غزلیات ناصر بخارایی
دلبر اگر به کام دل من نمیشود
دلبر اگر به کام دل من نمیشود من راضیام ز دوست که دشمن نمیشود هرکس که همچو پیر فلک خوشهچین نشد چون مهر و ماه…
در کوی ماهروئی پایم به گل فرو شد
در کوی ماهروئی پایم به گل فرو شد سر خیل نیکنامان رسوای شهر و کو شد ای صبرِ پای برجا منزل به کوی او کن…
خواهم چو صبا گرد سر کوی تو گشتن
خواهم چو صبا گرد سر کوی تو گشتن با باد بر آمیخته و بر بوی تو گشتن ناکامتر از تیر تو در کیش تو بودن…
چون همنشین ماه نگردم بر آسمان
چون همنشین ماه نگردم بر آسمان آن به که همچو گرد نهم سر بر آستان با آنکه تیر چرخ ز من سهم میخورد چون قوس…
چو ساقی خام خم در جام جم ریخت
چو ساقی خام خم در جام جم ریخت تو گفتی آب با آتش در آمیخت کُمیت باده جون در گردش آمد سمند عقل همچون باد…
چشمت به خواب چون به سحرگه گشاده شد
چشمت به خواب چون به سحرگه گشاده شد صد فتنه را به جانب ما رَه گشاده شد گیسوی مُشکبوی چو برداشتی ز روی ابر سیاه…
تو نه آن شوخی که پروایت سوی یاری بوَد
تو نه آن شوخی که پروایت سوی یاری بوَد خاطر نازکدلان را یاد ما عاری بود تو سبک روحی چنان و من گرانجانم چنین بر…
تا کی از این لا و لا، پیش تو الّا شویم
تا کی از این لا و لا، پیش تو الّا شویم اسم و مُسمی دو نیست، عین مسمی شویم حاصل ما گر ز تو وصل…
پیش ما خاک آستان نیاز
پیش ما خاک آستان نیاز بهترست از چهار بالش ناز همت ما چو قد توست بلند قصهٔ ما چو زلف توست دراز یار روشندلان از…
بیا که تا اثری از وجود من بر جاست
بیا که تا اثری از وجود من بر جاست ترا چو نور بصر در میان جانم جاست چو جای سرو سهی در کنار چشمه بود…
به تمامی رخ تو ماه تمام دگرست
به تمامی رخ تو ماه تمام دگرست سرو آزاد به پیش تو غلام دگرست همه از عشق مستند و من از عشق تو پست مست…
بر در دل حلقه زد، زلف چو زنجیر او
بر در دل حلقه زد، زلف چو زنجیر او جان به در آمد که کیست؟ گفت که دلبند تو مشکل کار مرا، از خم ابرو…
با رخ و زلف تو دل را روز بازار امشب است
با رخ و زلف تو دل را روز بازار امشب است تا درین سودا برآید جان شیرین بر لب است در سر زلف تو دلهای…
ای صبا از من به جانان شو رسول
ای صبا از من به جانان شو رسول افت و خیزان بر در او کن نزول حلقه بر در زن، نیاز ما رسان باشد آنجا…
ای آرزوی جان من، ای عمر نازنین
ای آرزوی جان من، ای عمر نازنین چندین مکن که نیک نباشد جفا و کین در عاشقان به چشم حقارت نظر مکن کین قوم با…
اگر دوستان را توان باز یافت
اگر دوستان را توان باز یافت توان از پس مرگ جان باز یافت کسی کز فراقی به وصلی رسید دوباره حیات جهان باز یافت شنیدی…
از عقل نیست پیش تو رفتن چراغ را
از عقل نیست پیش تو رفتن چراغ را آن به که روغنی بچکاند دماغ را بر رو مپیچ سلسلهٔ زلف عنبرین بر عارض تذرو مه…
آخر این شام بلا را سحری خواهد بود
آخر این شام بلا را سحری خواهد بود و آخر این سوز دلم را اثری خواهد بود امشب از نالهٔ دلسوز من و شعلهٔ آه…





