غزلیات ناصر بخارایی
مرا تا آتش هجران آن شیرین لقا سوزد
مرا تا آتش هجران آن شیرین لقا سوزد وجودم هر شبی چون شمع از سر تا به پا سوزد مرا دل در بلا افکند و…
ما را دلیست چو ساغر گرفته خون
ما را دلیست چو ساغر گرفته خون چشمی چنان که شیشهٔ می گشته سرنگون بنشسته است نقش تو چون در خیال من از زلف همچو…
گر شود با من ز لطف آن مهرخ عیّار یار
گر شود با من ز لطف آن مهرخ عیّار یار نخل امید من آرد در جهان این بار بار مرد عشقش تا نهاده پای در…
گر پادشه به کوی تو آید گدا شود
گر پادشه به کوی تو آید گدا شود در کوی تو گدا برود پادشه شود مخرام هر طرف که ز قد تو کار حُسن بالا…
کافِر چه گنه کرد و مسلمان چه عبادت
کافِر چه گنه کرد و مسلمان چه عبادت دیباچهٔ عشق است کسی را چه ارادت چه صومعه، چه میکده، چه دیر، چه کُهسار چه کفر،…
عشق تو دُرٌی ست کان را جان عاشق قیمت است
عشق تو دُرٌی ست کان را جان عاشق قیمت است هر که نتوانست دادن قیمتش بی همت است میکنم بی منتی جان را نثار روی…
عاشق به کوی عشق ندانم که چند خاست
عاشق به کوی عشق ندانم که چند خاست دانم که هیچکس نه چو من مستمند خاست بر چرخ حسن روی تو ماه تمام شد در…
شرابخانه بهشت است و یار حور من است
شرابخانه بهشت است و یار حور من است بهشت و حور دگر جستن از قصور من است بیار می که من از خویشتن پریشانم مرا…
سرو بالای تو را آب روان از چشم ماست
سرو بالای تو را آب روان از چشم ماست گر نشاید روزگارش در کنار ما رواست جای تو دانم که دایم در دل ریش من…
ساقی سبک آن رطل گران را به من آور
ساقی سبک آن رطل گران را به من آور قوت دل و یاقوت روان را به من آور گر زانچه به ما مینرسد بادهٔ صافی…
زان آتشی کز هجر تو هر دم به جان من فتد
زان آتشی کز هجر تو هر دم به جان من فتد گر دم زنم خورشید را صد شعله در خرمن فتد گفتم شوم با درد…
روز و شب بودند زلف و روی تو با هم قرین
روز و شب بودند زلف و روی تو با هم قرین صبح روشن مدتی با شام تیره همنشین مشک بی آهوی پر چینش که ماچین…
دوشینه یار پرده ز رخ برگرفته بود
دوشینه یار پرده ز رخ برگرفته بود مطرب ترانهٔ غزل تر گرفته بود مستی غریب نیست ز چشمان ترک او نرگس، عجب مدار که، ساغر…
دلم واقف نبود آن دم که جان رفت
دلم واقف نبود آن دم که جان رفت تن اینجا رفت و جان با کاروان رفت فتادم خسته و مرهم جدا شد بماندم تشنه و…
دگر ره بر خدا کردم توکل
دگر ره بر خدا کردم توکل مرا از خار این ره بشکفد گل مرا با عشق خوبان جانبی هست که میل جزو باشد جانب کل…
در این زمانه به می دلق زرق رنگین به
در این زمانه به می دلق زرق رنگین به که بتپرست ز صوفیوشان بیدین به غم زمانه مخور، ذوق خوشدلی دریاب که هرکه لذت شادی…
خبر یار به اغیار نمییارم گفت
خبر یار به اغیار نمییارم گفت گنجها دارم و با مار نمییارم گفت درد یاری به دل خستهٔ ما افتاده است درد یاری که به…
چون چنگم از غم سرنگون، کان دلستانم میرود
چون چنگم از غم سرنگون، کان دلستانم میرود نالند رگها در تنم، کز سینه جانم میرود صد چاک کردم جامه را، چون گُل فتادم غرق…
چهره بر خاک درت شب همه شب میمالم
چهره بر خاک درت شب همه شب میمالم چه کنم نیست جز این زر که شنیدی مالم سالها شد که در این دیر مغان میگردم…
جمله وجود من توئی، من ز جهان برون شدم
جمله وجود من توئی، من ز جهان برون شدم درّگران بها بُُدم، غرقهٔ موج خون شدم من ز نخست در جهان، فاش بُدم به عقل…
تو آفتابی و من ذرهٔ هوا دارم
تو آفتابی و من ذرهٔ هوا دارم که از هوای تو حاصل همین هوا دارم میان چشم و دل از آب دیده خون افتاد کجا…
تا دلم دلبر گرفت، از جان و دل دل برگرفت
تا دلم دلبر گرفت، از جان و دل دل برگرفت آستین از جان فشاند و دامن دلبر گرفت دید چشمت را که دارد از مژه…
پسته را لب شکند آن دهن خندانت
پسته را لب شکند آن دهن خندانت مغز بادام کشد چشم خوش فتانت گر چه شد روشنی خوان فلک از خورشید قرص خورشید ندارد نمکی…
به دنیا گر شوی دشمن، تو را حق یار خواهد بود
به دنیا گر شوی دشمن، تو را حق یار خواهد بود بدو یاری مکن، کز تو خدا بیزار خواهد بود چو گُل اندر هوای نفس…
بگذر ای عاقل و بگذار مرا لایعقل
بگذر ای عاقل و بگذار مرا لایعقل بر سر کوی بتان پای به گل دست به دل دیده را دولت بیدار اگر بود، نبود پردهٔ…
بارها فکر کردهایم بسی
بارها فکر کردهایم بسی بی کسان را به جز تو نیست کسی چون غرض یاد توست از نفسم جز به یادت نمیزنم نفسی سر فرو…
ای یافته نبوت از ذات تو کمالی
ای یافته نبوت از ذات تو کمالی رفته به عرش و کرده با دوست اتصالی بگرفته ملک و ملت در فقر فخر کرده چون دیگران…
ای حسن تو آئینهٔ انوار الهی
ای حسن تو آئینهٔ انوار الهی اوصاف جمال تو ندانند کماهی خوبان جهان جمله چراغند و تو نوری غلمان جنان جمله غلامند و تو شاهی…
آنکه در سایهٔ مهراند همه آفاقش
آنکه در سایهٔ مهراند همه آفاقش بر قمر جفت هلال است به خوبی طاقش آنکه پیش رخ او شمع چو پروانه بسوخت نیست پروای من…
اگر آن یار کند بند جدا از بندم
اگر آن یار کند بند جدا از بندم بندهام باز و به صد نوع بدو پیوندم خون بها نیست بر آن دلبر اگر خونم ریخت…
از دل گذشت غمزهاش، از جان گذاره کرد
از دل گذشت غمزهاش، از جان گذاره کرد چشمم به گریه راز نهان آشکاره کرد تیر از چه زد، چو میتپم از تیغ او به…
یا رب آن اوج نشین کوکب سیارهٔ کیست
یا رب آن اوج نشین کوکب سیارهٔ کیست نظر آن مه بیمهر به استارهٔ کیست اشک سرخ و رخ زرد و دل گرم و دم…
همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیست
همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیست نارون را چو قدت چهرهٔ گلناری نیست ساقیا چون همه رنج دلم از خویشتن است بده آن…
هر دمت با مهربانان کین چراست
هر دمت با مهربانان کین چراست با وفاداران جفا چندین چراست حسن رویت کافتاب عالم است نور چشم ماست، پس خود بین چراست گر نه…
نرفت راه بیابان و خسته شد پایم
نرفت راه بیابان و خسته شد پایم اگر به سر نرود راه، من به سر آیم به جستوجوی تو آشفته میروم چون باد مگر به…
مه نو شد و آن یار سفر کرده نیامد
مه نو شد و آن یار سفر کرده نیامد معشوق جگرخوارهٔ دل برده نیامد آزاد کنیم از پی کفارت او جان کان دلبر بد عهد…
من ز دست تو داستان شدهام
من ز دست تو داستان شدهام دستهٔ جمله دوستان شدهام نتوان گفت که در رخت روشن که ز چشم تو ناتوان شدهام تا دهان و…
مست عشقم پارسائی چون کنم
مست عشقم پارسائی چون کنم محو گشتم خود نمائی چون کنم عاقلان گفتند برگرد از حبیب عاشقم من بیوفائی چون کنم عقل فرماید ز دلبر…
مرا به بعد مکان از شما جدائی نیست
مرا به بعد مکان از شما جدائی نیست که هر کجا روم از دام دل رهائی نیست هر آنچه در نظرم آید از شمایل تو…
ما خلاف رسم مردم کردهایم
ما خلاف رسم مردم کردهایم ترک اسباب تنعم کردهایم رشتهٔ تسبیح را از ما مجوی زانکه ما سررشته را گم کردهایم در میان گریه چون…
گر گشایی ابر برقع، از حیا گردد گُل آب
گر گشایی ابر برقع، از حیا گردد گُل آب وز هوا داری فشاند بر گل رویت گلاب برقعی در کش که رویت را بسوزد دل…
گر بیابد جان شیرین فرصتی
گر بیابد جان شیرین فرصتی با دهانت تنگ دارد صحبتی بی لب لعلت که کام جان در اوست عمر شیرین را نباشد لذتی هرکه در…
فقیه کودن مسکین نه مرد صحبت ماست
فقیه کودن مسکین نه مرد صحبت ماست بیار باده که این یک دو روزه نوبت ماست مقیم کوی مغانیم و رند و عاشق و مست…
عشق تو روی ما ز عدم در وجود کرد
عشق تو روی ما ز عدم در وجود کرد چیزی نبود، مهر رخت هرچه بود کرد بر درد ما ز ماتم هجر تو تا ابد…
طاق ابروی تو پیوستهٔ دور قمر است
طاق ابروی تو پیوستهٔ دور قمر است شب گیسوی تو نزدیک طلوع سحر است ماه رخسار تو هر شب که بگردد طالع چشم بیدار من…
شرفی باشد اگر چون تو مبارک ماهی
شرفی باشد اگر چون تو مبارک ماهی به سوی منزل ما میل کند ناگاهی ترسم از آه من آئینهٔ تو تیره شود تیرها خوردم و…
سر مَحبت از دل ما طلب
سر مَحبت از دل ما طلب گنج گهر در دل دریا طلب نقش خیالش ز دل ما بجوی دولت وصل از در دلها طلب بی…
ساقی بیار جامی زان بادهٔ حقیقی
ساقی بیار جامی زان بادهٔ حقیقی چون آفتاب رخشان از صافی و رقیقی این آه و گریهام را مردم مجاز دانند دیریست ما جدائیم زان…
ز گریه چشمه شد چشمم، بمان تا چشمهتر گردد
ز گریه چشمه شد چشمم، بمان تا چشمهتر گردد لب خشک مرا بهتر، کز آب چشم تر گردد شدم چون گرد سرگردان، و گِرد کوی…
رندی و هوسناکی، از روز ازل دارم
رندی و هوسناکی، از روز ازل دارم گر گردم ازین خالی، در عشق خلل دارم قول و عمل واعظ، بسیار مخالف شد در راست من…
دوشینه میگفت نالان اسیری
دوشینه میگفت نالان اسیری کس را نیاید رحم از فقیری هرکس به یاری در هر دیاری مائیم و تنها آه و نفیری من صید ترکی…
دهان یار نمود از جواهر منظوم
دهان یار نمود از جواهر منظوم به روی روشن خورشید اجتماع نجوم نمود جوهر فردش به نکتهای معقول میان دایرهٔ ماه نقطهای موهوم کمر به…
دست من همچو دل و دل چو دهانت تنگ است
دست من همچو دل و دل چو دهانت تنگ است اشک من با می و می با لب تو همرنگ است همه تا باد صبا…
در آن روزی که خوبان آفریدند
در آن روزی که خوبان آفریدند تو را بر جمله سلطان آفریدند تو را دادند توقیع سعادت پس آنگه روح انسان آفریدند ملاحت در تو…
خدمت پیر مغان مذهب دیرینهٔ ماست
خدمت پیر مغان مذهب دیرینهٔ ماست سجده در پیش بتان پیشهٔ پیشنهٔ ماست گر بخواهیم که بینیم رخ خود را سرخ می روشن به کف…
چون ز کویت هر سحر بوئی به گلشن میرسد
چون ز کویت هر سحر بوئی به گلشن میرسد غنچه را چاک گریبان تا به دامن میرسد ما اسیر هجر و دایم در وصال تو…
چه مطرب است که امشب بدین مقام رسید
چه مطرب است که امشب بدین مقام رسید بساخت پردهٔ عشاق و پردهها بدرید به یک ترانه چنان گرم کرد مجلس را که می به…
جانم فدای جانان گر میل او به جان است
جانم فدای جانان گر میل او به جان است فرمان دلپذیرش بر جان ما روان است در پای سرو قدش افتادهام به خواری من خاک…
تن سرگشته ز هجر تو به جان میآید
تن سرگشته ز هجر تو به جان میآید همچو شمع آتشم از دل به زبان میآید گر بگویم سخنی همچو میانت باریک عقدهای چون کمر…
تا داغ مهر یار چو مه بر جبین ماست
تا داغ مهر یار چو مه بر جبین ماست خورشید شعلهای ز دم آتشین ماست ما همچو ذرهایم هوادار و هر سحر شمشیر مهر غرقه…
پرده چو بگشاد باد از روی گل
پرده چو بگشاد باد از روی گل تازه شد عیش از رخ نیکوی گل حبذا بلبل که میآرد به سر عمر شیرین را به گفت…
به دندانمزد افشاندیم جان بر لعل خندانش
به دندانمزد افشاندیم جان بر لعل خندانش دریغا این نواله نیست اندر خورد دندانش نیارد کرد سر از جیب مشرق تا ابد بیرون اگر خورشید…
بکشت چشم تو ما را از عین بی باکی
بکشت چشم تو ما را از عین بی باکی و ما ترحمنی غیر عینی الباکی کرامت تو کند جنس خاک را عالی لطافت تو دهد…
ببین به دیدهٔ ما، روی خویشتن یارا
ببین به دیدهٔ ما، روی خویشتن یارا که حکم آینه شد، آب دیده ما را تو سرو ناز منی، سر چه میکشی از ناز گذر…
ای یار نازنین، چو دل از ما رمیدهای
ای یار نازنین، چو دل از ما رمیدهای از ما رمیدهای، به رقیب آرمیدهای چشمان آهوانهٔ بیآهوی شما دو شاهد عدلند که از ما رمیدهای…
ای چین زلفت شام غریبان
ای چین زلفت شام غریبان قربت به غربت به بر قریبان در خنده غنچه دلشاد و خرم شد با چنارش دست و گریبان پرداختم دل…
آن سیه چرده که خورشید غلام است او را
آن سیه چرده که خورشید غلام است او را نور چشم است که در دیده مقام است او را هیچ کس نیست که پنهان نظرش…
اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیند
اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیند دیده در صورت او صورت معنی بیند غنچه را چاک گریبان اگر از دل تنگیست به از…
از درد هجر جانا جانم به همیبرآید
از درد هجر جانا جانم به همیبرآید ای جان تو برنیائی، باشد که دلبر آید از آب دیدهٔ من تر شد زمین و گُل رُست…
وقت آن آمد که عزم کوی شیدائی کنم
وقت آن آمد که عزم کوی شیدائی کنم با خیال چشم مستت باده پیمائی کنم نقد هستی بر در دکان قلاشی نهم رخت دانش بر…
همچو دامن روی خود بر خاک هر کوئی نهم
همچو دامن روی خود بر خاک هر کوئی نهم تا کجا ناگه سری بر پای مه روئی نهم میدوم چون آب سرگردان، برآسایم اگر ساعتی…
هر دم از دست فراقت میشود صد پاره دل
هر دم از دست فراقت میشود صد پاره دل درد دل را چارهای پیدا نشد، بیچاره دل همچو شمعش تا به کی گه سوزی و…
نرگس مستت نشانده همچو گل در خون مرا
نرگس مستت نشانده همچو گل در خون مرا کی رود چون غنچه مهر تو ز دل بیرون مرا روی خود بر رو نهد، صبح ابد…
منم کز مفلسی دایم به دیدار تو درویشم
منم کز مفلسی دایم به دیدار تو درویشم منم با خویش بیگانه، به اندوه تو با خویشم بیا ای شمع روحانی، خلاف بخت من امشب…
من رند و مِی پرستم و فارغ ز کفر و دین
من رند و مِی پرستم و فارغ ز کفر و دین زاهد مرا به چشم حقارت دگر مبین سوزیست در دلم که اگر دم بر…
مرغ روانم میپرد، تا در هوای کیست این
مرغ روانم میپرد، تا در هوای کیست این سیلاب اشکم میرود، تا در وفای کیست این مائیم و شبها تا سحر، در زیر پهلو خاک…
مرا بر شاخ رعنائی چو گل رفتن نمیشاید
مرا بر شاخ رعنائی چو گل رفتن نمیشاید به اندک لعل و زر چون غنچه بشکفتن نمیشاید به مژگان پاک میکردم غبار از پای تو…
ما چنین بیدل و دلبر نتوانیم نشست
ما چنین بیدل و دلبر نتوانیم نشست نیز بی آن مه انور نتوانیم نشست به از آن نیست که چون سبزه به پایش افتیم گر…
گر سلسله جنبانی، گیسوی پریشان را
گر سلسله جنبانی، گیسوی پریشان را آشفته کنی دل را، دیوانه کنی جان را در صومعه گر بویی، پیدا شود از عشقت از خرقه برون…
گر به چمن بگذرد قامت رعنای تو
گر به چمن بگذرد قامت رعنای تو سرو بدان سرکشی بوسه دهد پای تو گل به چنان رنگ و بو زرد شد از روی تو…
فریاد ز چشم روسیاهم
فریاد ز چشم روسیاهم صد آه ز گریه و ز آهم هر شب ز غم فراق چون شمع تا چند بسوزم و بکاهم از گریه…
عشق پدیدار هست، یار پدیدار نیست
عشق پدیدار هست، یار پدیدار نیست پرتو دیدار هست، یاری گفتار نیست در ره او سالها، رفتم و سودی نداشت بر در او بارها، آمدم…
صلای عشق قدیم است و از ازل باشد
صلای عشق قدیم است و از ازل باشد هدایت ابد و ملک لم یزل باشد بیار باده چو دانستهای که مخمورم که نور علم همان…
شرابخوارهام و رند و مست و شاهد باز
شرابخوارهام و رند و مست و شاهد باز به جرم خویش مقرم، مِی آر و شاهد باز چو کعبتین همه میل من سوی نرد است…
سرو اگر در پیش قدت سرفرازی میکند
سرو اگر در پیش قدت سرفرازی میکند راستی او این حماقت از درازی میکند تا مرا گفتی که جان بفرست بر دست صبا جان من…
ساقی بیار جام شراب مغانه را
ساقی بیار جام شراب مغانه را مطرب نکو بزن غزل نو ترانه را پایان مباد دور قدح را که زیرکان پایان ندیدهاند جفای زمانه را…
ز کفر زلف تو اسلام در پریشانیست
ز کفر زلف تو اسلام در پریشانیست ز چشم کافِر تو فتنه در مسلمانیست هزار کان لطافت نهاده در لب توست که آن عقیق گهرپوش…
رندانه ساکن کوی ملامتم
رندانه ساکن کوی ملامتم منت که با هزار ملامت سلامتم زاهد مرا به راه سلامت دهد فریب داند مگر که طالب راه سلامتم چون دید…
دوش میگفت پیر ترسائی
دوش میگفت پیر ترسائی یاد دارم ز مرد دانائی کاندرین دیر میپرستان را نیست خوشتر ز میکده جائی بر سر چارسوی خطهٔ عشق نیست خالی…
دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مرا
دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مرا سیل از دیده روان گشت و ببرد آب مرا تنم از ضعف چنان شد که نمییافت دگر…
دریغ آخر ز روی من چه میداری نگاهی را
دریغ آخر ز روی من چه میداری نگاهی را رسد خورشید بر دیوار و بیند روی کاهی را بسوزد بر سر آتش چو عنبر زلف…
در ازل قبلهٔ جانها خم ابروی تو بود
در ازل قبلهٔ جانها خم ابروی تو بود روی تو سوی دل و روی دلم سوی تو بود پیش از آن روز که خورشید فلک…
خانهٔ دیدهٔ من رهگذر دریائیست
خانهٔ دیدهٔ من رهگذر دریائیست که شب و روز در او هندوی مردم زائیست روی ما آب روان و گل زردی دارد به تفرج گذر…
چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستی
چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستی همچون دهنت دم نزنم هیچ ز هستی هر کس ز شراب هوسی مست غرورند ما مستتر از…
چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت
چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت که خرد مینتواند که کند ادراکت ورق لاله بر اندام گل و شمشاد است یا قبا بر…
جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود من
جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود من کی به کام من شود مقصود ناموجود من چون شدی دامن کشان، باری زمینش گشتمی تا…
تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنم
تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنم گر جان گرانباری کند، در دم سبکبارش کنم مرغ دلم کز من رمید، اندازمش…
تا خط بر آن عقیق درخشان نوشتهاند
تا خط بر آن عقیق درخشان نوشتهاند دل را ز درد آیت درمان نوشتهاند بر لعل نقش بین که ز فیروزه بستهاند بر لاله خط…
پای از خانه برون نه که بروید گل و نسرین
پای از خانه برون نه که بروید گل و نسرین به صبا گوی حکایت ز لب شکر شیرین خود یکی بوسه بده بر دهن تنگ…
به دستم گر چو تو گلدسته باشد
به دستم گر چو تو گلدسته باشد دلم از خار غم کی خسته باشد ز مستی دسته شد در باغ نرگس چنان مستی به هر…





