غزلیات ناصر بخارایی
هر سحرگه در هوای ماه مهرافروز من
هر سحرگه در هوای ماه مهرافروز من زهره در چرخ آورد نالیدن دلسوز من آسمان در دست من چون حلقهٔ خاتم شود گر بیابد دست…
نگارا، دلبرا، چابک سوارا
نگارا، دلبرا، چابک سوارا بتا، کافردلا، بی رحم یارا مکن دوری، مجوی از ما جدائی که هجرانت پریشان کرد ما را فراق دوستان ناخوش بلائیست…
مهری ز تو در وجود ناید
مهری ز تو در وجود ناید سرمایه برفت و سود ناید دل رفت چنان که کس ندانست جان سوخت چنان که دود ناید سرو از…
من کیام؟ سرگشتهای، بیچارهای
من کیام؟ سرگشتهای، بیچارهای دردمندی، خستهای، آوارهای دل ز من بربود و پنهان کرد رو شوخ چشمی، فتنهای، عیّارهای همچو گل بنشسته بر خار فراق…
مکن ملامت دُردی کشان باده پرست
مکن ملامت دُردی کشان باده پرست که جای عقل نباشد دماغ عاشق مست حدیث هرزهٔ واعظ کجا به گوش آرم مرا که بیخودم از حرعهٔ…
مرا حاصل ز عمر خود همین است
مرا حاصل ز عمر خود همین است که آن دلدار با خود همنشین است ندارم در نظر جز قامت او همیشه چشم عاشق راست بین…
ما را که دل بر آتش از غم کباب باشد
ما را که دل بر آتش از غم کباب باشد محرم پیاله گردد، همدم شراب باشد هرگز ز گنج حسنت، داد دلم ندادی تا کی…
گرفت ملک دلم حسن دلستان شما
گرفت ملک دلم حسن دلستان شما به جای جان منی، جان ما و جان شما به تنگنای دهان تو جای نقطه نبود دقیق شد سخن…
گر تو در دیدهٔ صاحبنظران ره یابی
گر تو در دیدهٔ صاحبنظران ره یابی دل قوی دار که در صحبت جان ره یابی پاک گرد از همه چون آب و ز سر…
کام دل هر گه که خواهم زان دهان
کام دل هر گه که خواهم زان دهان همچو شمعم آتش افتد در زبان باد گل را گفته بویش خبر مهر مه را داده از…
عشق که رخت صبر بسوزد بلا شود
عشق که رخت صبر بسوزد بلا شود گر آب چشم ما نبوَد تا چهها شود معشوق چون به ملک دو عالم نظر نکرد سلطان به…
عاشق که دور ماند ز معشوق زنده نیست
عاشق که دور ماند ز معشوق زنده نیست بر من مخند بخت که این جای خنده نیست تا غایبی ز چشم من ای پادشاه حسن…
شکل ابرویت ندارد نرگس رعنا به چشم
شکل ابرویت ندارد نرگس رعنا به چشم ماه نو را کی تواند دید نابینا به چشم شهسوار من نمیآید فرو الا به دل سیل اشک…
سرو روان چو قد بلندت ظریف نیست
سرو روان چو قد بلندت ظریف نیست آب حیات چون لب لعلت لطیف نیست خط دشمن است حسن تو را، اندکش مبین موری که دست…
سبزه از خط غبارت خاک بر سر میکند
سبزه از خط غبارت خاک بر سر میکند غنچه از لعلت قبا را چاک در بر میکند میزند سرو روان را پنچهها بر سر چنار…
ز نور مهر تو در ماه تاب است
ز نور مهر تو در ماه تاب است ترا پروانه شمع و ماهتاب است چه میپرسی خبر از عالم دل ز چشم مست تو عالم…
روزگاریست که من عاشق و دیوانهوشم
روزگاریست که من عاشق و دیوانهوشم وقتها از سر مستی قدحی نیز کشم ناخوش است آنکه ز عالم به خوشانش خوش نیست روی من چون…
دیده باید که در او صورت یاری باشد
دیده باید که در او صورت یاری باشد ور نه بی وَرد رخش هر مژه خاری باشد ما صبوریم، تو هر جور که میخواهی کُن…
دهانت ذرهای گر تنگ بار است
دهانت ذرهای گر تنگ بار است لبت در دلنوازی خرده کار است دل از دست فراغت میبرد بار دل من بارکالله بردبار است چو چشمم…
دل سوخت در فراق تو، نوبت به جان رسید
دل سوخت در فراق تو، نوبت به جان رسید مردم ز هجر، کی به وصالت توان رسید بر عندلیب آنچه ز باد خزان رسد روز…
در دیار غربتم، از درد یار اندیشه کن
در دیار غربتم، از درد یار اندیشه کن رو ز کار افتاده بین، از روزگار اندیشه کن عشق کاری مشکل است، ای دل مکن انکار…
خرقه بر آتش و سجاده در آب اندازم
خرقه بر آتش و سجاده در آب اندازم خویشتن را به خرابات خراب اندازم بانگ ابریشم ازین خرقهٔ پشمینه به است چنگ در خرقه زنم،…
چون ز مهرت ذرهای در جان من پیدا شَود
چون ز مهرت ذرهای در جان من پیدا شَود راز پنهانم چو شمع از روشنی رسوا شود سرو اگر در باغ بیند قامت رعنای تو…
چو باد گر ز سر کوی یار خواهم رفت
چو باد گر ز سر کوی یار خواهم رفت به سوی روضهٔ رضوان چه کار خواهم رفت مرا ز روز شمار ای فقیه کم ترسان…
چسم تو از ما خطائی دید و ابرو چین گرفت
چسم تو از ما خطائی دید و ابرو چین گرفت حاجبت آورد از ترکان سپاه و چین گرفت زلف تو چون هندوان آتش پرستی پیشه…
تو در بری و دیدهٔ بدخواه بر درست
تو در بری و دیدهٔ بدخواه بر درست بر در چه باک دشمن، گر دوست در بر است چشمت به نوک غمزه مرا تیر دوز…
تا دلی دارم من از دلدار نتوانم گذشت
تا دلی دارم من از دلدار نتوانم گذشت بگذرم از جان ولی از یار نتوانم گذشت هر سرِ موئی حجاب راه من گردد ولی از…
پیر ما خرقهٔ خود در گرو صهبا کرد
پیر ما خرقهٔ خود در گرو صهبا کرد خویش را باز به پیرانه سری رسوا کرد در همه دیر کسی نیست به قلاشی ما تا…
به دوست از دل مسکین سلام ما که برد
به دوست از دل مسکین سلام ما که برد بر آستانهٔ وصلش پیام ما که برد حکایت رخ گلگون تو ز سیل سرشک به سرو…
بلبل نوائی میزند، ساقی بیار آن بلبله
بلبل نوائی میزند، ساقی بیار آن بلبله تا بشکند ناموس را، این زاهد پر مشغله راه حجاز و زاهدان، ما و می و کوی مغان…
بخت کو تا نظر لطف به کار اندازد
بخت کو تا نظر لطف به کار اندازد دست من گیرد و در گردن یار اندازد وقت آن است که بحر کرمت موج زند کشتی…
این مرا بس که تمنای تو میورزم و بس
این مرا بس که تمنای تو میورزم و بس همه دارم به وصال تو نمیارزم و بس چون سپیدار اگر میوه ندارم ای گل بر…
ای خطِ شب مثالت از آفتاب زنده
ای خطِ شب مثالت از آفتاب زنده بر گرد بالش مه از ناز سر نهاده از ابرویِ تو جوزا بر مه کمان کشیده از طرهٔ…
انوار وجه توست که ارض و سما گرفت
انوار وجه توست که ارض و سما گرفت کلِ وجودْ جودِ وجودِ شما گرفت در نور مهر ذرهٔ سرگشته محو شد لاهوتیئی ز های و…
اگر به رنگ و بوی تو گل به گلستان آید
اگر به رنگ و بوی تو گل به گلستان آید هزار بلبل سرمست در فغان آید وگر ز بوی تو یابد شمال یک شمه چو…
از رشکِ خندهٔ تو دل غنچه پاره شد
از رشکِ خندهٔ تو دل غنچه پاره شد این رازِ سرنهفتهٔ او آشکاره شد در باغ دید شکل خرامیدن تو کبک یک نک زد از…
یاد باد کز ما یار ما را یاد بود
یاد باد کز ما یار ما را یاد بود شاد بودیم از غم عشق و بدان دلشاد بود بیت معمور دلم شد از فراق او…
همسر گل مینشود هر گیاه
همسر گل مینشود هر گیاه جای عبادت ننشیند گناه عقل من ای چشم تو بادا سپید چشم من ای روی تو بادا سیاه روی بتابید…
هر زمان دل را جگر از دست دیده خون شود
هر زمان دل را جگر از دست دیده خون شود عاقبت تا حال دل با چشم خونی چون شود دل همیخواهد که رویت را ببیند…
نقش تو در چشمهٔ چشمم چو ماهی میرود
نقش تو در چشمهٔ چشمم چو ماهی میرود هر زمان ما را سپیدی در سیاهی میرود زینهار از ناوک چشمت که در شهر دلم بیشتر…
مهی چو روی تو در آسمان نمییابم
مهی چو روی تو در آسمان نمییابم گلی به بوی تو در بوستان نمییابم به جستوجوی تو از من نشان نماند و هنوز به سوی…
من که چون باد سحر، دم از هوائی میزنم
من که چون باد سحر، دم از هوائی میزنم همدمم داند که من هم، دم ز جائی میزنم من که گلبرگی ندارم از گلستان رُخت…
مسکین تن آن کو جگرِ سوخته دارد
مسکین تن آن کو جگرِ سوخته دارد چشم و دل بد رأی بد آموخته دارد نی زهره که در روی دلارای تو بیند نی دیده…
مرا چون حلقهٔ زلفت بر آتش چند پیچانی
مرا چون حلقهٔ زلفت بر آتش چند پیچانی که از سودای تو عمرم سیه شد در پریشانی مسوزانم چو عود اول به آخر گر نمیسازی…
ما را سر کفر و غم اسلام نباشد
ما را سر کفر و غم اسلام نباشد جائی که همه ننگ بود نام نباشد در مجلس خاصان دف و چنگ و می صافی خوش…
گر مرد راه عشقی، لاف وجود کم زن
گر مرد راه عشقی، لاف وجود کم زن بی جان و دل سفر کن، بی پا و سر قدم زن سرگشته چند گردی در وادی…
گر پرتو خورشید رخت بر قمر افتد
گر پرتو خورشید رخت بر قمر افتد مه ز بر قدمهای تو چون خاک در افتد من ذرهٔ تاریکم و تو مهر منور روشن شوم…
کار عشق است اگر پیش تو انکاری نیست
کار عشق است اگر پیش تو انکاری نیست عاشق حسن بتانیم و جز این کاری نیست دوست نبود که به دل میل ندارد با دوست…
عقلی که زیرک مینمود، از عشق تو دیوانه شد
عقلی که زیرک مینمود، از عشق تو دیوانه شد از آشنا و خویش و کس یکبارگی بیگانه شد درد تو هر سو رخنهای میکرد در…
عاشق سرگشته را پروای ننگ و نام نیست
عاشق سرگشته را پروای ننگ و نام نیست دستگیر عاشقان خستهدل جز جام نیست نیست ره در بزم رندان زاهدان خشک را مجلسی کان جای…
شمایل تو به هر حال در خیال من است
شمایل تو به هر حال در خیال من است زهی خیال که در اهتمام من است نماند در نظرم نقش هیچ محرابی جز ابروی تو…
سرو را دیدم و بالای تو آمد یادم
سرو را دیدم و بالای تو آمد یادم ذکر گل کردم و در فکر رُخت افتادم در چمن رفتم و با لاله ز گلزار رُخت…
سالی گذشت و نامد زان ماهرو سلامی
سالی گذشت و نامد زان ماهرو سلامی جان کرد عزم رفتن کانجا برد پیامی دل رفت چون کبوتر کارد ز دوست نامه در حلقههای زلفش…
ز ما هر لحظه رنجیدن چه تعریب
ز ما هر لحظه رنجیدن چه تعریب لباس کهنه پوشیدن چه تعریب تو میدانی که شور و فتنه در شهر ز دست کیست پرسیدن چه…
روزگاریست که من شیفتهٔ روی فلانم
روزگاریست که من شیفتهٔ روی فلانم روز و شب همچو سر زلف پریشانش از آنم خرم آن مردن فرخنده که پیشم به عیادت دوست بنشیند…
دیده باغ است و لاله صورت یار
دیده باغ است و لاله صورت یار دل خراب است و گنج حضرت یار طلبی میکنم به یاری دوست قدمی میزنم به قوّت یار لافِ…
دود دل آتش پنهان مرا پیدا کرد
دود دل آتش پنهان مرا پیدا کرد راز سر بستهٔ گل باد صبا رسوا کرد سبزهٔ خط تو تا بر لب شیرین بدمید همچو فرهاد…
دل پر از درد و دیده پر خون است
دل پر از درد و دیده پر خون است حالم این است، حال تو چون است عمر مجنون اگر رود گو باش جان لیلی که…
در پایش افکنم سر، تا دردسر نباشد
در پایش افکنم سر، تا دردسر نباشد با زلف او دهم دل، تا دل دگر نباشد روزی به یاد زلفش، گر شب به روز آرم…
خراب کردهٔ چشمان پرخمار توام
خراب کردهٔ چشمان پرخمار توام به هم آمده زلف تابدار توام مرا مران تو به خواری که زار میمانم اگر چه خوارم و زارم، نه…
چون سر زلف سیه پوشت سراندازی کند
چون سر زلف سیه پوشت سراندازی کند جانم اندر خلوت دل خرقه پردازی کند شمع داند حال سرمستان بزم خاص را کو هم اندر آتش…
چه نویسم و چه گویم، صفت نگار خود را
چه نویسم و چه گویم، صفت نگار خود را به زبان چگونه آرم، غم روزگار خود را بزنم نوا چو بلبل، بکشم خروش و غلغل…
جز دل کسی ندارد، اندیشه از غبارم
جز دل کسی ندارد، اندیشه از غبارم جز دیده کس نیارد، آبی به روی کارم در بحر عشق جانان، جانم رسید بر لب باشد که…
تو را ای ماه مهرافروز چندانی که میبینم
تو را ای ماه مهرافروز چندانی که میبینم نخواهد در کنار آمد به جز اشک چو پروینم مرا مستی بود آئین و آئینه می روشن…
تا زلف تو برداشتم و روی تو دیدم
تا زلف تو برداشتم و روی تو دیدم در وصف نیامد که چه دیدم، چه کشیدم جانم شب هجر تو چو ساغر به شب آمد…
پریشانم چو زلفت حالم این است
پریشانم چو زلفت حالم این است بگفتم مو به مو احوالم این است کشم دریای خون از دیده هر دم دمادم جامِ مالامالم این است…
به دور چشم تو مستی خوش است و مخموری
به دور چشم تو مستی خوش است و مخموری ز روی پرده برافکن خلاف مستوری چو نور روی من از عکس روی روشن توست چو…
بگیر ملک خراب دل و عمارت کن
بگیر ملک خراب دل و عمارت کن به تخت ناز نشین، بر بتان امارت کن چه حاجت است که خنجر به خونم آلائی به نوک…
بحر غم تو کران ندارد
بحر غم تو کران ندارد عشقت سر این و آن ندارد آنکس که از آن جهان خبر یافت دیگر سر این جهان ندارد مرغی که…
این خم بالای دو تاه من است
این خم بالای دو تاه من است یا خیال آبروی ماه من است اشک من بر خاک ره دید و بگفت کین چه خونها که…
ای خجل گل ز رنگ و بوی شما
ای خجل گل ز رنگ و بوی شما سرخ گشته ز شرم روی شما سرو من تا تو بر لب جوئی آبروی است آب جوی…
آنچه از رهگذر دیده به رویم برسید
آنچه از رهگذر دیده به رویم برسید ماجرائیست که آن را نتوان گفت و شنید گفتم از خون جگر نامه نویسم جائی که به گرد…
اگر ای باد تو را بر در او هست قبول
اگر ای باد تو را بر در او هست قبول خاک را نیز چنان کن که شود وجه قبول ننمائی سبکی تا نشود گرد و…
از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد
از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد وز غم زنجیر مویان عقل ما دیوانه شد هیچ میدانی چرا سرگشته گردد آفتاب زانکه او بر گرد…
یا شفائی و یا دواء دائی
یا شفائی و یا دواء دائی انت فی مهجتی سویدائی دل به سودای حلقهٔ زلفت کرد سودا و گشت سودائی لیس یکفی شماتة الاعداء لامتی…
همچو زلفت کار من با تو دراز افتاده است
همچو زلفت کار من با تو دراز افتاده است صد رهم افتاده بود، این کار باز افتاده است بندهٔ شوریدهای در بند شاهی مانده است…
هر دیده رخ خوب تو دیدن نتواند
هر دیده رخ خوب تو دیدن نتواند هرکس سر زلف تو کشیدن نتواند خسرو لب شیرین بگزد همچو شکر، لیک فرهاد جز از انگشت گزیدن…
نسیم صبحدم از مرغزار برخیزد
نسیم صبحدم از مرغزار برخیزد هزار زاری از مرغِ زار برخیزد به رنگ و بوی تو گر بشکفد گل صدبرگ هزار ناله ز جان هزار…
مهر تو تا قیامت، چون بی زوال باشد
مهر تو تا قیامت، چون بی زوال باشد من ترک شاهد و می، گویم محال باشد از روی کار مطرب، خوش پرده برگرفته تو مست…
من عاشقم که کعبه نمیدانم از کنشت
من عاشقم که کعبه نمیدانم از کنشت پروانه را در آتش دوزخ بود بهشت زاهد تو در حمایت کردار خویش باش نشنیدهای که گل درود…
مسجد و میکده در ملک خدا این همه هست
مسجد و میکده در ملک خدا این همه هست فسق پنهانی و زهد به ریا این همه هست از پی شاهد و می سرزنشم چند…
مرا تا آتش هجران آن شیرین لقا سوزد
مرا تا آتش هجران آن شیرین لقا سوزد وجودم هر شبی چون شمع از سر تا به پا سوزد مرا دل در بلا افکند و…
ما را دلیست چو ساغر گرفته خون
ما را دلیست چو ساغر گرفته خون چشمی چنان که شیشهٔ می گشته سرنگون بنشسته است نقش تو چون در خیال من از زلف همچو…
گر شود با من ز لطف آن مهرخ عیّار یار
گر شود با من ز لطف آن مهرخ عیّار یار نخل امید من آرد در جهان این بار بار مرد عشقش تا نهاده پای در…
گر پادشه به کوی تو آید گدا شود
گر پادشه به کوی تو آید گدا شود در کوی تو گدا برود پادشه شود مخرام هر طرف که ز قد تو کار حُسن بالا…
کافِر چه گنه کرد و مسلمان چه عبادت
کافِر چه گنه کرد و مسلمان چه عبادت دیباچهٔ عشق است کسی را چه ارادت چه صومعه، چه میکده، چه دیر، چه کُهسار چه کفر،…
عشق تو دُرٌی ست کان را جان عاشق قیمت است
عشق تو دُرٌی ست کان را جان عاشق قیمت است هر که نتوانست دادن قیمتش بی همت است میکنم بی منتی جان را نثار روی…
عاشق به کوی عشق ندانم که چند خاست
عاشق به کوی عشق ندانم که چند خاست دانم که هیچکس نه چو من مستمند خاست بر چرخ حسن روی تو ماه تمام شد در…
شرابخانه بهشت است و یار حور من است
شرابخانه بهشت است و یار حور من است بهشت و حور دگر جستن از قصور من است بیار می که من از خویشتن پریشانم مرا…
سرو بالای تو را آب روان از چشم ماست
سرو بالای تو را آب روان از چشم ماست گر نشاید روزگارش در کنار ما رواست جای تو دانم که دایم در دل ریش من…
ساقی سبک آن رطل گران را به من آور
ساقی سبک آن رطل گران را به من آور قوت دل و یاقوت روان را به من آور گر زانچه به ما مینرسد بادهٔ صافی…
زان آتشی کز هجر تو هر دم به جان من فتد
زان آتشی کز هجر تو هر دم به جان من فتد گر دم زنم خورشید را صد شعله در خرمن فتد گفتم شوم با درد…
روز و شب بودند زلف و روی تو با هم قرین
روز و شب بودند زلف و روی تو با هم قرین صبح روشن مدتی با شام تیره همنشین مشک بی آهوی پر چینش که ماچین…
دوشینه یار پرده ز رخ برگرفته بود
دوشینه یار پرده ز رخ برگرفته بود مطرب ترانهٔ غزل تر گرفته بود مستی غریب نیست ز چشمان ترک او نرگس، عجب مدار که، ساغر…
دلم واقف نبود آن دم که جان رفت
دلم واقف نبود آن دم که جان رفت تن اینجا رفت و جان با کاروان رفت فتادم خسته و مرهم جدا شد بماندم تشنه و…
دگر ره بر خدا کردم توکل
دگر ره بر خدا کردم توکل مرا از خار این ره بشکفد گل مرا با عشق خوبان جانبی هست که میل جزو باشد جانب کل…
در این زمانه به می دلق زرق رنگین به
در این زمانه به می دلق زرق رنگین به که بتپرست ز صوفیوشان بیدین به غم زمانه مخور، ذوق خوشدلی دریاب که هرکه لذت شادی…
خبر یار به اغیار نمییارم گفت
خبر یار به اغیار نمییارم گفت گنجها دارم و با مار نمییارم گفت درد یاری به دل خستهٔ ما افتاده است درد یاری که به…
چون چنگم از غم سرنگون، کان دلستانم میرود
چون چنگم از غم سرنگون، کان دلستانم میرود نالند رگها در تنم، کز سینه جانم میرود صد چاک کردم جامه را، چون گُل فتادم غرق…
چهره بر خاک درت شب همه شب میمالم
چهره بر خاک درت شب همه شب میمالم چه کنم نیست جز این زر که شنیدی مالم سالها شد که در این دیر مغان میگردم…





