غزلیات ناصر بخارایی
عشق پدیدار هست، یار پدیدار نیست
عشق پدیدار هست، یار پدیدار نیست پرتو دیدار هست، یاری گفتار نیست در ره او سالها، رفتم و سودی نداشت بر در او بارها، آمدم…
صلای عشق قدیم است و از ازل باشد
صلای عشق قدیم است و از ازل باشد هدایت ابد و ملک لم یزل باشد بیار باده چو دانستهای که مخمورم که نور علم همان…
شرابخوارهام و رند و مست و شاهد باز
شرابخوارهام و رند و مست و شاهد باز به جرم خویش مقرم، مِی آر و شاهد باز چو کعبتین همه میل من سوی نرد است…
سرو اگر در پیش قدت سرفرازی میکند
سرو اگر در پیش قدت سرفرازی میکند راستی او این حماقت از درازی میکند تا مرا گفتی که جان بفرست بر دست صبا جان من…
ساقی بیار جام شراب مغانه را
ساقی بیار جام شراب مغانه را مطرب نکو بزن غزل نو ترانه را پایان مباد دور قدح را که زیرکان پایان ندیدهاند جفای زمانه را…
ز کفر زلف تو اسلام در پریشانیست
ز کفر زلف تو اسلام در پریشانیست ز چشم کافِر تو فتنه در مسلمانیست هزار کان لطافت نهاده در لب توست که آن عقیق گهرپوش…
رندانه ساکن کوی ملامتم
رندانه ساکن کوی ملامتم منت که با هزار ملامت سلامتم زاهد مرا به راه سلامت دهد فریب داند مگر که طالب راه سلامتم چون دید…
دوش میگفت پیر ترسائی
دوش میگفت پیر ترسائی یاد دارم ز مرد دانائی کاندرین دیر میپرستان را نیست خوشتر ز میکده جائی بر سر چارسوی خطهٔ عشق نیست خالی…
دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مرا
دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مرا سیل از دیده روان گشت و ببرد آب مرا تنم از ضعف چنان شد که نمییافت دگر…
دریغ آخر ز روی من چه میداری نگاهی را
دریغ آخر ز روی من چه میداری نگاهی را رسد خورشید بر دیوار و بیند روی کاهی را بسوزد بر سر آتش چو عنبر زلف…





