دود دل آتش پنهان مرا پیدا کرد

دود دل آتش پنهان مرا پیدا کرد راز سر بستهٔ گل باد صبا رسوا کرد سبزهٔ خط تو تا بر لب شیرین بدمید همچو فرهاد…

دل پر از درد و دیده پر خون است

دل پر از درد و دیده پر خون است حالم این است،‌ حال تو چون است عمر مجنون اگر رود گو باش جان لیلی که…

در پایش افکنم سر، تا دردسر نباشد

در پایش افکنم سر، تا دردسر نباشد با زلف او دهم دل، تا دل دگر نباشد روزی به یاد زلفش، گر شب به روز آرم…

خراب کردهٔ چشمان پرخمار توام

خراب کردهٔ چشمان پرخمار توام به هم آمده زلف تابدار توام مرا مران تو به خواری که زار می‌مانم اگر چه خوارم و زارم، نه…

چون سر زلف سیه پوشت سراندازی کند

چون سر زلف سیه پوشت سراندازی کند جانم اندر خلوت دل خرقه پردازی کند شمع داند حال سرمستان بزم خاص را کو هم اندر آتش…

چه نویسم و چه گویم،‌ صفت نگار خود را

چه نویسم و چه گویم،‌ صفت نگار خود را به زبان چگونه آرم، غم روزگار خود را بزنم نوا چو بلبل،‌ بکشم خروش و غلغل…

جز دل کسی ندارد، اندیشه از غبارم

جز دل کسی ندارد، اندیشه از غبارم جز دیده کس نیارد، آبی به روی کارم در بحر عشق جانان، جانم رسید بر لب باشد که…

تو را ای ماه مهرافروز چندانی که می‌بینم

تو را ای ماه مهرافروز چندانی که می‌بینم نخواهد در کنار آمد به جز اشک چو پروینم مرا مستی بود آئین و آئینه می روشن…

تا زلف تو برداشتم و روی تو دیدم

تا زلف تو برداشتم و روی تو دیدم در وصف نیامد که چه دیدم، چه کشیدم جانم شب هجر تو چو ساغر به شب آمد…

پریشانم چو زلفت حالم این است

پریشانم چو زلفت حالم این است بگفتم مو به مو احوالم این است کشم دریای خون از دیده هر دم دمادم جامِ مالامالم این است…

به دور چشم تو مستی خوش است و مخموری

به دور چشم تو مستی خوش است و مخموری ز روی پرده برافکن خلاف مستوری چو نور روی من از عکس روی روشن توست چو…

بگیر ملک خراب دل و عمارت کن

بگیر ملک خراب دل و عمارت کن به تخت ناز نشین، بر بتان امارت کن چه حاجت است که خنجر به خونم آلائی به نوک…

بحر غم تو کران ندارد

بحر غم تو کران ندارد عشقت سر این و آن ندارد آنکس که از آن جهان خبر یافت دیگر سر این جهان ندارد مرغی که…

این خم بالای دو تاه من است

این خم بالای دو تاه من است یا خیال آبروی ماه من است اشک من بر خاک ره دید و بگفت کین چه خون‌ها که…

ای خجل گل ز رنگ و بوی شما

ای خجل گل ز رنگ و بوی شما سرخ گشته ز شرم روی شما سرو من تا تو بر لب جوئی آبروی‌ است آب جوی…

آنچه از رهگذر دیده به رویم برسید

آنچه از رهگذر دیده به رویم برسید ماجرائی‌ست که آن را نتوان گفت و شنید گفتم از خون جگر نامه نویسم جائی که به گرد…

اگر ای باد تو را بر در او هست قبول

اگر ای باد تو را بر در او هست قبول خاک را نیز چنان کن که شود وجه قبول ننمائی سبکی تا نشود گرد و…

از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد

از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد وز غم زنجیر مویان عقل ما دیوانه شد هیچ می‌دانی چرا سرگشته گردد آفتاب زانکه او بر گرد…