غزلیات ناصر بخارایی
دلم را در زنخدانت ره افتاد
دلم را در زنخدانت ره افتاد قدم از ره برون زد در چَه افتاد چو در مهتاب میرفتی خرامان ز رویت تاب در روی مه…
در هر زمین که سروی چون قد او برآید
در هر زمین که سروی چون قد او برآید شاید که نرگس و گل چون چشم و رو برآید با خود به خاک اگر من…
دجله را امسال رفتاری عجب مستانه بود
دجله را امسال رفتاری عجب مستانه بود پای در زنجیر و کف بر لب مگر دیوانه بود چرخ میزد آب و برمیگشت در گرد حصار…
حُسنش چو گل به هردم رنگی دگر برآید
حُسنش چو گل به هردم رنگی دگر برآید از هر ورق چو غنچه نقش دگر نماید زنجیر زلف او را از حلقه نیست بیرون باد…
چو گرد در رهت افتادهام که برخیزم
چو گرد در رهت افتادهام که برخیزم به دامن تو ازین رهگذر در آویزم نظر به قد تو دارم که فتنه از بالاست چو لاف…
چند پنهان سوزم و پوشیده دارم دود را
چند پنهان سوزم و پوشیده دارم دود را دود بر آتش کجا پوشیده دارد عود را ناله را گیرم که بربندم ره بیرون شدن چون…
جان ما بی شرفِ صحبت جانان خوش نیست
جان ما بی شرفِ صحبت جانان خوش نیست حکم سلطان وصالست که هجران خوش نیست بی لب و عارض او دیده ندارد نوری بی وجود…
تاق ابروی تو منزلگه بیماران است
تاق ابروی تو منزلگه بیماران است دام گیسوی تو مأوای گرفتاران است چشم جادوی تو شد پیشرو عیاران زلف هندوی تو سرحلقهٔ طراران است روز…
تا تنم ای جان شیرین از وصال تو جداست
تا تنم ای جان شیرین از وصال تو جداست هر بلا کز چرخ نازل میشود بر جان ماست هجر کو میآورد غم، همنشین من شده…
بیار باده که هنگام شید و قلاشی است
بیار باده که هنگام شید و قلاشی است زمان رندی و مستی و رقص و اوباشی است بنفشه در حرم بوستان به عطاری است نسیم…
به چشمههای دو چشمم در آی چون ماهی
به چشمههای دو چشمم در آی چون ماهی که دام زلف تو بگرفت ماه تا ماهی صبا به کوی تو میرفت و جان در آن…
براق برق عزم آسمان کرد
براق برق عزم آسمان کرد قطار پیل جوهرکش روان کرد فلک دلگرم شد از بهر غنچه هوا از ابر گل را سایبان کرد چو چشم…
با گل سخن جمال او رفت
با گل سخن جمال او رفت گل را همه رنگ و بو رفت سروش چو بدید بر لب جوی آب رخ او چو آبِ جو…
ای که در دیده خیال تو کند پردهدری
ای که در دیده خیال تو کند پردهدری تا کی از دیدهٔ صاحبنظران پرده دری باز آیم ز همه گر ز درم باز آئی بگذرم…
ای بلای عاشقان بالای سروآسای تو
ای بلای عاشقان بالای سروآسای تو کار ما بالا گرفته از قد و بالای تو جان ز دل بردی و جز چهره ندارم وجه زر…
امروز که خاکِ درِ دیر است مقامم
امروز که خاکِ درِ دیر است مقامم گر باده به یادت نخورم، باد حرامم در گوش قدح نام تو میگفت صراحی زان روز هوادار می…
از مژه میزنم نمک بر جگر کباب خود
از مژه میزنم نمک بر جگر کباب خود خون رَودم ز دیده کو نیست دمی به آب خود چون همه عشق را صفت بیخودی و…
از آتش می در خم خمار چه جوش است
از آتش می در خم خمار چه جوش است در میکده از جوشش مستان چه خروش است آن کس که به یک جو نخرد ملک…





