خلق را بخود داد سراغ بیرنگی خویش یعنی از این همه رنگ بنمود چو آب از رخ…

نیکی کنی ار بخلق منت مگذار

نیکی کنی ار بخلق منت مگذار بیننی اگر از کسی بدی سهل شمار آور بنظر که چشم نیکی ز خدای می‌داری و هم بذی و…

گر سردی و نیست پای اکرامت لنگ

گر سردی و نیست پای اکرامت لنگ بر جام کسی مزن بنا کامی سنگ مردی کرم است و مردمی ستاری در مردی و مردمی مکن…

ساقی قدحی که او بود صیقلی روح

ساقی قدحی که او بود صیقلی روح دارد اثر نجات از کشتی نوح در ده که رهاندم ز طوفان هموم چونانکه گشایدم بدل باب فتوح

حاجت بخدا اگر بری خوانده شوی

حاجت بخدا اگر بری خوانده شوی ور بر در خلق رو کنی رانده شوی درکار خود از تو خلق درمانده‌ترند درمانده شوی اگر بدر مانده…