صبح است فیض اگر طلبی ترک خواب کن

صبح است فیض اگر طلبی ترک خواب کن تا چند مست خواب قدح پر شراب کن ما را به شیشه می فکن و از عتاب…

ساقی مهوش ار دهد جام شراب ناب را

ساقی مهوش ار دهد جام شراب ناب را به که سپهر داردم ساغر آفتاب را چند شوم به میکده بیخود و همدمان برند مست کشان…

ز عشق هست به دل بار صد هزار مرا

ز عشق هست به دل بار صد هزار مرا هنوز شکر بود صدهزار بار مرا گرم بود می گلگون ز ساقی گلرخ به حور و…

دوران نشان ز بخت جوانم نمی‌دهد

دوران نشان ز بخت جوانم نمی‌دهد جامی ز دست پیر مغانم نمی‌دهد از هر که نوشداروی جان می‌کنم طلب جز از شرابخانه نشانم نمی‌دهد در…

در سرم ذوق می عشق همان است که بود

در سرم ذوق می عشق همان است که بود سر همان خاک ره دیر مغان است که بود چون نشان پرسیم از دل که به…

حسنی که دیده دید دل آن سوی مایل است

حسنی که دیده دید دل آن سوی مایل است فریاد دل ز دیده و آه من از دل است خواهم که آتش افتد از آن…

چشمم چو بر آن روی چو رشک قمر افتاد

چشمم چو بر آن روی چو رشک قمر افتاد از چشم دوید انجم و بر روی در افتاد از خوی به رخت اختر دری به…

بیا که هاتف میخانه دوش پنهان گفت

بیا که هاتف میخانه دوش پنهان گفت به من حکایتی از سر می که نتوان گفت چو گشت واقف ازین حال پیر باده فروش میم…

بگفت عشق که می نوش و رو به ملک عدم

بگفت عشق که می نوش و رو به ملک عدم بگفتمش که بده جام می دمست و قدم ردا بروی تغار می است و شعله…

ای کافر بد مست که بردی دل و دین هم

ای کافر بد مست که بردی دل و دین هم جان نیز فدایت مگذر غافل ازین هم آن طره بگوش تو سخن گوید و ابرو…

آمد بهار دلکش و گل‌های تر شکفت

آمد بهار دلکش و گل‌های تر شکفت دلها از آن نشاط ز گل بیشتر شکفت دل از صباحت رخ خوبت گشاده شد مانند غنچه ای…

از باده تبرا چه کنم چون نتوانم

از باده تبرا چه کنم چون نتوانم اندیشه تقوا چه کنم چون نتوانم ز آشفتگی باده و درماندگی عشق با این دل شیدا چه کنم…

هرگه از تب زرد یابم گلعذار خویش را

هرگه از تب زرد یابم گلعذار خویش را در خزان رو کرده بینم نو بهار خویش را در عرق افتد چو جسم ناتوانش بنگرم غرقه…

نقد جان در میکده آرند قوت جان برند

نقد جان در میکده آرند قوت جان برند جانفشان آنجا قدم نه کانچه آرند آن برند چون روم در میکده با خرقه زهد و ورع…

منم که کنج خرابات خانقاه منست

منم که کنج خرابات خانقاه منست می صبوح زدن ورد صبحگاه منست نبسته تیره گی کفر کله بر سر دیر ز عشق مغبچه بر چرخ…

مرا دل از خرابات مغان بیرون نخواهد شد

مرا دل از خرابات مغان بیرون نخواهد شد چه سوی خانقاهش ره نمایم چون نخواهد شد به طوف گلشن و گل رند عاشق را کجا…

گر پرده اندازد مهم آن روی آتشناک را

گر پرده اندازد مهم آن روی آتشناک را سوزم به آه آتشین نه پرده افلاک را خواهی چو قتل ای کج کله حاجت به تیغت…

کافر عشقم و سودای بتان دین منست

کافر عشقم و سودای بتان دین منست خاک بتخانه شدن شیوه و آیین منست اثر نعل سم رخش تو و پای سگت در شب تیره…

شگفت چون گل رخسار ساقی از می ناب

شگفت چون گل رخسار ساقی از می ناب بنای زهد من از سیل باده گشت خراب مرا که نقد دل و دین برفت در سر…

ساقی ما که به گردش می گلفام افکند

ساقی ما که به گردش می گلفام افکند ای بسا فتنه که در گردش ایام افکند هوش رندان بشد از جام می او گویا داروی…

ز سر آب حیاتم می آگهی آورد

ز سر آب حیاتم می آگهی آورد به کوی میکده خضرم به همرهی آورد چنان که کشتی سایل سپهر بین ز هلال ببزم دردکشان ساغر…

دوشم از سوز فنا با قد خم یاد آمد

دوشم از سوز فنا با قد خم یاد آمد شمع در گریه شد و چنگ به فریاد آمد با همه سنگدلی رحم کنی گر دانی…

در دهر هر که دامن پیر مغان گرفت

در دهر هر که دامن پیر مغان گرفت بهر نجات دامن او می توان گرفت نبود دگر ز خفت دور فلک غمش آن کاو به…

چون عکس روی مغبچه خواهم تماشا بنگرم

چون عکس روی مغبچه خواهم تماشا بنگرم آیم درون دیر در مرآت صهبا بنگرم زانسان درون چشم و دل جا کرده آن شوخ چگل کو…

چشمه زندگی آمد دهن آن مه نخشب

چشمه زندگی آمد دهن آن مه نخشب بهر سیراب شدن سبزه خط رسته به آن لب طفل مکتب شده پیر خرد اندر ره عشق شوخ…

بیا که عرصه میخانه عشرت آبادست

بیا که عرصه میخانه عشرت آبادست ز ساحتش خس اندوه رفته بر بادست کتابه در عالیش این رقم کین در بآنکه از دو جهان رو…

بعد عمری کافکند گردون به کوی او مرا

بعد عمری کافکند گردون به کوی او مرا سیل اشک شادمانی هی برد زان کو مرا گاه چشم آید گران در کفه عشقم ز غم…

ای شه صف‌شکنان خسرو ناوک‌فکنان

ای شه صف‌شکنان خسرو ناوک‌فکنان صد شکست از صف مژگان تو بر صف‌شکنان تلخ‌کام از شکر لعل لبت نوش‌لبان زهرخند از لب شیرین تو شیرین‌دهنان…

اگر ز عین جفا چشم او دلم بشکست

اگر ز عین جفا چشم او دلم بشکست چه مردمی متوقع بود ز کافر مست مرا که مرغ دل از قید دام فارغ بود به…

هست الف گفتیم آن بالا برید از ما سخن

هست الف گفتیم آن بالا برید از ما سخن پیش آن بدخوی نتوان گفت الف بالا سخن یک سخن گوید ز وصلم با هزاران انتظار…

نسیم صبح نمود از تغار صهبا موج

نسیم صبح نمود از تغار صهبا موج چو باد شرطه که آرد ز روی دریا موج به باده زورق می را گر افکنی باشد چو…

من و میل الف قامت آن حورسرشت

من و میل الف قامت آن حورسرشت بر سرم چون که قضا در ازل این حرف نوشت چشم دارم که دهد پیر مغان از سر…

ما را به جز گدایی میخانه کار چیست؟

ما را به جز گدایی میخانه کار چیست؟ کاری که قسمت ازلست اختیار چیست؟ چون بیوفاست غمکده دهر می بیار بودن درین سرای دمی هوشیار…

گر حکم قتلم فرمود دلخواه

گر حکم قتلم فرمود دلخواه جان مژده دادم الحمدلله ای شیخ جاهل در دیر و اهل ما را که نبود سوی حرم راه ساقی مستم…

قدم به کلبه‌ام از لطف بیکرانهٔ توست

قدم به کلبه‌ام از لطف بیکرانهٔ توست که بنده بنده تو بود و خانه خانهٔ توست شب به کوی وی ای دل چه‌ها فتاده که…

شد بلا چشم تو ای گلرخسار

شد بلا چشم تو ای گلرخسار نقطه زیر بلا خال عذار اینکه در جان و دل آتش زده‌ای دل ازین هست به جان منت دار…

ساقی حیات بخشد چون باد نوبهاران

ساقی حیات بخشد چون باد نوبهاران چون ابر رخت هستی کش سوی کوهساران خاطر سخن شنو کن دفتر به می گرو کن در طور فقر…

ز روی بستر شاهی به بین گهی ما را

ز روی بستر شاهی به بین گهی ما را به زیر پهلو خار و به زیر سر خارا چو لب به عشوه گزی دست اگر…

دوش در میخانه جانان همدم عشاق بود

دوش در میخانه جانان همدم عشاق بود تا سحر غوغای رندان را به جان مشتاق بود زهره را آورده بود او از سر مستان به…

در دیر زار مغبچه شوخ مهوشم

در دیر زار مغبچه شوخ مهوشم کز هجر او چو خال عذارش بر آتشم شام فراق از طرف کوی او وزید باد صبا و کرد…

چیست دانی ناله مرغ سحر هنگام صبح

چیست دانی ناله مرغ سحر هنگام صبح با حریفان صبوحی می‌دهد پیغام صبح یعنی اول می چو بگرفتند شوخان چمن لاله از یاقوت و نرگس…

جان بخشد ار ساقی می گلرنگ در جام افکند

جان بخشد ار ساقی می گلرنگ در جام افکند لیکن کشد چون جلوه در رخسار گلفام افکند گل در نظر خار آیدش از سرو صد…

بیا که پیر مغان در سبو شراب انداخت

بیا که پیر مغان در سبو شراب انداخت هوای مغبچه دل‌ها در اضطراب انداخت نه ساقی از خوی رخسار خود چکاند به جام پی نشاط…

بر در دیر مغان هرروز خدمت می‌کنم

بر در دیر مغان هرروز خدمت می‌کنم صد تفاخر زین شرف بر اهل دولت می‌کنم پیر دیرم گر به هر عمری دهد یک جام می…

ای ز رویت ماه را صدگونه تاب

ای ز رویت ماه را صدگونه تاب مه مگو باشد سخن در آفتاب غیر در کویت عذابم می کند هیچکس نشنیده در جنت عذاب تا…

اگر چه نیست امید وصال او هرگز

اگر چه نیست امید وصال او هرگز ولی نبوده دلم بی خیال او هرگز مگو به مثل ویی دل ده و ازو وا ره نبود…

هرگز گدای میکده از شاه غم نداشت

هرگز گدای میکده از شاه غم نداشت کز التفات پیر مغان هیچ کم نداشت تنها نه من به خاک مذلت فتاده‌ام هرگز فلک بر اهل…

نبینم سوی او گرچه به رویش آرزومندم

نبینم سوی او گرچه به رویش آرزومندم چو در مجلس بود آن مه بدین مقدار خرسندم ز هجرت گریه‌های تلخ زهرم در مذاق افکند چه…

من هلاک از هجر و آن مه دلستان دیگران

من هلاک از هجر و آن مه دلستان دیگران زنده بودن کی توان ممکن به جان دیگران حال خود را کی بود خود عرضه دارم…

مانده در کوی مغان تا ابدم عاشق و مست

مانده در کوی مغان تا ابدم عاشق و مست که شدم شیفته مغبچگان روز الست سر نهم پیش قدح همچو صراحی هر دم در خرابات…

گر اول آتش عشق آسان نمود ما را

گر اول آتش عشق آسان نمود ما را زد یک شرر بر آورد از سینه دود ما را آرام و خواب از ما ای همدمان…

قدح به خلوت یارم بهانه‌ای باشد

قدح به خلوت یارم بهانه‌ای باشد مرادم از دو سرا کنج خانه‌ای باشد ز تیر عشق تو زخمی به سینه می‌خواهم که هرکجا روم از…

شبنم که هوا ریخت به گل‌ها و سمن‌ها

شبنم که هوا ریخت به گل‌ها و سمن‌ها شد آبله عارض اطفال چمن‌ها گل‌های چمن گر نه شهیدان فراقند چون لاله چرا غرقه به خونند…

ساقی از رنج خمارم بد حال

ساقی از رنج خمارم بد حال به کفم نه قدح مالامال قدحی کاو بزداید از دل گر ز دورانش بود رنگ ملال کشم آن نوع…

ز خاک کوی تو بوی عبیر می‌آید

ز خاک کوی تو بوی عبیر می‌آید که سوی دلشدگان دلپذیر می‌آید شهی که ملک جهان را به ظلم کردی اسیر هنوز ناشده سویت اسیر…

دو زلف کان مه نامهربان به تاب افکند

دو زلف کان مه نامهربان به تاب افکند نقاب بر مه و برقع بر آفتاب افکند به طرف مصحف عارض نمود حلقه زلف نشانه را…

در دلم تیرگی از فرقت مشکین‌خالیست

در دلم تیرگی از فرقت مشکین‌خالیست که ازو هر نفسم آمده مشکل خالیست مرغ دل کش نبود بال به سوی تو پرد چه عجب از…

چون بیاد لعل او میل می گلگون کنم

چون بیاد لعل او میل می گلگون کنم ساغر دوران ز خوناب جگر پر خون کنم از پی دفع خمار مفلسان میکده گر ندارم وجه…

توان دلیر به خورشید آسمان دیدن

توان دلیر به خورشید آسمان دیدن ولیک ماه رخش را نمیتوان دیدن صدش رقیب و هزارش هراس چون دیدم به دل رسید بلا صد هزار…

بیا که پیر مغان جام پر ز صهبا ساخت

بیا که پیر مغان جام پر ز صهبا ساخت ز بهر دردکشان بزم می مهیا ساخت مرا به مجمع رندان رسید صف نعال ازانکه مغبچه…

بپوشان روی خویش از خرقه پوشان

بپوشان روی خویش از خرقه پوشان به رندان باده نوش آنگه بنوشان در آتشگاه سودای تو سوزند ریایی دلق خود را خرقه‌پوشان ردای رهن ما…

ای شب غم چند در هجران یارم می‌کشی

ای شب غم چند در هجران یارم می‌کشی زنده می‌دارم ترا بهر چه زارم می‌کشی خونم ای گردون بحل بادت اگر از روی لطف زیر…

اگر تو جرعه فشانی کمی بریز به خاک

اگر تو جرعه فشانی کمی بریز به خاک مرا ز خاک شدن در طریق عشق چه باک به می فتاده‌ام اما ز ضعف جسم درو…

هردم رسد به دل چو ز عالم غمی دگر

هردم رسد به دل چو ز عالم غمی دگر غم نیست چون ز من بودت عالمی دگر دارد گدای میکده از باده قدح آیینه سکندر…

نسیم صبح بگو آن نهال رعنا را

نسیم صبح بگو آن نهال رعنا را که باغ عمر خزان دیده از تو شد ما را به یک قدح که کشیدی ز آب آتش…

من که هردم ز فلک صد الم آید پیشم

من که هردم ز فلک صد الم آید پیشم غیر بیهوشی و مستی چه صلاح اندیشم؟ گر به زنار میان چست کنم عیب مدار من…

ما به میخانه پی دفع گناه آمده‌ایم

ما به میخانه پی دفع گناه آمده‌ایم یعنی از زهد ریایی به پناه آمده‌ایم سر به کونین نیاریم فرو از دو قدح چو بگوییم پی…

گدای کوی خرابات تاجدارانند

گدای کوی خرابات تاجدارانند خرابات جام می عشق هوشیارانند قرارگاه دل آن طره را چسان سازم در آن سلاسل مشکین چو بیقرارانند به گلشن رخش…

غیر خوناب نیابند به جان و دل ما

غیر خوناب نیابند به جان و دل ما گوییا عشق به خون کرد مخمر گل ما از ره عشق گذشتن نشد ای پیر طریق تا…

شب که آمد مست آن مه توبه کاران را چه شد؟

شب که آمد مست آن مه توبه کاران را چه شد؟ من اگر مردم بگو شب زنده داران را چه شد؟ چون برون آمد نه…

ساقی ار عکس مه چهره به جام اندازد

ساقی ار عکس مه چهره به جام اندازد باز در دور قمر شین تمام اندازد هوسم هست که با من شود او رام ولیک کس…

ز تب مباد صداعی بدان جوان یارب

ز تب مباد صداعی بدان جوان یارب که صدقه سرش این پیر ناتوان یارب ز هجر یارب و افغانم از فلک بگذشت توام خلاص نمایی…

دم نقد است مرا کوی مغان باغ بهشت

دم نقد است مرا کوی مغان باغ بهشت می کوثر به کف مغبچه حور سرشت لوح رخسار تو آمد سبقم روز ازل کلک قدرت چو…

در دلم آتش محبت اوست

در دلم آتش محبت اوست آب چشمم ز دود فرقت اوست نیست دود دلم به هیئت سرو از دلم رسته سرو قامت اوست لب لعلش…

چون حیات‌آساست روشن روزگارم از قدح

چون حیات‌آساست روشن روزگارم از قدح تا دم آخر کنون سر بر ندارم از قدح من که غرق می شدم باید سرم دادن به باد…

تو گشتی کج کلاه جمله شاهان

تو گشتی کج کلاه جمله شاهان غلط گفتم که شاه کج کلاهان چه حسنست اینکه خون هر که ریزی نهد سر پیش رویت عذرخواهان چو…

بوی شراب عشق تو بیهوشی آورد

بوی شراب عشق تو بیهوشی آورد رنگش ز رنگ عقل فراموشی آورد باشد تکلم تو زبان بند اهل عشق کش استماع مایه خاموشی آورد لعلت…

باشدم خرمی از هر چه درین عالم ازوست

باشدم خرمی از هر چه درین عالم ازوست از غمش نیز دلم شاد بود کین هم ازوست نبود هیچ تفاوت ز نشاط و غم دهر…

ای ز آتش می در گل روی تو اثرها

ای ز آتش می در گل روی تو اثرها در سینه ازان آتشم افتاده شررها سنگ لب رودی ز قتیل تو رود خون باشد ز…

اگر چه پیر مغانم پیاله داد به دست

اگر چه پیر مغانم پیاله داد به دست به عشوه مغبچه ام کرد مست و باده پرست ز شیخ و خانقه و حور و روضه…