چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستی

چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستی همچون دهنت دم نزنم هیچ ز هستی هر کس ز شراب هوسی مست غرورند ما مست‌تر از…

چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت

چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت که خرد می‌نتواند که کند ادراکت ورق لاله بر اندام گل و شمشاد است یا قبا بر…

جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود من

جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود من کی به کام من شود مقصود ناموجود من چون شدی دامن کشان، باری زمینش گشتمی تا…

تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنم

تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنم گر جان گرانباری کند، در دم سبکبارش کنم مرغ دلم کز من رمید، اندازمش…

تا خط بر آن عقیق درخشان نوشته‌اند

تا خط بر آن عقیق درخشان نوشته‌اند دل را ز درد آیت درمان نوشته‌اند بر لعل نقش بین که ز فیروزه بسته‌اند بر لاله خط…

پای از خانه برون نه که بروید گل و نسرین

پای از خانه برون نه که بروید گل و نسرین به صبا گوی حکایت ز لب شکر شیرین خود یکی بوسه بده بر دهن تنگ…

به دستم گر چو تو گلدسته باشد

به دستم گر چو تو گلدسته باشد دلم از خار غم کی خسته باشد ز مستی دسته شد در باغ نرگس چنان مستی به هر…

بکاهد صبرم و عشقت فزاید

بکاهد صبرم و عشقت فزاید رود ماهی و خورشیدی برآید کجا بر جای ماند دل که چشمش کرشمه می‌کند، دل می‌رباید دو عالم را چه…

باده در عشق بار غمخواریست

باده در عشق بار غمخواریست با صبا باد هر کجا یاریست زاهد و زهد و ما و قلاشی میل هر کس به جانب کاریست فارغ…

ای یار ز یاران خبر یار نپرسی

ای یار ز یاران خبر یار نپرسی یاری نبود آنکه ز اغیار نپرسی ای سوسن آزاده شنو حال دل گل شرط ادب آن نیست که…

ای چشم تو کشیده، ابروی چون کمان را

ای چشم تو کشیده، ابروی چون کمان را تیری که می‌گشایی، از ما طلب نشان را آن دم که تیر غمزه،‌ بر بی‌دلان گشایی مرغ…

آن خال روشن تو که چون نور دیده است

آن خال روشن تو که چون نور دیده است خالیست کز سیاهی چشمم چکیده است روشن شده است دیده که دیده است روی تو مست…

اگر آن سرو گل‌اندام به رفتار آید

اگر آن سرو گل‌اندام به رفتار آید به هوایش دل آشفته گرفتار آید زاهد شهر ز چشم خوش او مست و خراب رود از صومعه…

از خود آن یار به هر نام نشانی بدهد

از خود آن یار به هر نام نشانی بدهد تا دلی در طلبش افتد و جانی بدهد به حدیثی شده‌ام از لب او من خرسند…

وصف تو در بیان نمی‌گنجد

وصف تو در بیان نمی‌گنجد بی نشان در نشان نمی‌گنجد تا تو در جان من گرفتی جای جان من در جهان نمی‌گنجد تا ز مهر…

هم چو چشم بدرقیبان از تو دورم می‌کنند

هم چو چشم بدرقیبان از تو دورم می‌کنند زار می‌گریم که دور از تو به زورم می‌کنند من که چون فرهاد شیر از جوی شیرین…

هر دم چو باد می‌برد از کوی تو نسیم

هر دم چو باد می‌برد از کوی تو نسیم خوش می‌کند مشام من از صحبت قدیم جزئی نباشد از تن من خالی از غمت چون…

نبود ز پند فایده آن را که هوش نیست

نبود ز پند فایده آن را که هوش نیست با من زبان مشو که مرا با تو گوش نیست بلبل مکن نفیر که پروانه را…

مه تو را ماند اگر ماه به گفتار آید

مه تو را ماند اگر ماه به گفتار آید راست سروی تو اگر سرو به رفتار آید گل درَد جامه و از شرم رخت سرخ…

من رنجور را امید وصلش زنده می‌دارد

من رنجور را امید وصلش زنده می‌دارد وگر نه درد هجرانت مرا یک لحظه نگذارد نگردد شام من روشن، نمیرد سوز دل، گرچه ز آهم…

مرحبا ای نگار روح‌افروز

مرحبا ای نگار روح‌افروز شکرلله که دیدمت امروز برکشیده تو را خدای جهان بر سر سرو سروران پیروز گر تو یاد من گدا نکنی من…

مرا ای ماه روزی بی تو سالی‌ست

مرا ای ماه روزی بی تو سالی‌ست تو را هر دم ز مشتاقان ملالی‌ست اگر چه از فراقت در وبالم مدامم با خیال تو وصالی‌ست…

ما بی نصیب و آن همه حشمت رقیب را

ما بی نصیب و آن همه حشمت رقیب را از خوان رزق کس نبرد جز نصیب را گیرم حبیب روی نماید معاینه کو دیده‌ای چنان…

گر سرم خاک شود در کف پایت باشد

گر سرم خاک شود در کف پایت باشد ور تنم گرد بود، گرد هوایت باشد دل من هست برای تو، برای خود نیست جان فدا…

گر به خونریزی آن ترک ختا برخیزد

گر به خونریزی آن ترک ختا برخیزد چه صواب آید و آنگه چه خطا برخیزد قاصدی نیست که آرد خبر دوست به دوست مگر این…

غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش

غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش همین می‌گویدت بلبل، نه‌ای واقف ز فریادش چو سرو از همت عالی، به دست آور گل‌اندامی…

عشق پیدا شد و این راز نهان نتوان کرد

عشق پیدا شد و این راز نهان نتوان کرد چون عیان است دگر هیچ بیان نتوان کرد می‌رود دلبرم از پیش و روان در پی…

صراط ما ره میخانه باشد

صراط ما ره میخانه باشد بهشت ما رخ جانانه باشد نه طوبی خوشتر از بالای دلبر نه کوثر بهتر از پیمانه باشد مرا ای زاهد…

شبی خیال تو در خون چشم ما آمد

شبی خیال تو در خون چشم ما آمد چه آشناست که در خون آشنا آمد خیال روی تو نقشی بر آب زد، پُر آب ز…

سرو از پای در آید چو به بستان آئی

سرو از پای در آید چو به بستان آئی گل شود پرده نشین چون به گلستان آئی سود و سرمایهٔ مردم همه بر باد کنی…

زنخدان تو گر این است، صد یوسف به چاه افتد

زنخدان تو گر این است، صد یوسف به چاه افتد نظر بر قدت اندازند خوبان را کلاه افتد چو زلف توست بخت من، از آن…

ز گریه دوش خود را غرقه در سیلاب می‌کردم

ز گریه دوش خود را غرقه در سیلاب می‌کردم نمی‌شد آب دیده کم،‌ که خود را آب می‌کردم ز صبرم هر چه کم گردد، در…

رندم و عاشق و دیوانه به آواز بلند

رندم و عاشق و دیوانه به آواز بلند عیب معبود مکن زاهد و بر ریش مخند ذوق دیرم نه چنان سلسله می‌جنباند که توان داشتنم…

دوش می‌دیدم دل گم گشتهٔ خود را به خواب

دوش می‌دیدم دل گم گشتهٔ خود را به خواب اکثرش خون بود جائی،‌ آتش و جائی کباب من به خود می‌گفتم این شکل دل ریش…

دلم که چون سر زلف تو می‌رود بر باد

دلم که چون سر زلف تو می‌رود بر باد به دام عشق درافتاد، هر چه بادا باد مرا که سایهٔ خود محرم است و آن…

درمان درد عاشقی پرسیدم از صاحبدلی

درمان درد عاشقی پرسیدم از صاحبدلی گفتا که چاره عشق را، صبر است یا آوارگی چون خاک بودم بر درت، عمری ملازم آن زمان منزل…

در آ دامن‌کشان ساقی و مستان را شرابی ده

در آ دامن‌کشان ساقی و مستان را شرابی ده دل مجروح من بستان، به مخموران کبابی ده ببر سجادهٔ تقوی و رهن ساغر و می…

خاک تو را ز آب لطافت سرشته‌اند

خاک تو را ز آب لطافت سرشته‌اند در وی به غیر تخم سعادت نکشته‌اند جانهای عاشقان تو ز آنروی چون پری دیوانه می‌شوند اگر خود…

چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنش

چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنش نور است او، جا می‌دهم در هر دو چشم روشنش گر عمر من باقی بود،…

چه شد که یار به بالین ما گذر نکند

چه شد که یار به بالین ما گذر نکند به چشم لطف به بیمار خود نظر نکند صبا ز محنت شبهای ما خبر دارد ز…

جانا تو سوز خاطر پر غم ندیده‌ای

جانا تو سوز خاطر پر غم ندیده‌ای چیزی که وهم غم بود آن هم ندیده‌ای سوز و گداز و درد دل و فقر و مسکنت…

تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانم

تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانم بیار آبی روان ساقی، مگر گردی بر افشانم من از روز ازل دادم به جام لعل تو…

تا چه سودا سر گیسوی تو در سر دارد

تا چه سودا سر گیسوی تو در سر دارد کز سر دوش تو سر هیچ نمی‌ بردارد در ازل قامت تو در دل ما بود…

پای بیرون ز حد خویش نهاد

پای بیرون ز حد خویش نهاد زلف تو سر از آن دهد برباد بندهٔ توست هر کجا سروی‌ست بنده بسیار کرده‌ای آزاد روی بنمودی و…

به درد عشق درماندم، ره درمان نمی‌دانم

به درد عشق درماندم، ره درمان نمی‌دانم که آن مقصود دشوار است، و من آسان نمی‌دانم ز مهر رنگ رخسارش، نظر دارم به گل اما…

بشکفت گل در گلسِتان، آن یار گل‌رخسار کو

بشکفت گل در گلسِتان، آن یار گل‌رخسار کو برخاست سرو بوستان، آن سرو خوش‌رفتار کو غنچه تبسم می‌کند، آن پستهٔ خندان کجاست سوسن زبان آور…

باد صبح از بوی زلفت بیقراری می‌کند

باد صبح از بوی زلفت بیقراری می‌کند می‌رود در خاک کویت جان سپاری می‌کند می‌کند مشک تتاری بوی از زلف تو وام زلف تو خون…

ای یاد تو غایب ز زبان و دل ما نی

ای یاد تو غایب ز زبان و دل ما نی هرگز تو کنی یاد من سوخته یا نی؟ ماندیم چو بلبل به خزان ای گل…

ای چشم تو بر هم زده حال دل ما را

ای چشم تو بر هم زده حال دل ما را زلف تو بر آشفته من بی سر و پا را آن چشم سیه دل که…

آن سرو که چون سوسن ما را به زبان دارد

آن سرو که چون سوسن ما را به زبان دارد راز دل خود با ما چون غنچه نهان دارد زلفش که چو سنبل روی از…

آغاز می‌کند دل، سر نامهٔ نیازی

آغاز می‌کند دل، سر نامهٔ نیازی ای بی‌نیاز او را تشریف ده جوازی در عقل ما نگنجد ادراک حسن رویت کی محرم حقیقت گردد خیال…

از حیای عارض تو گل برآمد سرخ روی

از حیای عارض تو گل برآمد سرخ روی عارضش حسنی که دارد سر به سر رنگ است و بوی با فروغ مهر رویت، گو مه…

یوسف دل ز زنخدان تو در چَه شد

یوسف دل ز زنخدان تو در چَه شد خضرِ جان در ظُلمات خط تو گُمره شد دی اگر سرو بُد، امروز قدت طوبیٰ گشت پار…

وفا نمی‌کند آن یار مهربان با من

وفا نمی‌کند آن یار مهربان با من جفا همی‌کند آن شوخ دلستان با من مرا چو عمر عزیزست و ناگزیر ولی وفا نمی‌کند آن عمر…

هست از زلف کژت در دل من قلابی

هست از زلف کژت در دل من قلابی که دلم از کشش زلف تو دارد تابی دل که در ابرویِ طاق تو چو قندیل آویخت…

هر دل که دید زلف تو آورد در کمند

هر دل که دید زلف تو آورد در کمند دیدیم هندوان دلاور چنین کم‌اند در دست اگر چو سرو ندارم به غیر باد دارم هوای…

نباشم بی‌تو یکدم زنده هرگز

نباشم بی‌تو یکدم زنده هرگز به رغبت هیچ‌کس جان کنده هرگز صبا تا گفت پیغام تو با گل به‌هم نامد لبش از خنده هرگز سمن…

منم شب‌ها و اشک سرخ و روی زرد و درد دل

منم شب‌ها و اشک سرخ و روی زرد و درد دل حذر کن شمع من تا برنخیزد آه سرد دل به جز نوشیدن خون جگر…

من به شادی شده بیگانه و با خود خویشم

من به شادی شده بیگانه و با خود خویشم همت شاه‌وشان دارم اگر درویشم دورم انداخت ز رویت به کمانِ ابرو تُرک چشمت که بر…

مرا یکدم وصال او ز عمر جاودان خوشتر

مرا یکدم وصال او ز عمر جاودان خوشتر غبار کوی او در چشمم از ملک جهان خوشتر توئی در اوج حُسن و من شده با…

مرا از تیغ هجران دل دو نیم است

مرا از تیغ هجران دل دو نیم است که از وصلش امید، از هجر بیم است حدیث زمهریر از آه من پرس که اندر سینه‌ام…

لعل میگون تو در خون دل ماست هنوز

لعل میگون تو در خون دل ماست هنوز یارب اندر سر زلف تو چه سوداست هنوز عالمی سوخت ز عشق تو به مشاطهٔ حسن به…

گر راه حرم چون سر زلف تو درازست

گر راه حرم چون سر زلف تو درازست از کعبه دری بر دل عشاق تو بازست تا گوشهٔ‌ ابرویِ تو محراب دل ماست ما را…

گر از دهن تنگ تو مقصود برآید

گر از دهن تنگ تو مقصود برآید از نقش عدم صورت موجود برآید گفتیم که گیریم کناری ز میانت این بود مرادی که ز نابود…

غم عالم مخور ای دل،‌ که عالم غم نمی‌ارزد

غم عالم مخور ای دل،‌ که عالم غم نمی‌ارزد به غمگین گشتن یک دل، همه عالم نمی‌ارزد دو روز عمر در عالم، چه باید خورد…

عشق تو بود با من و از من نشان نبود

عشق تو بود با من و از من نشان نبود مهر تو بود در دل و دل در جهان نبود نقش تو در خیال و…

ضعیفان قوی چون مور دل دارند جان بازی

ضعیفان قوی چون مور دل دارند جان بازی تو ترک نیک بد خوئی و تازی تیر می‌تازی غراب زلف تو بر طوطی خط می‌زند پهلو…

شب‌ها من و کنج غمی، شمع‌ام کند غمخوارئی

شب‌ها من و کنج غمی، شمع‌ام کند غمخوارئی اشک روان و سوز دل، جان کندنی و زارئی از چیست اشک سرخ من، گر نیست خون…

سر گشته‌ام ز بخت نگونسار خویشتن

سر گشته‌ام ز بخت نگونسار خویشتن تر دامنم ز چشم گهربار خویشتن درّ خوشاب دیده به دامن همی‌کشد صراف عشق بر سر بازار خویشتن ای…

ساقی بده آن باده که خورشید صبوح است

ساقی بده آن باده که خورشید صبوح است راحت سبب روح دل و راحت روح است توفان بلا گرد جهان موج بر آورد می خور…

ز زلفت دم زدم، دودی برآمد از دهان من

ز زلفت دم زدم، دودی برآمد از دهان من لبت را یاد کردم، سوخت از آتش زبان من لبت جان است و جان من رسیده…

رندان پاک را که به کوران عصا دهند

رندان پاک را که به کوران عصا دهند اکنون ضرورت است که نوبت به ما دهند چون انتهای رأی تو روشن نمی‌شود هرکس نشان ز…

دوش مستان بگذشتند و صلائی کردند

دوش مستان بگذشتند و صلائی کردند درد دل را ز می پخته دوائی کردند نوبت شیفتگی بر در میخانه زدند خطبهٔ‌ عشق تو ایوان سرائی…

دلم ز مهر تو چون ذره در هوا گردد

دلم ز مهر تو چون ذره در هوا گردد تنم به کوی تو سرگشته چون صبا گردد مرا تو جان عزیزی، جدا مگرد از من…

دردکشان بلا خون جگر می‌خورند

دردکشان بلا خون جگر می‌خورند زهر به یاد لبت همچو شکر می‌خورند گاه چو گل غرق خون خار به پا می‌روند گاه به مانند شمع…

خیال لعل میگون تو دائم در نظر دارم

خیال لعل میگون تو دائم در نظر دارم چو ساغر سینه‌ای پرخون و چشمی پرگهر دارم فروغ عارضت ماه است، با وی عشق می‌ورزم درخت…

حلقه حلقه زلف تو بسته است بر کارم گره

حلقه حلقه زلف تو بسته است بر کارم گره یا بپوشیدی ز سهم تیر آه ما زره گر شناسی قدر خود ای ماه روز افزون…

چو گل به وقت سحر گنج زر به باد دهد

چو گل به وقت سحر گنج زر به باد دهد خبر ز ملک سلیمان و کیقباد دهد مرا که ظلم فراوان کشیده‌ام ز خمار به…

چند چون غنچه به بوئی ز تو دل خوش کردن

چند چون غنچه به بوئی ز تو دل خوش کردن همچو گل چهره به خونابه منقش کردن تا کی ای روی تو مجموعهٔ الطاف‌ اله…

جانا اگر به تنها، داری سر جدائی

جانا اگر به تنها، داری سر جدائی با ما چو صبح یکدم، از مهر خوش بر آئی ابرویِ تو زهی چشم، در روی ما به…

تمتع از وصال زلف مشکینت صبا دارد

تمتع از وصال زلف مشکینت صبا دارد که در کویت هوائی گشت و زلفت را هوا دارد تماشا را خوشست ای گل ز چشمم گوشهٔ…

تا چند در ابرو گره هر سو نگاهی می‌کنی

تا چند در ابرو گره هر سو نگاهی می‌کنی هر لحظه تا کی عقده را پیوند ماهی می‌‌کنی از غمزه تیرم می‌زنی وز طره می‌بندی…

بیش از این‌ام سر این خاطر شیدائی نیست

بیش از این‌ام سر این خاطر شیدائی نیست طاقت این دل شوریدهٔ سودائی نیست هر زمان از غم عشقم المی پیش آید که از او…

به دستان گر ز دست ما بجستی

به دستان گر ز دست ما بجستی به دست آرم دگر بارت به چُستی نپرسیدی ز حال دردمندان دل گم کردهٔ ما را بخستی فشاندی…

بسیار در هر گوشه‌ای من گوش را مالیده‌ام

بسیار در هر گوشه‌ای من گوش را مالیده‌ام تا چون رباب از گوشهٔ آواز او نالیده‌ام چون نال گشتم ناتوان از بس که خون خوردم…

با وصل گل رسیدن بلبل نمی‌تواند

با وصل گل رسیدن بلبل نمی‌تواند لطفی کند مگر باد، بوئی به او رساند بر هر ورق چمن را، بی حرف ماجرائی‌ست کو عاشقی چو…

ای ماه اگر به روزن او سر فروکنی

ای ماه اگر به روزن او سر فروکنی آن آفتاب گم شده را جستجو کنی در پاش اوفتی و نهی روی بر زمین وانگه نگه…

ای به حسن از عالم انسان غریب

ای به حسن از عالم انسان غریب ذات انسانی بود زین سان غریب هست در چاه زنخدان تو دل همچو یوسف در چه کعنان غریب…

آن ترک سیه چشم که دل برد به غارت

آن ترک سیه چشم که دل برد به غارت نبود به اسیران نظرش جز به حقارت رازی ست میانش که اشارت نتوان کرد سری ست…

از من مکن جدائی ای یار نازنینم

از من مکن جدائی ای یار نازنینم کز دوری تو جانا، با درد دل قرینم دامن چه می‌فشانی از من که خاک راهم از من…

از چهره چه رنگی‌ست که آمیخته‌ای باز

از چهره چه رنگی‌ست که آمیخته‌ای باز وز طره چه شوری‌ست که انگیخته‌ای باز تا باز به هم برزده‌ای نرگس خونریز بس خون که تو…

یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبت

یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبت گویم اناالحق خویش را بر دار بندم عاقبت گریم چنان کز خون دل مژگانم آلوده شود گلدسته‌های…

ورای رندی و مستی مجو ز گوهر ناس

ورای رندی و مستی مجو ز گوهر ناس که عشق درّ یتیم است و جام می الماس جمال سبزه و گل بین میان صحن چمن…

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن زلف پریشان نرود از دماغ من سودا زده عکس رخ تو…

هر چند می‌شکافی تو موی در معانی

هر چند می‌شکافی تو موی در معانی از معنی میانش ای عقل بر کرانی چون بحر عشق جانان موج گهر بر آرد جان در میانه…

نتواند که ز خط تو سوادی خواند

نتواند که ز خط تو سوادی خواند هرکه یک حرف سپیدی ز سیاهی داند من سرگشته چو سر بر خط حُکمت دارم خامه‌وارم خط تو…

منم به دیدهٔ معنی همه خدا دیده

منم به دیدهٔ معنی همه خدا دیده کشیده درد ولی عاقبت دوا دیده ز ریگ‌های بیابان و برگ‌های درخت هزار رهبر و ره بین و…

من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیست

من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیست خود مرا زهره که پیش تو بر آرم دم نیست مردم دیده برون می‌کنم از خانهٔ…

مُردم از غم وین غمم بر سر که غمخوار نیست

مُردم از غم وین غمم بر سر که غمخوار نیست شاد بادا غم که جز با وی وفاداریم نیست مُرده‌ام دیده است، پندارد مگر من…

مختار نبودم که فتادم ز تو دوری

مختار نبودم که فتادم ز تو دوری درمانده‌ام ای دوست به هجران ضروری بیرون مرو از سینهٔ بی‌کینه که جانی غایب مشو از دیدهٔ غم‌دیده…