غزلیات ناصر بخارایی
چشمت به خواب چون به سحرگه گشاده شد
چشمت به خواب چون به سحرگه گشاده شد صد فتنه را به جانب ما رَه گشاده شد گیسوی مُشکبوی چو برداشتی ز روی ابر سیاه…
تو نه آن شوخی که پروایت سوی یاری بوَد
تو نه آن شوخی که پروایت سوی یاری بوَد خاطر نازکدلان را یاد ما عاری بود تو سبک روحی چنان و من گرانجانم چنین بر…
تا کی از این لا و لا، پیش تو الّا شویم
تا کی از این لا و لا، پیش تو الّا شویم اسم و مُسمی دو نیست، عین مسمی شویم حاصل ما گر ز تو وصل…
پیش ما خاک آستان نیاز
پیش ما خاک آستان نیاز بهترست از چهار بالش ناز همت ما چو قد توست بلند قصهٔ ما چو زلف توست دراز یار روشندلان از…
بیا که تا اثری از وجود من بر جاست
بیا که تا اثری از وجود من بر جاست ترا چو نور بصر در میان جانم جاست چو جای سرو سهی در کنار چشمه بود…
به تمامی رخ تو ماه تمام دگرست
به تمامی رخ تو ماه تمام دگرست سرو آزاد به پیش تو غلام دگرست همه از عشق مستند و من از عشق تو پست مست…
بر در دل حلقه زد، زلف چو زنجیر او
بر در دل حلقه زد، زلف چو زنجیر او جان به در آمد که کیست؟ گفت که دلبند تو مشکل کار مرا، از خم ابرو…
با رخ و زلف تو دل را روز بازار امشب است
با رخ و زلف تو دل را روز بازار امشب است تا درین سودا برآید جان شیرین بر لب است در سر زلف تو دلهای…
ای صبا از من به جانان شو رسول
ای صبا از من به جانان شو رسول افت و خیزان بر در او کن نزول حلقه بر در زن، نیاز ما رسان باشد آنجا…
ای آرزوی جان من، ای عمر نازنین
ای آرزوی جان من، ای عمر نازنین چندین مکن که نیک نباشد جفا و کین در عاشقان به چشم حقارت نظر مکن کین قوم با…
اگر دوستان را توان باز یافت
اگر دوستان را توان باز یافت توان از پس مرگ جان باز یافت کسی کز فراقی به وصلی رسید دوباره حیات جهان باز یافت شنیدی…
از عقل نیست پیش تو رفتن چراغ را
از عقل نیست پیش تو رفتن چراغ را آن به که روغنی بچکاند دماغ را بر رو مپیچ سلسلهٔ زلف عنبرین بر عارض تذرو مه…
آخر این شام بلا را سحری خواهد بود
آخر این شام بلا را سحری خواهد بود و آخر این سوز دلم را اثری خواهد بود امشب از نالهٔ دلسوز من و شعلهٔ آه…
یار همان، عهد همان، دل همان
یار همان، عهد همان، دل همان آب همان، خاک همان، گِل همان مؤمن و کافِر سوی حق ره برد زاهد گمره به باطل همان هر…
هوا رسم گهر باریدن آورد
هوا رسم گهر باریدن آورد گل آیین شکر خندیدن آورد مگر زد بر دلش پیکان غنچه که بلبل شیوهٔ نالیدن آورد به سر بر لاله…
هر گه که رخ بدزدد و دزدیده بنگرد
هر گه که رخ بدزدد و دزدیده بنگرد ما را کُشد به غمره و نادیده آورد دانی که روی تافتن او ز بهر چیست؟ رحم…
نو بهار است و می موسم عید ای ساقی
نو بهار است و می موسم عید ای ساقی باده نوش و گذر از وعد وعید ای ساقی روز محشر نبود هیچ حسابش به یقین…
میرفت جان ز بهر دل مبتلای من
میرفت جان ز بهر دل مبتلای من میگفت دوست را که تو بنشین به جای من تن شد ضعیف و یار نیامد به عیادتم میلی…
من نه آن رندم که بنشینم به جای خویشتن
من نه آن رندم که بنشینم به جای خویشتن تا نبینم در کنار خود سزای خویشتن عود را تسلیم باید بود، اگر سوز است و…
من اگر خاک شدم آب شما روشن باد
من اگر خاک شدم آب شما روشن باد سر اگر از تو کشم تیغ تو بر گردن باد حق صحبت که میان من و تو…
مرا هر دم فزاید درد و داغی
مرا هر دم فزاید درد و داغی که بوئی یابد از تو هر دماغی چه خال است آن تو را بالای ابرو کمان را چون…
مایل عشق خرابات است عقل پیر ما
مایل عشق خرابات است عقل پیر ما تا چه آرد بر سر ما پیر بیتدبیر ما من به جز تقدیر تدبیری ندارم عشق را این…
لاله از آتش سودای تو داغی دارد
لاله از آتش سودای تو داغی دارد غنچه از بوی خوشت تازه دماغی دارد گلشن چشم من از خون جگر گلزارست قامت سرو تو گر…
گر چشم من پای تو را ناگاه تقبیلی کند
گر چشم من پای تو را ناگاه تقبیلی کند شاید که خاک پای من بر چرخ تفضیلی کند تا گفتهای جان پیش من بفرست بر…
کمال معنی انسان و صورت جانی
کمال معنی انسان و صورت جانی جهانیان به حقیقت تنند و تو جانی در آن زمان که غبار تنم حجاب نبود میان ما و شما…
عنان عزم سبک سوی یار خویش کنم
عنان عزم سبک سوی یار خویش کنم رکاب حزم گران در دیار خویش کنم چو گوهر آورم آن رشتهٔ میان به کنار ز گریه چند…
عذر روشن عشق را رویت بس است
عذر روشن عشق را رویت بس است بند راه عاشقان مویت بس است تهمت تیر و کمان بر خود مبند عالمی را چشم و ابرویت…
صبحدم بر آستانش بیدلی خوش میگریست
صبحدم بر آستانش بیدلی خوش میگریست کس نگفتش کز کجائی، خون دل از بهر چیست دهر چون گل مینشاند هر دمم در خاک و خون…
سنگ طعنه به سبویم زدهاند
سنگ طعنه به سبویم زدهاند طبل بدنامی به کویم زدهاند کی فتد در کف من دامن وصل سیلی هجر به رویم زدهاند تیغ خوبان به…
سخن زلف تو گفتم نفسم مشکین شد
سخن زلف تو گفتم نفسم مشکین شد صفت لعل تو کردم دهنم شیرین شد ذوق فرهاد کم از لذت پرویز نبود که همه تلخی کامش…
زلف سیاهت پیش رخ، هندو به مهتاب اندرست
زلف سیاهت پیش رخ، هندو به مهتاب اندرست در آب دیده روی من، چون زر به سیماب اندرست در دور چشم کافرت، گویا مسلمانی نماند…
روی دربست به ما ابرویت از پیشانی
روی دربست به ما ابرویت از پیشانی ماه را نیست چنان روی و چنین پیشانی قاصدی نیست که در گوش من از بیم رقیب برساند…
رخت گلست و قدت سرو و طرهات شمشاد
رخت گلست و قدت سرو و طرهات شمشاد چو شانه در سر زلف توئیم از شم شاد چو باد صبح گذر کرد در چمن، غنچه…
دوش در مجلس کباب ما ز سوز سینه بود
دوش در مجلس کباب ما ز سوز سینه بود بیدلان را اشک رنگین بادهٔ دوشینه بود در دل و چشمم خیال او همه شب تا…
دلبر اگر به کام دل من نمیشود
دلبر اگر به کام دل من نمیشود من راضیام ز دوست که دشمن نمیشود هرکس که همچو پیر فلک خوشهچین نشد چون مهر و ماه…
در کوی ماهروئی پایم به گل فرو شد
در کوی ماهروئی پایم به گل فرو شد سر خیل نیکنامان رسوای شهر و کو شد ای صبرِ پای برجا منزل به کوی او کن…
خواهم چو صبا گرد سر کوی تو گشتن
خواهم چو صبا گرد سر کوی تو گشتن با باد بر آمیخته و بر بوی تو گشتن ناکامتر از تیر تو در کیش تو بودن…
چون همنشین ماه نگردم بر آسمان
چون همنشین ماه نگردم بر آسمان آن به که همچو گرد نهم سر بر آستان با آنکه تیر چرخ ز من سهم میخورد چون قوس…
چو ساقی خام خم در جام جم ریخت
چو ساقی خام خم در جام جم ریخت تو گفتی آب با آتش در آمیخت کُمیت باده جون در گردش آمد سمند عقل همچون باد…
چشم تو سر بر نمیدارد ز خواب
چشم تو سر بر نمیدارد ز خواب مست در محراب مینوشد شراب از دهانش کس نمییابد نشان ذره ناپیدا بود در آفتاب غمزهٔ شوخت به…
تو سروی ای صنم یا بوستانی
تو سروی ای صنم یا بوستانی تو جانی ای پری یا جان جانی لب لعلت نهفته عقل کل را همیگوید جواب لنترانی ندارم هیچ یاری…
تا کی چو سگم از نظر خویش برانی
تا کی چو سگم از نظر خویش برانی وقت است که چون باز مرا باز بخوانی صد بار براندی به جفا از در خوبشم وین…
پیک صبا اگر چه رنجور و ناتوانی
پیک صبا اگر چه رنجور و ناتوانی پیغام ما بگوئی آنجا اگر توانی یکران باد پا را، از پویه در تک آور روزی مگر بر…
بهشت را سر کوی او نشان دادند
بهشت را سر کوی او نشان دادند به یاد او همه حوران ز شوق جان دادند کشید عقل به پرگار وهم دایرهای چو شد تمام…
به پرسشی دل من شاد کن که غمگینم
به پرسشی دل من شاد کن که غمگینم ببخشم از لب خود بوسهای که مسکینم هلاک گشتهٔ آن غمزههای خونریزم به باد رفتهٔ آن طرههای…
بر خوان حسن تو نمی از ملاحت است
بر خوان حسن تو نمی از ملاحت است ما را از او نصیب نمک بر جراحت است ساقی بیار راح که راحت دهد به روح…
آیینهٔ خدائی رخسار توست یارا
آیینهٔ خدائی رخسار توست یارا بگذار تا ببینم در آینه خدا را در کعبهٔ وصالت گر باشدم مقامی از زمزم دو دیده آبی زنم صفا…
ای ز ما وصف تو در مستی خیال انگیختن
ای ز ما وصف تو در مستی خیال انگیختن وز سر دیوانگی فکر محال انگیختن بی نهایت را به عقل منتها نتوان شناخت نفس ناقص…
اهل نظر که سوختگان بلا کشند
اهل نظر که سوختگان بلا کشند رسم وفا رها نکنند ار جفا کشند آنان که رهروان وفایند، از مژه سوزن کنند و خار جفا را…
اگر دلبر ز ما دل برنگیرد
اگر دلبر ز ما دل برنگیرد دل من غیر او دلبر نگیرد اگر زر در میان نبود کمر را میان دوست را دربر نگیرد صبا…
از عشق همچو آتشم و ناله دود من
از عشق همچو آتشم و ناله دود من باشد کزین میانه بسوزد حسود من دشمن کجاست، قوت بازوی من کراست کس را نماند طاقت امساک…
اثری در قدح باده ز لعل یار است
اثری در قدح باده ز لعل یار است قبلهٔ خسته دلان خاک درِ خمّار است سخن عقل در این کوی ندارد وزنی عشق از آن…
یار عزیز و یوسف کنعان ما توئی
یار عزیز و یوسف کنعان ما توئی در مصر دل عزیزتر از جان ما توئی یعقوبوار دیده ز غیر تو بستهام چشم و چراغ کلبهٔ…
هنوز در دل مائی و پیش دیده مقابل
هنوز در دل مائی و پیش دیده مقابل که منقطع نشود دوستی به قطع منازل میان لیلی و مجنون مودّت است و ارادت اگر عداوت…
هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشد
هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشد هرگز میان حلقهٔ عشاق سر نشد ذوق جفا و لذت پیکان غم نیافت هر دل که زخم…
نقل است لب تو یا شراب است
نقل است لب تو یا شراب است یا آتش و دل از او کباب است یک قطره ز جام توست دریا یک ذره ز حسنت…
میدهد باد از تو بوئی، آفرین بر باد باد
میدهد باد از تو بوئی، آفرین بر باد باد من به بویت میدهم عمر گرامی را به باد بر دلم بیداد چشم مست تو از…
من نکنم دیده باز تا ننمائی تو روی
من نکنم دیده باز تا ننمائی تو روی من نگشایم زبان تا تو نگوئی بگوی عشق تو مشاطهوار جلوهگر حسن توست کرد جهانی خراب، وصل…
من اگر از سرِ مستی به جنون پیوستم
من اگر از سرِ مستی به جنون پیوستم به سر دوست که دیوانه نیام، سرمستم من ازین هستی بیخود به گمان میافتم نیست معلوم که…
مرا که نشوهٔ روح از می مغانهٔ توست
مرا که نشوهٔ روح از می مغانهٔ توست دماغ عقل تر از نغمهٔ ترانهٔ توست نیام چو عود که از چنگ یار مینالد خروش من…
ماه من چون سرو بالا میکشد
ماه من چون سرو بالا میکشد آه من سر بر ثریا میکشد همچو خاک افتادهام بر خاک پست سرو من از بس که بالا میکشد…
گلست آنکه ز حسنش جهان گلستان است
گلست آنکه ز حسنش جهان گلستان است از او به هر چمنی صدهزار دستان است چو غنچه گر دهن او به خنده پیدا شد هنوز…
گر چارهٔ تقدیر به تدبیر توان کرد
گر چارهٔ تقدیر به تدبیر توان کرد قید دل دیوانه به زنجیر توان کرد گویند به تقریر رسان حال و در این حال حال دل…
کتبت من دم عیش الیک الف کتاب
کتبت من دم عیش الیک الف کتاب هنوز شوق تو یک فصل نیست از صد باب غمی که در شب هجران به روی ما آمد…
عمریست تا خیال تو در عهد جان ماست
عمریست تا خیال تو در عهد جان ماست یاد تو مونس دل و ورد زبان ماست در محنت فراق تو خون شد دل و هنوز…
عاشقان کوی تو را زحمت غوغا ندهند
عاشقان کوی تو را زحمت غوغا ندهند به سر آیند و به دو درد سر پا ندهند طوطیانند شده از لب لعلت گویا مگسان را…
صبح الهدی تجلی من مشرق المدام
صبح الهدی تجلی من مشرق المدام فاشرب بلا غرامه کاسا مع الغرام بی بادهٔ مصفا صوفی صفا ندارد جامی تمام درکش صوفی که ناتمامی من…
سنبل تازهٔ تو بر گل سیراب خوش است
سنبل تازهٔ تو بر گل سیراب خوش است نرگس مست تو در گوشهٔ محراب خوش است حاجت شمع معنبر پیش رخت مفلسان را وطن از…
سجّاده چه کار آید و دستار چه باشد
سجّاده چه کار آید و دستار چه باشد زر در چه شمار آید و دینار چه باشد مندیل چه قدر آرد و تسبیح چه قیمت…
زرد شد روی من از زحمت بیداری شب
زرد شد روی من از زحمت بیداری شب نکشد شمع چو من رنج گرفتاری شب چرخ آلوده به خون دامن خود هر شامی عاشقان را…
روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود
روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود خرقه بر دوش و میان بسته به زنار چه سود هر که در پیش بتان سجده…
رُخت را نور بخشیدن میاموز
رُخت را نور بخشیدن میاموز لبت را باده نوشیدن میاموز چو راندی از مژه بر حلق من تیر مرا بر خاک غلتیدن میاموز مده فرمان…
دوش خیال رخت در دل دیوانه بود
دوش خیال رخت در دل دیوانه بود عاشق بی کیش را صومعه بتخانه بود پرده بر انداخت حُسن بر سر بازار عشق کاسدی جان و…
دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود
دل من خون شد و تا خون نشود دل نشود جان به لب آمد و کامی ز تو حاصل نشود نارون دید قدت در چمن…
در شهر یار پختهٔ ما جز کباب نیست
در شهر یار پختهٔ ما جز کباب نیست وز همدمان کهنه کسی جز شراب نیست همصحبتی که با همهکس خوش سخن بود بسیار جُستهایم و…
خلاف عهد نکردم به حسن عهد تو یارا
خلاف عهد نکردم به حسن عهد تو یارا خلاف عهد تو کردن مرا چه زَهره و یارا اگر ز زلف تو دستم رسد به حلقهٔ…
چون مستی آن نرگس پر فتنه مدام است
چون مستی آن نرگس پر فتنه مدام است گوش من و بانگ نی و دست من و جام است گر اختر مقصود به ما خوش…
چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانش
چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانش چو غبار گشتی ای سر، بنشین بر آستانش چو در آتشی تو ای جان، ز لبش…
چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکند
چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکند آن ترک در یک چشم زد کشته هزاری افکند در حسرت آن کز توام تیری رسد…
تو را شمایل موزون و شیوهٔ خوبست
تو را شمایل موزون و شیوهٔ خوبست که وضع و هیأت مطبوع و شکل مرغوبست شعار شعر سیه بر بیاض عارض تو چو عارضیست کزو…
تا قوس ابروی او در آفتاب پیوست
تا قوس ابروی او در آفتاب پیوست زلف کجش ز ابرو طرفی ز ماه بربست از پا درافتادم تا دوست دست گیرد یاری نمیکند پا،…
پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوست
پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوست آب خورد سرو ما گویی مگر از آب روست قاصد خونست ما را آنکه میگوئیم یار…
به نزد اهل نظر هر که دیدهای دارد
به نزد اهل نظر هر که دیدهای دارد مدام دیده ز روی تو بر نمیدارد کسی که دیده به دیدار دوست روشن کرد حدیث طعنهٔ…
به ابرویت که نشسته به گوشهای چو کمانم
به ابرویت که نشسته به گوشهای چو کمانم به چشم تو که چو نرگس به صورتت نگرانم تراست بر ورق گل کشیده خط سیاهی که…
بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت است
بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت است تا نپنداری عزیزان را برین در عزت است هر که خاک پای تو شد…
با تو برابری رخ حور و ملک نکرد
با تو برابری رخ حور و ملک نکرد آن کرد چهرهٔ تو که مهر ملک نکرد از شرق تا به غرب ز خوبی یگانهای خورشید…
ای دیده چه دیدی ز من خسته که هر دم
ای دیده چه دیدی ز من خسته که هر دم از خون جگر سرخ کنی چهرهٔ زردم درمانده به درمان دلم خلق دو عالم و…
او آئینه است و هر طرفی رویها دارد او
او آئینه است و هر طرفی رویها دارد او روشن همیشود هنر و عیب ما در او هر گه که بنگریم در ابروی و قامتش…
اگر چه غمزهٔ خونریز تو بلای من است
اگر چه غمزهٔ خونریز تو بلای من است سرشک لعل و زر چهره خون بهای من است مرا که از تو به صد تیغ بر…
از عشق چه گویم که مرا پیش نیامد
از عشق چه گویم که مرا پیش نیامد وز غم چه نمک ماند که بر ریش نیامد یک روز دلم رفت به چین سر زلفش…
آتشی در جان من عقل مشوش میزند
آتشی در جان من عقل مشوش میزند بادهٔ صافی که او آبی بر آتش میزند همت من پای بر تاج سلاطین مینهد خاطر من خاک…
یار اگر در دیده پنهان است پیدا در دل است
یار اگر در دیده پنهان است پیدا در دل است گر به صورت میکند دوری به معنی واصل است من به سر آیم به سوی…
همیدارم از لطف تو مُلتمس
همیدارم از لطف تو مُلتمس که بر ما به ترکی نتازی فَرس به آزار کس ملک دنیا مگیر که دنیا نیرزد به آزار کس صبا،…
هر که بر ابروی و چشمت نگران خواهد شد
هر که بر ابروی و چشمت نگران خواهد شد عاقبت کشتهٔ آن تیر و کمان خواهد شد اگر آن روی دلارای نخواهی پوشید فتنهٔ عالم…
نو بهار است و گل و عهد شباب ای ساقی
نو بهار است و گل و عهد شباب ای ساقی خوش بود جام می و صوت رباب ای ساقی در دل غنچه نگر، روی نگار…
می کمیت باد پای تند و تیز و سرکش است
می کمیت باد پای تند و تیز و سرکش است ماه نعل تیزرو مانند آب و آتش است خال رز را گر نه از خون…
من نمیخواهم که چشم غیر در تو بنگرد
من نمیخواهم که چشم غیر در تو بنگرد چشم بد حیف است کاندر روی نیکو بنگرد باد هر موی مژه در دیده میل آتشین گر…
مگر باد صبا گوید حدیث جان به جانانه
مگر باد صبا گوید حدیث جان به جانانه که نبود شمع تابان را خبر از سوز پروانه مرا بر خاطر روشن آئینه است زنگاری که…
مرا که جام جم و گنج قباد نباشد
مرا که جام جم و گنج قباد نباشد حدیث ملک سلیمان به جز باد نباشد به سوز هجر بسازم اگر وصال نیابم که نامراد توان…
ماه است رخ یار، به ما خوش نبرآید
ماه است رخ یار، به ما خوش نبرآید سرو است قد دوست، به بر میندرآید ما همچو گلش سینهٔ صد پاره نمودیم او غنچه صفت…





