غزلیات علیشیر نوایی
هر دل که نه صاف است برو فیض خرام است
هر دل که نه صاف است برو فیض خرام است مرآة رخ دوست دل آئینه فام است در آئینه جام بدیدم رخ ساقی آن دوره…
می بایدت به دیر مغان آی و نوش کن
می بایدت به دیر مغان آی و نوش کن ایمان فدای مغبچه می فروش کن دارم سخن به گوش تو پنهان ز مدعی های ای…
من بیدل که بهر قامت آن سیمتن میرم
من بیدل که بهر قامت آن سیمتن میرم گه از رفتار رعنا گه ز اندوه بدن میرم مگر چین و شکست صفحه عمر و حیاتم…
گوشه میخانه امن و مستی یاران خوش است
گوشه میخانه امن و مستی یاران خوش است چون صراحی گریههای تلخ میخواران خوش است واعظ افسرده از غوغا رماند مرغ حال از هجوم عشق…
کهنه سفال میکده کآئینه صفاست این
کهنه سفال میکده کآئینه صفاست این پر می صاف اگر شود جام جهان نماست این جام جم است اگر بود و آئینه سکندری این چو…
عکس رخسار چو بر ساغر صهبا فکنم
عکس رخسار چو بر ساغر صهبا فکنم گونه ای زردوشی در می حمرا فکنم ای گدایان در میکده همت که به جهد خویشتن را اگر…
سوی میخانه به رندان خبرم باز آید
سوی میخانه به رندان خبرم باز آید گر سوی خانه مه نوسفرم باز آید آن جگر گوشه اگر باز نیاید چه عجب بارها گر سوی…
زهی به خار مژه صد هزار زار ترا
زهی به خار مژه صد هزار زار ترا اسیر دو گل عارض دو صد هزار ترا مباد جور خزان از بهار زیبایی چنین که تازه…
ز ابر تیره برقی جست طرف کوهساران را
ز ابر تیره برقی جست طرف کوهساران را که روشن کرد هرسو شمع گلهای بهاران را چو نرگس جام زر بگرفت و لاله ساغر یاقوت…
دل چو آید از فروغ برق آن عارض به تاب
دل چو آید از فروغ برق آن عارض به تاب سوی خورشید آورد رو چون به سایه ز آفتاب دل چو در گلشن فتاد از…
در خرابات ار شبی میل قدح کمتر کنم
در خرابات ار شبی میل قدح کمتر کنم عذر آن را روزها اندر سر ساغر کنم خواهم از داغ جفا وز زخم گردون لالهوار خاک…
چو سرخوشم دگر ای پیر دیر از کرمت
چو سرخوشم دگر ای پیر دیر از کرمت خوش است گر سر خود بر ندارم از قدمت چه عیب دمبهدم ار خاک کوی دیر شوم…
تا که یک شام به بزم طربش در شد شمع
تا که یک شام به بزم طربش در شد شمع کشته و مرده آن شوخ ستمگر شد شمع در شب وصل رخ آن بت مهوش…
بهاران گر به گلشن طرح جام و ساغر اندازیم
بهاران گر به گلشن طرح جام و ساغر اندازیم بیا این سقف بشکافیم و طرح نو در اندازیم سیاهی گرانمایه غم که سازد وقت ما…
باز در دیر مغان آه و فغان آوردهام
باز در دیر مغان آه و فغان آوردهام عالمی را از فغان خود به جان آوردهام از گناه توبه با زنار گبر خویش را دست…
ای به گلستان هزار نرگس شهلا
ای به گلستان هزار نرگس شهلا در گل گلزار عارضت به تماشا لاله و گل از تجلی تو به خوبی قمری و بلبل ز شوق…
از من آواره در کویت فغانی مانده
از من آواره در کویت فغانی مانده بی نشانی رفته و از وی نشانی مانده خان و مان در کوی تو درباختم بنگر کنون خان…
وه که در وقت گلم زان گل رخسار جدا
وه که در وقت گلم زان گل رخسار جدا گل جدا آتش من نیز کند خار جدا از جدایی من و یار ابر ز تأثیر…
هر که در دیر مغان جام شرابی دارد
هر که در دیر مغان جام شرابی دارد رسدش گر به فلک ناز و عتابی دارد آنکه در میکده بگرفت به کف رطل گران چرخ…
می آینه گون صاف و قدح آینه فام است
می آینه گون صاف و قدح آینه فام است جز عکس رخ یار درو دان که حرام است چو ساقی مهوش قدحت عشوهکنان داشت تقوی…
ملمع خرقهام از وصلهها بادپالا شد
ملمع خرقهام از وصلهها بادپالا شد بدان هیأت که گویی داغهای باده هرجا شد وز آنها پاره ای دیگر بسان جامه کعبه به بین کش…
گلی که شرح غمم پیش او صبا بکند
گلی که شرح غمم پیش او صبا بکند خوشست یک بیکش گر چو من ادا بکند ز غمزه تو نیاید طریق دلجویی جز اینکه قصد…
کی به چشم آرم لباس و مسند شاهانه را
کی به چشم آرم لباس و مسند شاهانه را من که خواهم دلق فقر و گوشه میخانه را طایر فرخنده عیش است رام نقل و…
عشق اجزای وجودم را به راهت خاک کرد
عشق اجزای وجودم را به راهت خاک کرد سنگ بیدادت ازان خاکم برون آورد کرد گرمی و سردی ندیدم گرچه اندر راه عشق کرد ازان…
سوی گلشن رفتم و سرو خرامانم نبود
سوی گلشن رفتم و سرو خرامانم نبود گریه زور آورد کان گلبرگ خندانم نبود ابرسان خود را هوایی یافتم هر سو بباغ زانکه غیر از…
زهی از تاب می گل گل شگفته باغ رخسارت
زهی از تاب می گل گل شگفته باغ رخسارت ز هر گلخار خاری در دل عشاق بیمارت بدان رخسار و قامت گر نمایی جلوه در…
رندی که پا برون نهد از دیر سرخوشان
رندی که پا برون نهد از دیر سرخوشان هست از علوشان برهش فرق سرکشان مجنون وشان وصل کجا زانکه پا نهند با صد هراس و…
دل چو پروانه ز شمع رخ جانانه بسوخت
دل چو پروانه ز شمع رخ جانانه بسوخت وه چه پروانه که از شعله او خانه بسوخت موی خال تو بران شعله عارض عجب است…
خوش آن رندی که بهر باده در دیر مغان افتد
خوش آن رندی که بهر باده در دیر مغان افتد ز شور مستیش هر لحظه شوری در جهان افتد چو دارد مغبچه جام می و…
چو با صد حسرتش از دور بینم
چو با صد حسرتش از دور بینم چه راه آنکه با آن مه نشینم ز اشکم آستانش نیز تر شد چو آب او گذشت از…
تا کوثر و فردوس ره دور و دراز است
تا کوثر و فردوس ره دور و دراز است وان عیش غنیمت که در میکده باز است از ناز مران رخش پی قبله که هر…
به مستی در دلم گردد خیال روی یار امشب
به مستی در دلم گردد خیال روی یار امشب که سازد هر زمان در گریهام بیاختیار امشب به حالم شمع را گر دل بسوزد گو…
باز در دیر بتی عشوهنما میبینم
باز در دیر بتی عشوهنما میبینم کاهل دین را ز وی آشوب و بلا میبینم زاهدا منع مکن چون نگرم در رخ او عیبِ این…
ای بگه جلوه قامت تو قیامت
ای بگه جلوه قامت تو قیامت آن قد رعنا قیامت است نه قامت گاه خرامت هزار جان بدر از تن گر برود گو برو تو…
از فراقت رنج بی اندازه بر جانم رسید
از فراقت رنج بی اندازه بر جانم رسید بر دلم درد آنچه کردن شرح نتوانم رسید وه که نتوان دوخت چاک پیرهن بر زخم زار…
یارب چه بلاییست که آن شوخ قدحنوش
یارب چه بلاییست که آن شوخ قدحنوش هر باده که با غیر خورد من روم از هوش از بسکه سبوی در میخانه کشیدم شد چون…
نیست یکدل کز جفای چشم او بیمار نیست
نیست یکدل کز جفای چشم او بیمار نیست یا که چشمی کز غم دل تا سحر بیدار نیست گرچه ناهمواری گردون برون از غایت است…
میرود سرو من و رفتار میماند به دل
میرود سرو من و رفتار میماند به دل وز گل رخسار او صد خار میماند به دل جان چو از تن شد برون در دل…
ملک آفاق به جز دیر مغان این همه نیست
ملک آفاق به جز دیر مغان این همه نیست مایه عیش به جز رطل گران این همه نیست واعظا این همه از باغ جنان قصه…
گل نو شکفته من که ز رخ بهار دارد
گل نو شکفته من که ز رخ بهار دارد ز دل رمیده بلبل نه یکی هزار دارد ز می شبانه در باغ سحر به سر…
کوثر و حور ز گلزار جنان ما را بس
کوثر و حور ز گلزار جنان ما را بس باده و مغبچه از دیر مغان ما را بس طوبی نسیه ترا زاهد خودبین که به…
طریق شیوه رندی کسی بجا آورد
طریق شیوه رندی کسی بجا آورد که روی دل سوی میخانه فنا آورد نداشت نور صفا شام هجر ما آن مه ز چهره نور رسانید…
سوزیام ، تا برفروزی رویِ آتشناک را
سوزیام ، تا برفروزی رویِ آتشناک را ساز آتشگیرهٔ آن شعله، این خاشاک را از شکاف غنچه پنداری نمایان گشت گل گر ز چاک پهلویم…
زهی از جلوه بالای رعنایت بلا بر دل
زهی از جلوه بالای رعنایت بلا بر دل ز هر یک تار مشکین طرهات صد ابتلا بر دل چنان کز کثرت باران نیسان بشکند غنچه…
رندان که میل باده به دیر فنا کنند
رندان که میل باده به دیر فنا کنند آیا بود که جام اشارت بما کنند رنجم خمار گرچه بود مهلک ای حکیم باید که هم…
دل اگر میل سوی ساغر صهبا میکرد
دل اگر میل سوی ساغر صهبا میکرد بهر عکس رخ آن ساقی زیبا میکرد آن چه روی است که چون عکس به می میانداخت عکس…
خوش آن رندی که از دوران دلش چون زنگ غم گیرد
خوش آن رندی که از دوران دلش چون زنگ غم گیرد سفال میکده بر کف به جای جام جم گیرد چو ساقی از پی ساغر…
چو آتشی است لب لعل پر فسانه او
چو آتشی است لب لعل پر فسانه او زبان به عشوه برآوردنش زبانه او بهانه در دم قتلم اگر کنده چه زیان به نقد می…
تا خرقه و سجاده ام افتد در می چند
تا خرقه و سجاده ام افتد در می چند خواهم طرف میکده رفتن قدمی چند درکش قدحی چند و فلک را عدم انگار در خاطرت…
به مخموری پیاپی میتپد دل
به مخموری پیاپی میتپد دل مگر از مژده می میتپد دل؟ لبالب ساغرش سازد مگر دفع چو زینسانم پیاپی میتپد دل مگر ساقی مهوش خواهم…
باز تیغ ظلم بر کف تندخوی من رسید
باز تیغ ظلم بر کف تندخوی من رسید ریخت هر سویی دو صد خون تا به سوی من رسید هر چه از طوفان اشک من…
ای از بهار حسن تو بر چهرهام گلزارها
ای از بهار حسن تو بر چهرهام گلزارها در سینه زان گلزارها دارم خلیده خارها از نیش هجرش متصل کو رشته جانم گسل چون دوخت…
از غم یک شب که در هجرش دلم زاری کشید
از غم یک شب که در هجرش دلم زاری کشید با کسی مانم که او یک سال بیماری کشید سالها اندوه شام فرقتم داند کسی…
یارب آن مُغبَچهٔ شوخ ز میخانهٔ کیست؟
یارب آن مُغبَچهٔ شوخ ز میخانهٔ کیست؟ مست در میکده از ساغر و پیمانهٔ کیست؟ سوی مسجد شده و غیرت آن میکشدم پیش من گرچه…
نیست دل اینکه منِ زارِ بلاکش دارم
نیست دل اینکه منِ زارِ بلاکش دارم از تو در سینه خود پارهای آتش دارم ساقیا جرعه میْ ده که به امید وصال درکشم چند…
مه من در شبستان چونکه نو شد جام می شبها
مه من در شبستان چونکه نو شد جام می شبها نماید از شفق می از حباب ریزه کوکبها دهن شد چشمه حیوان ترا از عین…
مطلب صبح ازل طلعت درویشان است
مطلب صبح ازل طلعت درویشان است مخزن نقد ابد خلعت درویشان است شمع خورشید که گلزار ازو شد روشن گلی از بزمگه نزهت درویشان است…
گل رویت که ظاهر گشته رنگ یاسمین او را
گل رویت که ظاهر گشته رنگ یاسمین او را چه باشد کز می گلرنگ سازی آتشین او را نمی دانم ز می شد سرخ چون…
کیف و جان بخشدم آن لب می نابست مگر؟
کیف و جان بخشدم آن لب می نابست مگر؟ روح صافی کندم لعل مذابست مگر؟ خواب در چشم، ندارم ز خیال مژهات خیل هندو زده…
صوفی ز میم واقف اسرار نهان کرد
صوفی ز میم واقف اسرار نهان کرد من نیز چو نوشم به کنم آنچه توان کرد جاوید سرافراز شد آنکس که سر خود در دیر…
سرگران گشتم ازان نرگس خوابآلوده
سرگران گشتم ازان نرگس خوابآلوده جگرم خون شد ازان لعل شرابآلوده لبش آلوده به می گشت و حیاتم بخشید جوهر جان که به یاقوت مذاب…
زهی از جام عشقت بیخودان را دوستگانیها
زهی از جام عشقت بیخودان را دوستگانیها وزان رطل گران افسردگان را سرگرانیها نشانت یافت هر کو بینشان شد هست ازان آتش به هرسو داغهایت…
رندان همه در کوی مغان گشته خرابت
رندان همه در کوی مغان گشته خرابت ای مغبچه شوخ چه مست است شرابت لطف و کرمت تیر کشیدست به تنها ارباب وفا جان دهد…
در میکده صلاح و ورع در شماره نیست
در میکده صلاح و ورع در شماره نیست آنجا جز آنکه باده بنوشند چاره نیست حال مآل دردکشان گرچه شد نهان احوال اهل صومعه هم…
در چمن گل را نظاره کردم از روی حبیب
در چمن گل را نظاره کردم از روی حبیب تازه شد جانم کزو آمد به من بوی حبیب گل به رویش اندکی مانند شد در…
چه عکس ساقی خورشیدوش در ساغرم افتد
چه عکس ساقی خورشیدوش در ساغرم افتد شراب از ساغر خورشید خوردن در سرم افتد چو عقد دختر رز خواستم هر شب بخواب خوش عروس…
پیمانهٔ مِیْ جویان، رفتم سوی میخانه
پیمانهٔ مِیْ جویان، رفتم سوی میخانه بیرون نروم زانجا، پر ناشده پیمانه شیخان مناجاتی، رندان خراباتی جویند ترا جانا، در کعبه و بتخانه در میکده…
به کشف حال دوران نیست جام جم هوس ما را
به کشف حال دوران نیست جام جم هوس ما را همان جامی که ساقی عکس رو افکند بس ما را ز شیخ هیچ کس چون…
باده صافست و خرابات صفایی دارد
باده صافست و خرابات صفایی دارد روم آن سو که عجب آب و هوایی دارد جامه سرخ ببر کرد و دلیلست به خون زانکه از…
آن گل که نوشد می با رقیبان
آن گل که نوشد می با رقیبان بینند و میرند مسکین غریبان ای گل به گلشن چون جلوه سازی افغان مکن عیب از عندلیبان چون…
از شهد نگویم لب آن سیمبر آلود
از شهد نگویم لب آن سیمبر آلود از شیره جانست که گلبرگ تر آلود از خون دلم بود رخ آلوده مژگان چون خواستم از اشک…
هوای می به سر هر که چون حباب رود
هوای می به سر هر که چون حباب رود عجب نباشد اگر در سر شراب رود چو بخت خفته سوی ما به صد حیل آمد…
نیست در دیر مغان بدمست بیباکی چو من
نیست در دیر مغان بدمست بیباکی چو من از گریبان تا به دامن پیرهنچاکی چو من آنچنان کاندر کمال حسن پاکی چون تو نیست یافت…
مه آتش پرستم آتش اندر جان غمکش زد
مه آتش پرستم آتش اندر جان غمکش زد در آتشگاه رسوایی به خان و مانم آتش زد عجب نبود اگر غش کرده تا محشر فتد…
مستم آنسان که گر از دیر مغان برخیزم
مستم آنسان که گر از دیر مغان برخیزم افتم ای مغبچه خود گو که چسان برخیزم سر گرانم ز خمار اینکه نیارم برخاست لطف کرده…
گفتم شراب لعل تو یاقوت احمر است
گفتم شراب لعل تو یاقوت احمر است یاقوت و لعل نیست ندانم چه جوهر است طوبی برابر قدت ار گوید اهل زهد گفتن بود گیاه…
کنج تاریک غمت را تا به کی مسکن کنم
کنج تاریک غمت را تا به کی مسکن کنم باشد از شمع رخت آن خانه را روشن کنم گر توان کردن می گلرنگ در کوی…
صبح ساقی بهر رندان ساغر گلفام ریخت
صبح ساقی بهر رندان ساغر گلفام ریخت چون که در گل شبنم می را به گلگون جام ریخت یافت آرامی دلم کاخر دلارامی چنین می…
ساقیا می ده که از هشیاریم دیوانگی است
ساقیا می ده که از هشیاریم دیوانگی است میکند مجنون و ما را از تهی پیمانگی است عاقبت بیگانه اند این آشنایان خرم آن کش…
زاهدا در روضه گر می از کف دلدار نیست
زاهدا در روضه گر می از کف دلدار نیست روضه ای خوشتر مرا از کلبه خمار نیست عاشقانرا هیچ جنت نیست چون گلزار وصل کوثر…
رندان که عزم سیر به کوی مغان کنند
رندان که عزم سیر به کوی مغان کنند دین بهر می و چو مغبچه جوید چنان کنند ایمان چو باختند به زنار زلف او آنگه…
در میکده آنرا که به کف جام شراب است
در میکده آنرا که به کف جام شراب است عیبش مکن ار شام و سحر مست و خراب است برداشتن از می نتواند سر خود…
خیال مغبچگان تا درون جان من است
خیال مغبچگان تا درون جان من است بکوی دیر مغان ناله و فغان من است کمند زلف بتی این که ساختم زنار درون دیر بهر…
چه عجب گر خوی آن چهره دل ما ببرد
چه عجب گر خوی آن چهره دل ما ببرد کوه را سیل چنین گر رسد از جا ببرد به تماشای چمن رفتن آن سرو خوش…
تا از هوای مغبچگان ناتوان شدم
تا از هوای مغبچگان ناتوان شدم در دیر خاک درگه پیر مغان شدم خاک ره من اهل نظر سرمه میکنند زاندم که خاک درگه آن…
به عشقت من خسته را سوختی
به عشقت من خسته را سوختی خسی را به برق بلا سوختی ز شوق لب و خالهایت به رو به جان حزین داغها سوختی دلم…
باده خور تا زنده ای کز بعد مردن روزگار
باده خور تا زنده ای کز بعد مردن روزگار خانه نسیان به مهجوران خاکی میکشد فانی آنکس را فنا باشد مسلم کو به دهر درد…
آن کاکل مشکین که به رخ گشت حجابت
آن کاکل مشکین که به رخ گشت حجابت آهست مرا کار پی رفع نقابت گنجی است ترا حسن کزو دهر شد آباد لیکن دل دیوانه…
از رفتن یارم بود آشوب قیامت
از رفتن یارم بود آشوب قیامت یارب مبرش جایی و دارش به سلامت در هجر تو افتد به سرم انجم و گردون ای شام فراق…
واعظان تا چند منع جام و ساغر میکنند
واعظان تا چند منع جام و ساغر میکنند چون دماغ خویش را هم گه گهی تر میکنند از قدح آنانکه گاه نشئه مییابند فیض زین…
نوبهاران به قدح آب طربناک انداز
نوبهاران به قدح آب طربناک انداز ابرسان غلغله در گنبد افلاک انداز چند از دور فلک چون کره سرگردانی فتنه از دور قدح در کره…
منور است به روی تو دیده جانم
منور است به روی تو دیده جانم معطر است به بوی تو کنج احزانم ازان زمان که ترا یار خویش دانستم به یاریت که دگر…
مسلمانان دل آزرده دارم
مسلمانان دل آزرده دارم تنی سیلاب محنت برده دارم علاج دل مکن جز مرهم وصل که از نیش فراق آزرده دارم تنی بی سوز دل…
گفتی برم دلت را جان هم فدات یارا
گفتی برم دلت را جان هم فدات یارا گویم دلت نماند دل خود کجاست ما را دل رفت و جان هم از پی در وجه…
کسی که دل ز سر زلف مشکسای تو بست
کسی که دل ز سر زلف مشکسای تو بست امید جان به لب لعل جانفزای تو بست غریب کوی تو شد دل بپرس گه گاهش…
صبح رندان صبوحی در میخانه زدند
صبح رندان صبوحی در میخانه زدند در خرابات مغان ساغر مستانه زدند می رنگین به خم عشق که بد مالامال دوره کرده قدح و جام…
سر وحدت که درو خلوتیان حیرانند
سر وحدت که درو خلوتیان حیرانند گر ز رندان خرابات بپرسی دانند دفتر و خرقه ما وجه خماری نه بس است گرچه بر هر طرف…
زان لعل می آلود شدم مست خرابت
زان لعل می آلود شدم مست خرابت ای مغبچه شوخ چه مستست شرابت ای عشق هوایت چه بهار است که بادا بر خرمت ما تیره…
رُموز العشق کانت مشکلا بالکاس حللها
رُموز العشق کانت مشکلا بالکاس حللها که آن یاقوت محلولت نماید حل مشکلها سوی دیر مغان بخرام تا بینی دوصد محفل سراسر ز آفتاب می…
در میخانه کزو عقل پریشان آمد
در میخانه کزو عقل پریشان آمد حلقه اش حلقه جمعیت رندان آمد نخرامد سوی باغ نظرم سرو قدش که گلش خون دل و خار ز…





