در میکده آنرا که به کف جام شراب است

در میکده آنرا که به کف جام شراب است عیبش مکن ار شام و سحر مست و خراب است برداشتن از می نتواند سر خود…

خیال مغبچگان تا درون جان من است

خیال مغبچگان تا درون جان من است بکوی دیر مغان ناله و فغان من است کمند زلف بتی این که ساختم زنار درون دیر بهر…

چه عجب گر خوی آن چهره دل ما ببرد

چه عجب گر خوی آن چهره دل ما ببرد کوه را سیل چنین گر رسد از جا ببرد به تماشای چمن رفتن آن سرو خوش…

تا از هوای مغبچگان ناتوان شدم

تا از هوای مغبچگان ناتوان شدم در دیر خاک درگه پیر مغان شدم خاک ره من اهل نظر سرمه میکنند زاندم که خاک درگه آن…

به عشقت من خسته را سوختی

به عشقت من خسته را سوختی خسی را به برق بلا سوختی ز شوق لب و خال‌هایت به رو به جان حزین داغ‌ها سوختی دلم…

باده خور تا زنده ای کز بعد مردن روزگار

باده خور تا زنده ای کز بعد مردن روزگار خانه نسیان به مهجوران خاکی می‌کشد فانی آنکس را فنا باشد مسلم کو به دهر درد…

آن کاکل مشکین که به رخ گشت حجابت

آن کاکل مشکین که به رخ گشت حجابت آهست مرا کار پی رفع نقابت گنجی است ترا حسن کزو دهر شد آباد لیکن دل دیوانه…

از رفتن یارم بود آشوب قیامت

از رفتن یارم بود آشوب قیامت یارب مبرش جایی و دارش به سلامت در هجر تو افتد به سرم انجم و گردون ای شام فراق…

واعظان تا چند منع جام و ساغر می‌کنند

واعظان تا چند منع جام و ساغر می‌کنند چون دماغ خویش را هم گه گهی تر می‌کنند از قدح آنانکه گاه نشئه می‌یابند فیض زین…

نوبهاران به قدح آب طربناک انداز

نوبهاران به قدح آب طربناک انداز ابرسان غلغله در گنبد افلاک انداز چند از دور فلک چون کره سرگردانی فتنه از دور قدح در کره…

منور است به روی تو دیده جانم

منور است به روی تو دیده جانم معطر است به بوی تو کنج احزانم ازان زمان که ترا یار خویش دانستم به یاریت که دگر…

مسلمانان دل آزرده دارم

مسلمانان دل آزرده دارم تنی سیلاب محنت برده دارم علاج دل مکن جز مرهم وصل که از نیش فراق آزرده دارم تنی بی سوز دل…

گفتی برم دلت را جان هم فدات یارا

گفتی برم دلت را جان هم فدات یارا گویم دلت نماند دل خود کجاست ما را دل رفت و جان هم از پی در وجه…

کسی که دل ز سر زلف مشک‌سای تو بست

کسی که دل ز سر زلف مشک‌سای تو بست امید جان به لب لعل جان‌فزای تو بست غریب کوی تو شد دل بپرس گه گاهش…

صبح رندان صبوحی در میخانه زدند

صبح رندان صبوحی در میخانه زدند در خرابات مغان ساغر مستانه زدند می رنگین به خم عشق که بد مالامال دوره کرده قدح و جام…

سر وحدت که درو خلوتیان حیرانند

سر وحدت که درو خلوتیان حیرانند گر ز رندان خرابات بپرسی دانند دفتر و خرقه ما وجه خماری نه بس است گرچه بر هر طرف…

زان لعل می آلود شدم مست خرابت

زان لعل می آلود شدم مست خرابت ای مغبچه شوخ چه مستست شرابت ای عشق هوایت چه بهار است که بادا بر خرمت ما تیره…

رُموز العشق کانت مشکلا بالکاس حللها

رُموز العشق کانت مشکلا بالکاس حللها که آن یاقوت محلولت نماید حل مشکل‌ها سوی دیر مغان بخرام تا بینی دوصد محفل سراسر ز آفتاب می…

در میخانه کزو عقل پریشان آمد

در میخانه کزو عقل پریشان آمد حلقه اش حلقه جمعیت رندان آمد نخرامد سوی باغ نظرم سرو قدش که گلش خون دل و خار ز…

خط بر فراز لعل تو از مشک ناب چیست؟

خط بر فراز لعل تو از مشک ناب چیست؟ بر آب زندگیت ز ظلمت نقاب چیست؟ ای دل چو مرغ وصل به سویت نمود میل…

چه خوش باشد که باشد در بهارم

چه خوش باشد که باشد در بهارم کنار جوی و سروی در کنارم گهی باشد به سبزه افت و خیزم گهی باشد به ساغر گیر…

بی‌روی تو شد تیره از اشک مرا شب‌ها

بی‌روی تو شد تیره از اشک مرا شب‌ها روشن نشود شب‌ها بی‌ماه ز کوکب‌ها از تیرگی هجرت شد روز و شبم یکسان کز شب سیهم…

به خوبی شد چنان آن سیم بر شوخ

به خوبی شد چنان آن سیم بر شوخ که در خوبان چو او نبود دگر شوخ چسان هوشم به جا ماند که هستند دو چشم…

باد با طره دلدار بهر تار چه کرد

باد با طره دلدار بهر تار چه کرد زیر هر تار به دلهای گرفتار چه کرد؟ صورتش کرد چو آراسته مشاطه صنع وه که در…

آن بیوفا چه شد که نظر سوی ما کند

آن بیوفا چه شد که نظر سوی ما کند وعده کند وفا و به وعده وفا کند آنکاو ز جور مغبچگان در شکایت است باید…

از رخت عکس مگر در می گلفام افتاد

از رخت عکس مگر در می گلفام افتاد یا گل از گوشه دستار تو در جام افتاد چون گل خشک بود بسته به گلدسته تر…

یاران که یک‌یک از من بیدل جدا شدند

یاران که یک‌یک از من بیدل جدا شدند کس را وقوف نیست که هر یک کجا شدند بیگانگی چو بوده در آخر طریقشان اول چرا…

نهاد پیر مغان بر کفت چو باده صاف

نهاد پیر مغان بر کفت چو باده صاف به عذر توبه دگر خویشرا مدار معاف ز چاک پیرهنم دوختن چه سود ایدل مرا که گشته…

منم و میکده و مغبچه مست امشب

منم و میکده و مغبچه مست امشب هر دم از مستی او داده دل از دست امشب چون پری هر نفس از جلوه مستانه او…

مژده وصل میرسد در دل من قرار کو!؟

مژده وصل میرسد در دل من قرار کو!؟ هم نفسم به ناله بیخودی اختیار کو؟! دفع جنون عشق را خواهیم ای حکیم عقل تا بکشی…

گفت راهم را بروب آن سیمبر گفتم به چشم

گفت راهم را بروب آن سیمبر گفتم به چشم گفت دیگر ره بزن آبش دگر گفتم به چشم گفت اگر روزی ز زلف دور ماندی…

کسی که ملک دلش کرد خیل غم تاراج

کسی که ملک دلش کرد خیل غم تاراج پی عمارت آن غیر باده نیست علاج جنون و عشق بتان باعثم به رسوائیست کجاست می که…

صبح چون رایت به فرق خسرو خاور کشید

صبح چون رایت به فرق خسرو خاور کشید باده خوش باشد ز جام خسروانی در کشید کو کله کج نه به مستی هر که در…

سحر وزید نسیم طرب فزای بهار

سحر وزید نسیم طرب فزای بهار که گشت باعث می خوردنم هوای بهار سپه کشید سوی باغ و بین به لاله که شد به میل…

ز هجرت ای مَهِ بی‌مهر دل نابود شد تن هم

ز هجرت ای مَهِ بی‌مهر دل نابود شد تن هم چه بودی گر بدان دو رفته همره بودمی من هم اگر میرم نخواهم دوخت زخم…

رفتی اگرچه از بر من کی گذارمت

رفتی اگرچه از بر من کی گذارمت تا بازت آورد به خدا می‌سپارمت کارم چو از ازل به تو افتاده تا ابد گر صد رهم…

در دیر مغان شیفته پیر و جوانم

در دیر مغان شیفته پیر و جوانم خاک قدم مغبچه و پیر مغانم ایام قدح خواریم ای شیخ چه پرسی از غایت مستی چو شب…

حسن روی حور جنت را فلک اظهار کرد

حسن روی حور جنت را فلک اظهار کرد چون رخ خوب تو دید از کعبه استغفار کرد وه چه کافر بود آن کز دیر مست…

چند دل را غم و اندیشه دنیا ببرد

چند دل را غم و اندیشه دنیا ببرد می صافی مگر این تیرگی ما ببرد بام دیرم ز پی کسب هوا به که فلک بزم…

پیش جام پر می رخشنده مه را تاب نیست

پیش جام پر می رخشنده مه را تاب نیست ساغر خورشید را گر تاب هست این آب نیست می ستایی واعظا کوثر ز دست حور…

به دو چشم یار اسیرم که همی زنند تیرم

به دو چشم یار اسیرم که همی زنند تیرم به من غریب رحمی که به کافران اسیرم چو بکوی و قد او شیفته ام اگر…

اینکه خود را به در میکده عریان کردم

اینکه خود را به در میکده عریان کردم خرقه را رهن شراب از پی رندان کردم دوش یک جرعه ام احسان ننمودی هر چند اشک…

آن قلندروَش که سویش دل به پاکی می‌کشد

آن قلندروَش که سویش دل به پاکی می‌کشد پاکبازان را به کوی دردناکی می‌کشد هر الف کو می‌کشد بر سینه از مستی و حسن راستان…

از تغار می چنان نوشم شراب ناب را

از تغار می چنان نوشم شراب ناب را کبر نتواند ز دریا آنچنان برد آب را در جفا دارد قرار آن چشم و در بیداد…

هست در دیر آفتی هر دم به قصد جان مرا

هست در دیر آفتی هر دم به قصد جان مرا زنده بردن از سر کوی مغان نتوان مرا خانه دل بود آبادان ز تقوی وه…

نه از می لعل آن مه پیکر آلود

نه از می لعل آن مه پیکر آلود کز آب خضر گلبرگ تر آلود مه اندر آسمان از شوق رویش بود دیوانه ای خاکتر آلود…

من وز هجر مهی ناله و فغان هر شب

من وز هجر مهی ناله و فغان هر شب فغان و ناله رساندن بآسمان هر شب ز عشق تازه جوانی بگو چه گشت رسید هزار…

مرا که جز به خرابات عشق راهی نیست

مرا که جز به خرابات عشق راهی نیست به غیر درگه پیر مغان پناهی نیست ز بهر سجده بتی گر طلب کنم چه عجب به…

گرچه دوش از داغ هجران آتشین تب داشتم

گرچه دوش از داغ هجران آتشین تب داشتم سوز این آتش فزونتر بود کامشب داشتم درد و ضعفم هر دو مهلک بود گر میآمدی پرسه…

کس نخل ناز چون قدت ای سیمبر ندید

کس نخل ناز چون قدت ای سیمبر ندید چون لعل می پرست تو گلبرگ تر ندید جان از لب تو راند سخن لیک ازان دهن…

صبح تاب مه کزین عالی رواق افتاده بود

صبح تاب مه کزین عالی رواق افتاده بود با مه خویشم صبوحی اتفاق افتاده بود وه چه باشد هر کرا هرگز چنان صبحی دمد کافتابم…

ساقیا باده چو ریزی به قدح بهر طرب

ساقیا باده چو ریزی به قدح بهر طرب کی طربناک شوم گر نرسانیش به لب عجب آن نیست که از لعل تو یابیم حیات بی…

ز من ای دل کف آن نازنین بوس

ز من ای دل کف آن نازنین بوس اگر خود دست ندهد آستین بوس گر اینم نیست بوسی بر زمین زن ز من یعنی رسان…

دید آن که پی من به خرابات فنا رفت

دید آن که پی من به خرابات فنا رفت سرها چو حباب آمد و بر باد فنا رفت در هجر تو آه دل من بوده…

در شوق لعل تو که دلم خون ناب ریخت

در شوق لعل تو که دلم خون ناب ریخت شور آبه ایست آنکه بر آتش کباب ریخت نقش سواد زلف تو بر صفحه دلم شد…

حشمت جم رسد صبوح از کرم الاهیم

حشمت جم رسد صبوح از کرم الاهیم جام جهان نماست مهر از می صبحگاهیم ایکه به می فتاده و غرقه نیم عجب مدان جسم چو…

جفا و جور توام بر دل است و لطف عنایت

جفا و جور توام بر دل است و لطف عنایت به شکر آن نتوانم ادا چه جای شکایت پی صبوح شب تیره ره به میکده…

بیا که لشکر دی خیل سبزه غارت کرد

بیا که لشکر دی خیل سبزه غارت کرد بسوی باده ز یخ شوشه ها اشارت کرد ز باده جوی حرارت که رفت آن کآتش بگرم…

بند گیسوی تو از دست رها نتوان کرد

بند گیسوی تو از دست رها نتوان کرد گر جدا سازیش از بند جدا نتوان کرد دم نگه دار مسیحا که به جز نوش وصال…

ای که گشتی سوی میخانه به رندان پیرو

ای که گشتی سوی میخانه به رندان پیرو وجه می گر نبود جان گرو و جامه گرو در خیالات خط سبز کمان ابروی خویش «مزرع…

اگر فرهاد و شیرین هر دو در دوران من بودی

اگر فرهاد و شیرین هر دو در دوران من بودی یکی شرمنده از من آن یک از جانان من بودی اگر مجنون به دشت عشق…

از تاب می دگر به سرم شعله در گرفت

از تاب می دگر به سرم شعله در گرفت می باز سوز آتش ما را ز سر گرفت اندر سفال میکده بود این مگر که…

هست رویت چون گل و خال لبت بالای او

هست رویت چون گل و خال لبت بالای او چون حریر آل کز عنبر بود تمغای او مرغ دل را زان به سوی گلشن وصلت…

نگار ترک تاجیکم کند صد خانه ویرانه

نگار ترک تاجیکم کند صد خانه ویرانه بدان مژگان تاجیکانه و چشمان ترکانه مرادم این بود تا چشم خود بر زلف او مالم اگر خواهی…

منکه دارم از مژه بر دیده چندین خار را

منکه دارم از مژه بر دیده چندین خار را جمله در چشمم نروبم گر در خمار را میفروش از لطف بنماید حریفان چاره چیست بهر…

ما هم از بزم صبوح آمد برون مست خراب

ما هم از بزم صبوح آمد برون مست خراب جلوه گر افتاد و حیران چون ز مشرق آفتاب رفت اهل انجمن هر سوی چون انجم…

گرچه بلای خمار کرد فزون حزن من

گرچه بلای خمار کرد فزون حزن من مغبچه و می ولیک اذهب عن الحزن هر شکن زلف او جای هزاران دلست طرفه که آن بند…

کار در دیر به غیر از جستن آن ماه نیست

کار در دیر به غیر از جستن آن ماه نیست کش ز اهل خانقه جستم یکی آگاه نیست یک قدح خوردم که شد دود از…

صبح است فیض اگر طلبی ترک خواب کن

صبح است فیض اگر طلبی ترک خواب کن تا چند مست خواب قدح پر شراب کن ما را به شیشه می فکن و از عتاب…

ساقی مهوش ار دهد جام شراب ناب را

ساقی مهوش ار دهد جام شراب ناب را به که سپهر داردم ساغر آفتاب را چند شوم به میکده بیخود و همدمان برند مست کشان…

ز عشق هست به دل بار صد هزار مرا

ز عشق هست به دل بار صد هزار مرا هنوز شکر بود صدهزار بار مرا گرم بود می گلگون ز ساقی گلرخ به حور و…

دوران نشان ز بخت جوانم نمی‌دهد

دوران نشان ز بخت جوانم نمی‌دهد جامی ز دست پیر مغانم نمی‌دهد از هر که نوشداروی جان می‌کنم طلب جز از شرابخانه نشانم نمی‌دهد در…

در سرم ذوق می عشق همان است که بود

در سرم ذوق می عشق همان است که بود سر همان خاک ره دیر مغان است که بود چون نشان پرسیم از دل که به…

حسنی که دیده دید دل آن سوی مایل است

حسنی که دیده دید دل آن سوی مایل است فریاد دل ز دیده و آه من از دل است خواهم که آتش افتد از آن…

چشمم چو بر آن روی چو رشک قمر افتاد

چشمم چو بر آن روی چو رشک قمر افتاد از چشم دوید انجم و بر روی در افتاد از خوی به رخت اختر دری به…

بیا که هاتف میخانه دوش پنهان گفت

بیا که هاتف میخانه دوش پنهان گفت به من حکایتی از سر می که نتوان گفت چو گشت واقف ازین حال پیر باده فروش میم…

بگفت عشق که می نوش و رو به ملک عدم

بگفت عشق که می نوش و رو به ملک عدم بگفتمش که بده جام می دمست و قدم ردا بروی تغار می است و شعله…

ای کافر بد مست که بردی دل و دین هم

ای کافر بد مست که بردی دل و دین هم جان نیز فدایت مگذر غافل ازین هم آن طره بگوش تو سخن گوید و ابرو…

آمد بهار دلکش و گل‌های تر شکفت

آمد بهار دلکش و گل‌های تر شکفت دلها از آن نشاط ز گل بیشتر شکفت دل از صباحت رخ خوبت گشاده شد مانند غنچه ای…

از باده تبرا چه کنم چون نتوانم

از باده تبرا چه کنم چون نتوانم اندیشه تقوا چه کنم چون نتوانم ز آشفتگی باده و درماندگی عشق با این دل شیدا چه کنم…