غزلیات ناصر بخارایی
طاق ابروی تو پیوستهٔ دور قمر است
طاق ابروی تو پیوستهٔ دور قمر است شب گیسوی تو نزدیک طلوع سحر است ماه رخسار تو هر شب که بگردد طالع چشم بیدار من…
شرفی باشد اگر چون تو مبارک ماهی
شرفی باشد اگر چون تو مبارک ماهی به سوی منزل ما میل کند ناگاهی ترسم از آه من آئینهٔ تو تیره شود تیرها خوردم و…
سر مَحبت از دل ما طلب
سر مَحبت از دل ما طلب گنج گهر در دل دریا طلب نقش خیالش ز دل ما بجوی دولت وصل از در دلها طلب بی…
ساقی بیار جامی زان بادهٔ حقیقی
ساقی بیار جامی زان بادهٔ حقیقی چون آفتاب رخشان از صافی و رقیقی این آه و گریهام را مردم مجاز دانند دیریست ما جدائیم زان…
ز گریه چشمه شد چشمم، بمان تا چشمهتر گردد
ز گریه چشمه شد چشمم، بمان تا چشمهتر گردد لب خشک مرا بهتر، کز آب چشم تر گردد شدم چون گرد سرگردان، و گِرد کوی…
رندی و هوسناکی، از روز ازل دارم
رندی و هوسناکی، از روز ازل دارم گر گردم ازین خالی، در عشق خلل دارم قول و عمل واعظ، بسیار مخالف شد در راست من…
دوشینه میگفت نالان اسیری
دوشینه میگفت نالان اسیری کس را نیاید رحم از فقیری هرکس به یاری در هر دیاری مائیم و تنها آه و نفیری من صید ترکی…
دهان یار نمود از جواهر منظوم
دهان یار نمود از جواهر منظوم به روی روشن خورشید اجتماع نجوم نمود جوهر فردش به نکتهای معقول میان دایرهٔ ماه نقطهای موهوم کمر به…
دست من همچو دل و دل چو دهانت تنگ است
دست من همچو دل و دل چو دهانت تنگ است اشک من با می و می با لب تو همرنگ است همه تا باد صبا…
در آن روزی که خوبان آفریدند
در آن روزی که خوبان آفریدند تو را بر جمله سلطان آفریدند تو را دادند توقیع سعادت پس آنگه روح انسان آفریدند ملاحت در تو…
خدمت پیر مغان مذهب دیرینهٔ ماست
خدمت پیر مغان مذهب دیرینهٔ ماست سجده در پیش بتان پیشهٔ پیشنهٔ ماست گر بخواهیم که بینیم رخ خود را سرخ می روشن به کف…
چون ز کویت هر سحر بوئی به گلشن میرسد
چون ز کویت هر سحر بوئی به گلشن میرسد غنچه را چاک گریبان تا به دامن میرسد ما اسیر هجر و دایم در وصال تو…
چه مطرب است که امشب بدین مقام رسید
چه مطرب است که امشب بدین مقام رسید بساخت پردهٔ عشاق و پردهها بدرید به یک ترانه چنان گرم کرد مجلس را که می به…
جانم فدای جانان گر میل او به جان است
جانم فدای جانان گر میل او به جان است فرمان دلپذیرش بر جان ما روان است در پای سرو قدش افتادهام به خواری من خاک…
تن سرگشته ز هجر تو به جان میآید
تن سرگشته ز هجر تو به جان میآید همچو شمع آتشم از دل به زبان میآید گر بگویم سخنی همچو میانت باریک عقدهای چون کمر…
تا داغ مهر یار چو مه بر جبین ماست
تا داغ مهر یار چو مه بر جبین ماست خورشید شعلهای ز دم آتشین ماست ما همچو ذرهایم هوادار و هر سحر شمشیر مهر غرقه…
پرده چو بگشاد باد از روی گل
پرده چو بگشاد باد از روی گل تازه شد عیش از رخ نیکوی گل حبذا بلبل که میآرد به سر عمر شیرین را به گفت…
به دندانمزد افشاندیم جان بر لعل خندانش
به دندانمزد افشاندیم جان بر لعل خندانش دریغا این نواله نیست اندر خورد دندانش نیارد کرد سر از جیب مشرق تا ابد بیرون اگر خورشید…
بکشت چشم تو ما را از عین بی باکی
بکشت چشم تو ما را از عین بی باکی و ما ترحمنی غیر عینی الباکی کرامت تو کند جنس خاک را عالی لطافت تو دهد…
ببین به دیدهٔ ما، روی خویشتن یارا
ببین به دیدهٔ ما، روی خویشتن یارا که حکم آینه شد، آب دیده ما را تو سرو ناز منی، سر چه میکشی از ناز گذر…
ای یار نازنین، چو دل از ما رمیدهای
ای یار نازنین، چو دل از ما رمیدهای از ما رمیدهای، به رقیب آرمیدهای چشمان آهوانهٔ بیآهوی شما دو شاهد عدلند که از ما رمیدهای…
ای چین زلفت شام غریبان
ای چین زلفت شام غریبان قربت به غربت به بر قریبان در خنده غنچه دلشاد و خرم شد با چنارش دست و گریبان پرداختم دل…
آن سیه چرده که خورشید غلام است او را
آن سیه چرده که خورشید غلام است او را نور چشم است که در دیده مقام است او را هیچ کس نیست که پنهان نظرش…
اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیند
اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیند دیده در صورت او صورت معنی بیند غنچه را چاک گریبان اگر از دل تنگیست به از…
از درد هجر جانا جانم به همیبرآید
از درد هجر جانا جانم به همیبرآید ای جان تو برنیائی، باشد که دلبر آید از آب دیدهٔ من تر شد زمین و گُل رُست…
وقت آن آمد که عزم کوی شیدائی کنم
وقت آن آمد که عزم کوی شیدائی کنم با خیال چشم مستت باده پیمائی کنم نقد هستی بر در دکان قلاشی نهم رخت دانش بر…
همچو دامن روی خود بر خاک هر کوئی نهم
همچو دامن روی خود بر خاک هر کوئی نهم تا کجا ناگه سری بر پای مه روئی نهم میدوم چون آب سرگردان، برآسایم اگر ساعتی…
هر دم از دست فراقت میشود صد پاره دل
هر دم از دست فراقت میشود صد پاره دل درد دل را چارهای پیدا نشد، بیچاره دل همچو شمعش تا به کی گه سوزی و…
نرگس مستت نشانده همچو گل در خون مرا
نرگس مستت نشانده همچو گل در خون مرا کی رود چون غنچه مهر تو ز دل بیرون مرا روی خود بر رو نهد، صبح ابد…
منم کز مفلسی دایم به دیدار تو درویشم
منم کز مفلسی دایم به دیدار تو درویشم منم با خویش بیگانه، به اندوه تو با خویشم بیا ای شمع روحانی، خلاف بخت من امشب…
من رند و مِی پرستم و فارغ ز کفر و دین
من رند و مِی پرستم و فارغ ز کفر و دین زاهد مرا به چشم حقارت دگر مبین سوزیست در دلم که اگر دم بر…
مرغ روانم میپرد، تا در هوای کیست این
مرغ روانم میپرد، تا در هوای کیست این سیلاب اشکم میرود، تا در وفای کیست این مائیم و شبها تا سحر، در زیر پهلو خاک…
مرا بر شاخ رعنائی چو گل رفتن نمیشاید
مرا بر شاخ رعنائی چو گل رفتن نمیشاید به اندک لعل و زر چون غنچه بشکفتن نمیشاید به مژگان پاک میکردم غبار از پای تو…
ما چنین بیدل و دلبر نتوانیم نشست
ما چنین بیدل و دلبر نتوانیم نشست نیز بی آن مه انور نتوانیم نشست به از آن نیست که چون سبزه به پایش افتیم گر…
گر سلسله جنبانی، گیسوی پریشان را
گر سلسله جنبانی، گیسوی پریشان را آشفته کنی دل را، دیوانه کنی جان را در صومعه گر بویی، پیدا شود از عشقت از خرقه برون…
گر به چمن بگذرد قامت رعنای تو
گر به چمن بگذرد قامت رعنای تو سرو بدان سرکشی بوسه دهد پای تو گل به چنان رنگ و بو زرد شد از روی تو…
فریاد ز چشم روسیاهم
فریاد ز چشم روسیاهم صد آه ز گریه و ز آهم هر شب ز غم فراق چون شمع تا چند بسوزم و بکاهم از گریه…
عشق پدیدار هست، یار پدیدار نیست
عشق پدیدار هست، یار پدیدار نیست پرتو دیدار هست، یاری گفتار نیست در ره او سالها، رفتم و سودی نداشت بر در او بارها، آمدم…
صلای عشق قدیم است و از ازل باشد
صلای عشق قدیم است و از ازل باشد هدایت ابد و ملک لم یزل باشد بیار باده چو دانستهای که مخمورم که نور علم همان…
شرابخوارهام و رند و مست و شاهد باز
شرابخوارهام و رند و مست و شاهد باز به جرم خویش مقرم، مِی آر و شاهد باز چو کعبتین همه میل من سوی نرد است…
سرو اگر در پیش قدت سرفرازی میکند
سرو اگر در پیش قدت سرفرازی میکند راستی او این حماقت از درازی میکند تا مرا گفتی که جان بفرست بر دست صبا جان من…
ساقی بیار جام شراب مغانه را
ساقی بیار جام شراب مغانه را مطرب نکو بزن غزل نو ترانه را پایان مباد دور قدح را که زیرکان پایان ندیدهاند جفای زمانه را…
ز کفر زلف تو اسلام در پریشانیست
ز کفر زلف تو اسلام در پریشانیست ز چشم کافِر تو فتنه در مسلمانیست هزار کان لطافت نهاده در لب توست که آن عقیق گهرپوش…
رندانه ساکن کوی ملامتم
رندانه ساکن کوی ملامتم منت که با هزار ملامت سلامتم زاهد مرا به راه سلامت دهد فریب داند مگر که طالب راه سلامتم چون دید…
دوش میگفت پیر ترسائی
دوش میگفت پیر ترسائی یاد دارم ز مرد دانائی کاندرین دیر میپرستان را نیست خوشتر ز میکده جائی بر سر چارسوی خطهٔ عشق نیست خالی…
دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مرا
دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مرا سیل از دیده روان گشت و ببرد آب مرا تنم از ضعف چنان شد که نمییافت دگر…
دریغ آخر ز روی من چه میداری نگاهی را
دریغ آخر ز روی من چه میداری نگاهی را رسد خورشید بر دیوار و بیند روی کاهی را بسوزد بر سر آتش چو عنبر زلف…
در ازل قبلهٔ جانها خم ابروی تو بود
در ازل قبلهٔ جانها خم ابروی تو بود روی تو سوی دل و روی دلم سوی تو بود پیش از آن روز که خورشید فلک…
خانهٔ دیدهٔ من رهگذر دریائیست
خانهٔ دیدهٔ من رهگذر دریائیست که شب و روز در او هندوی مردم زائیست روی ما آب روان و گل زردی دارد به تفرج گذر…
چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستی
چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستی همچون دهنت دم نزنم هیچ ز هستی هر کس ز شراب هوسی مست غرورند ما مستتر از…
چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت
چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت که خرد مینتواند که کند ادراکت ورق لاله بر اندام گل و شمشاد است یا قبا بر…
جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود من
جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود من کی به کام من شود مقصود ناموجود من چون شدی دامن کشان، باری زمینش گشتمی تا…
تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنم
تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنم گر جان گرانباری کند، در دم سبکبارش کنم مرغ دلم کز من رمید، اندازمش…
تا خط بر آن عقیق درخشان نوشتهاند
تا خط بر آن عقیق درخشان نوشتهاند دل را ز درد آیت درمان نوشتهاند بر لعل نقش بین که ز فیروزه بستهاند بر لاله خط…
پای از خانه برون نه که بروید گل و نسرین
پای از خانه برون نه که بروید گل و نسرین به صبا گوی حکایت ز لب شکر شیرین خود یکی بوسه بده بر دهن تنگ…
به دستم گر چو تو گلدسته باشد
به دستم گر چو تو گلدسته باشد دلم از خار غم کی خسته باشد ز مستی دسته شد در باغ نرگس چنان مستی به هر…
بکاهد صبرم و عشقت فزاید
بکاهد صبرم و عشقت فزاید رود ماهی و خورشیدی برآید کجا بر جای ماند دل که چشمش کرشمه میکند، دل میرباید دو عالم را چه…
باده در عشق بار غمخواریست
باده در عشق بار غمخواریست با صبا باد هر کجا یاریست زاهد و زهد و ما و قلاشی میل هر کس به جانب کاریست فارغ…
ای یار ز یاران خبر یار نپرسی
ای یار ز یاران خبر یار نپرسی یاری نبود آنکه ز اغیار نپرسی ای سوسن آزاده شنو حال دل گل شرط ادب آن نیست که…
ای چشم تو کشیده، ابروی چون کمان را
ای چشم تو کشیده، ابروی چون کمان را تیری که میگشایی، از ما طلب نشان را آن دم که تیر غمزه، بر بیدلان گشایی مرغ…
آن خال روشن تو که چون نور دیده است
آن خال روشن تو که چون نور دیده است خالیست کز سیاهی چشمم چکیده است روشن شده است دیده که دیده است روی تو مست…
اگر آن سرو گلاندام به رفتار آید
اگر آن سرو گلاندام به رفتار آید به هوایش دل آشفته گرفتار آید زاهد شهر ز چشم خوش او مست و خراب رود از صومعه…
از خود آن یار به هر نام نشانی بدهد
از خود آن یار به هر نام نشانی بدهد تا دلی در طلبش افتد و جانی بدهد به حدیثی شدهام از لب او من خرسند…
وصف تو در بیان نمیگنجد
وصف تو در بیان نمیگنجد بی نشان در نشان نمیگنجد تا تو در جان من گرفتی جای جان من در جهان نمیگنجد تا ز مهر…
هم چو چشم بدرقیبان از تو دورم میکنند
هم چو چشم بدرقیبان از تو دورم میکنند زار میگریم که دور از تو به زورم میکنند من که چون فرهاد شیر از جوی شیرین…
هر دم چو باد میبرد از کوی تو نسیم
هر دم چو باد میبرد از کوی تو نسیم خوش میکند مشام من از صحبت قدیم جزئی نباشد از تن من خالی از غمت چون…
نبود ز پند فایده آن را که هوش نیست
نبود ز پند فایده آن را که هوش نیست با من زبان مشو که مرا با تو گوش نیست بلبل مکن نفیر که پروانه را…
مه تو را ماند اگر ماه به گفتار آید
مه تو را ماند اگر ماه به گفتار آید راست سروی تو اگر سرو به رفتار آید گل درَد جامه و از شرم رخت سرخ…
من رنجور را امید وصلش زنده میدارد
من رنجور را امید وصلش زنده میدارد وگر نه درد هجرانت مرا یک لحظه نگذارد نگردد شام من روشن، نمیرد سوز دل، گرچه ز آهم…
مرحبا ای نگار روحافروز
مرحبا ای نگار روحافروز شکرلله که دیدمت امروز برکشیده تو را خدای جهان بر سر سرو سروران پیروز گر تو یاد من گدا نکنی من…
مرا ای ماه روزی بی تو سالیست
مرا ای ماه روزی بی تو سالیست تو را هر دم ز مشتاقان ملالیست اگر چه از فراقت در وبالم مدامم با خیال تو وصالیست…
ما بی نصیب و آن همه حشمت رقیب را
ما بی نصیب و آن همه حشمت رقیب را از خوان رزق کس نبرد جز نصیب را گیرم حبیب روی نماید معاینه کو دیدهای چنان…
گر سرم خاک شود در کف پایت باشد
گر سرم خاک شود در کف پایت باشد ور تنم گرد بود، گرد هوایت باشد دل من هست برای تو، برای خود نیست جان فدا…
گر به خونریزی آن ترک ختا برخیزد
گر به خونریزی آن ترک ختا برخیزد چه صواب آید و آنگه چه خطا برخیزد قاصدی نیست که آرد خبر دوست به دوست مگر این…
غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش
غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش همین میگویدت بلبل، نهای واقف ز فریادش چو سرو از همت عالی، به دست آور گلاندامی…
عشق پیدا شد و این راز نهان نتوان کرد
عشق پیدا شد و این راز نهان نتوان کرد چون عیان است دگر هیچ بیان نتوان کرد میرود دلبرم از پیش و روان در پی…
صراط ما ره میخانه باشد
صراط ما ره میخانه باشد بهشت ما رخ جانانه باشد نه طوبی خوشتر از بالای دلبر نه کوثر بهتر از پیمانه باشد مرا ای زاهد…
شبی خیال تو در خون چشم ما آمد
شبی خیال تو در خون چشم ما آمد چه آشناست که در خون آشنا آمد خیال روی تو نقشی بر آب زد، پُر آب ز…
سرو از پای در آید چو به بستان آئی
سرو از پای در آید چو به بستان آئی گل شود پرده نشین چون به گلستان آئی سود و سرمایهٔ مردم همه بر باد کنی…
زنخدان تو گر این است، صد یوسف به چاه افتد
زنخدان تو گر این است، صد یوسف به چاه افتد نظر بر قدت اندازند خوبان را کلاه افتد چو زلف توست بخت من، از آن…
ز گریه دوش خود را غرقه در سیلاب میکردم
ز گریه دوش خود را غرقه در سیلاب میکردم نمیشد آب دیده کم، که خود را آب میکردم ز صبرم هر چه کم گردد، در…
رندم و عاشق و دیوانه به آواز بلند
رندم و عاشق و دیوانه به آواز بلند عیب معبود مکن زاهد و بر ریش مخند ذوق دیرم نه چنان سلسله میجنباند که توان داشتنم…
دوش میدیدم دل گم گشتهٔ خود را به خواب
دوش میدیدم دل گم گشتهٔ خود را به خواب اکثرش خون بود جائی، آتش و جائی کباب من به خود میگفتم این شکل دل ریش…
دلم که چون سر زلف تو میرود بر باد
دلم که چون سر زلف تو میرود بر باد به دام عشق درافتاد، هر چه بادا باد مرا که سایهٔ خود محرم است و آن…
درمان درد عاشقی پرسیدم از صاحبدلی
درمان درد عاشقی پرسیدم از صاحبدلی گفتا که چاره عشق را، صبر است یا آوارگی چون خاک بودم بر درت، عمری ملازم آن زمان منزل…
در آ دامنکشان ساقی و مستان را شرابی ده
در آ دامنکشان ساقی و مستان را شرابی ده دل مجروح من بستان، به مخموران کبابی ده ببر سجادهٔ تقوی و رهن ساغر و می…
خاک تو را ز آب لطافت سرشتهاند
خاک تو را ز آب لطافت سرشتهاند در وی به غیر تخم سعادت نکشتهاند جانهای عاشقان تو ز آنروی چون پری دیوانه میشوند اگر خود…
چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنش
چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنش نور است او، جا میدهم در هر دو چشم روشنش گر عمر من باقی بود،…
چه شد که یار به بالین ما گذر نکند
چه شد که یار به بالین ما گذر نکند به چشم لطف به بیمار خود نظر نکند صبا ز محنت شبهای ما خبر دارد ز…
جانا تو سوز خاطر پر غم ندیدهای
جانا تو سوز خاطر پر غم ندیدهای چیزی که وهم غم بود آن هم ندیدهای سوز و گداز و درد دل و فقر و مسکنت…
تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانم
تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانم بیار آبی روان ساقی، مگر گردی بر افشانم من از روز ازل دادم به جام لعل تو…
تا چه سودا سر گیسوی تو در سر دارد
تا چه سودا سر گیسوی تو در سر دارد کز سر دوش تو سر هیچ نمی بردارد در ازل قامت تو در دل ما بود…
پای بیرون ز حد خویش نهاد
پای بیرون ز حد خویش نهاد زلف تو سر از آن دهد برباد بندهٔ توست هر کجا سرویست بنده بسیار کردهای آزاد روی بنمودی و…
به درد عشق درماندم، ره درمان نمیدانم
به درد عشق درماندم، ره درمان نمیدانم که آن مقصود دشوار است، و من آسان نمیدانم ز مهر رنگ رخسارش، نظر دارم به گل اما…
بشکفت گل در گلسِتان، آن یار گلرخسار کو
بشکفت گل در گلسِتان، آن یار گلرخسار کو برخاست سرو بوستان، آن سرو خوشرفتار کو غنچه تبسم میکند، آن پستهٔ خندان کجاست سوسن زبان آور…
باد صبح از بوی زلفت بیقراری میکند
باد صبح از بوی زلفت بیقراری میکند میرود در خاک کویت جان سپاری میکند میکند مشک تتاری بوی از زلف تو وام زلف تو خون…
ای یاد تو غایب ز زبان و دل ما نی
ای یاد تو غایب ز زبان و دل ما نی هرگز تو کنی یاد من سوخته یا نی؟ ماندیم چو بلبل به خزان ای گل…
ای چشم تو بر هم زده حال دل ما را
ای چشم تو بر هم زده حال دل ما را زلف تو بر آشفته من بی سر و پا را آن چشم سیه دل که…
آن سرو که چون سوسن ما را به زبان دارد
آن سرو که چون سوسن ما را به زبان دارد راز دل خود با ما چون غنچه نهان دارد زلفش که چو سنبل روی از…
آغاز میکند دل، سر نامهٔ نیازی
آغاز میکند دل، سر نامهٔ نیازی ای بینیاز او را تشریف ده جوازی در عقل ما نگنجد ادراک حسن رویت کی محرم حقیقت گردد خیال…





