غزلیات نشاط اصفهانی
چون به عکس آری نظر خورشید تابان است و بس
چون به عکس آری نظر خورشید تابان است و بس باز چون بر اصل بینی ظل یزدان است و بس سوی عکس ار دسترس نبود…
تنها نه من که چشم جهانی به روی تست
تنها نه من که چشم جهانی به روی تست روی نیاز خلق ز هرسو به سوی تست بیچاره آن که از تو بغفلت گذشته است…
بیا دور ساقی بگیریم جامی
بیا دور ساقی بگیریم جامی که دوران گردون نگردد به کامی بیا و بیاسا به میخانه کآنجا نه گنجی نه رنجی، نه ننگی نه نامی…
بعد از این فارغ ز غوغای جهان میخواهمت
بعد از این فارغ ز غوغای جهان میخواهمت شاد باش ای دل کزین پس شادمان میخواهمت سادهلوحی را نگر ای دوست کز تاثیر عشق خود…
این سرما و آن خم زنجیر اوست
این سرما و آن خم زنجیر اوست میبرد تا هر کجا تقدیر اوست حل شود این عقده های پیچ پیچ رشته ی ما درید تدبیر…
آگه از زخمم نگشتی ای شکار افکن دریغ
آگه از زخمم نگشتی ای شکار افکن دریغ غافل از ضیدم گذشتی از تو آه، از من دریغ بی خبر بگذشتی ای برق جهانسوز از…
هر کرا دل با خدای مطلق است
هر کرا دل با خدای مطلق است ناخدا موج است و دریا زورق است غرقه در دریا همی جوید کنار چون کند آن کو بخود…
نشناخت دل از زلف تو ویرانهٔ خود را
نشناخت دل از زلف تو ویرانهٔ خود را دیوانه و شب گم نکند خانهٔ خود را از کوی تو میآیم و از خود خبرم نیست…
من فاش کنم غم نهانی
من فاش کنم غم نهانی حاشا نکنم که خود تو دانی با تو بزبان چه راز گویم هم راز منی تو هم زبانی نیک و…
گویند جان خواهد ز من این جان و این جانان من
گویند جان خواهد ز من این جان و این جانان من آن زلف و آن رخسار او، این کفر و این ایمان من دل را…
فرخنده طایری که گرفتار دام تست
فرخنده طایری که گرفتار دام تست فرخنده تر از آن که گذارش ببام تست آسوده بیدلی کخ بکویت کند مقام آسوده تر دلی که در…
صبح باز آمد و شب گشت نهان
صبح باز آمد و شب گشت نهان موکب روز بسر آراست جهان باز از هر طرف اصحاب بهار غارت آورد بر افواج خزان موکب شاه…
شادمان غمزده و غمزدگان دلشادند
شادمان غمزده و غمزدگان دلشادند غم و شادی جهان بین که چه بی بنیادند این جهان خود صوری مؤتلف از ابعاد است یا طبایع که…
زشست شهسواری ناوکی تعویذ پر دارم
زشست شهسواری ناوکی تعویذ پر دارم کجا اندیشه از آهنگ صیاد دگر دارم به تیری چون ز پا افکندیم از خاک بردارم که صیاد دگر…
رخی بغیر رخ دوست در مقابل نیست
رخی بغیر رخ دوست در مقابل نیست ولی چه چاره که بیچاره دیده قابل نیست وفا مگر که نکو نیست در زمانه که نیست نکوییی…
دل دگر با که سپارم که تو در جان منی
دل دگر با که سپارم که تو در جان منی جان دگر با که فشانم که تو جانان منی هنری نیست جز اینم ز چه…
در اول جذب عشق از جانب جانانه بایستی
در اول جذب عشق از جانب جانانه بایستی وگرنه سوز شمع از آتش پروانه بایستی خرد را لاف و تا با دل نبودی آشنا عشقش…
چه غم ار نه برگ و باری و نه زاد راه دارم
چه غم ار نه برگ و باری و نه زاد راه دارم منم آن گدا که عزم در پادشاه دارم نظری برویش امشب نظری بماه…
توانایی چه جویی، خستگی به
توانایی چه جویی، خستگی به بدین تندی مران آهستگی به گرفتاران زلف پر شکن را پریشان حالی واشکستگی به دلا گر مهر پیوستی به یک…
بیا بصاحب ما بین که تاعیان نگری
بیا بصاحب ما بین که تاعیان نگری فضایل ملکی در شمایل بشری بهر چه حسن توان گفت روی اوست قرین زهر چه عیب توان جست…
بستم ز دعا لب که دعا بی هوسی نیست
بستم ز دعا لب که دعا بی هوسی نیست ما را زخدا غیر خدا ملتمسی نیست هر جا نگرم کورم و در روی تو بینا…
این شهد نمیرسد بکامی
این شهد نمیرسد بکامی این صید نمی فتد بدامی سد جو برهش ز دیده بستم این سرو نمیکند خرامی دستم رسد ار بچین زلفش سد…
اگرت دیده و دل شیفته و گریان نیست
اگرت دیده و دل شیفته و گریان نیست برو ای خواجه که در عشق ترا فرمان نیست منظر دوست چرا از نظری اشک فشان نوبهاریست…
هر نفس مجلس ما دوش معطر میشد
هر نفس مجلس ما دوش معطر میشد تا کجا ذکری از آن زلف معنبر میشد پرتو ماه ز روی تو حکایت میکرد ظلمت شب به…
نتوان داشت نگه باز زچشم سیهش
نتوان داشت نگه باز زچشم سیهش دار از چشم بد خلق خدایا نگهش جای رحم است بر آن بندهٔ مسکین فقیر که برانند و ندانند…
من که دارای جهان سخنم
من که دارای جهان سخنم بنده ی شاه زمین و زمنم عقل با من سرو کاریش نبود عشق داند که چسان مؤتمنم من بدام تو…
گفتم که فاش میکند از پرده راز من
گفتم که فاش میکند از پرده راز من گفتا نگار پرده در فتنه ساز من گفتم گشاد بستگی کارم از کجاست گفت گره گشاست کف…
فرخنده پیکریست که سر در هوای تست
فرخنده پیکریست که سر در هوای تست فرخنده تر سریست که بر خاکپای تست سودای زاهدان همه شوق بهشت و حور غوغای عارفان همه ذوق…
صبح عید و دهر خرم از بهار است اینچنین
صبح عید و دهر خرم از بهار است اینچنین یاجهان یکسر بعهد شهریار است اینچنین این منم یا آفتاب از رای دارای جهان زرد روی…
سلطان ملک فقرم و عشق است لشکرم
سلطان ملک فقرم و عشق است لشکرم ترک دو کون تاجم و کونین کشورم هم غرق بحر نیستیم ساخت عشق و هم در حفظ فلک…
زبان بعرض نیازی مگر گشودم دوش
زبان بعرض نیازی مگر گشودم دوش سروش غیب بگوشم نهفته گفت خموش وجود تو همه فقر است و ذات او همه جود نیاز تو همه…
راه بیرون شدن از هر دو جهانم هوس است
راه بیرون شدن از هر دو جهانم هوس است خیمه بیرون زدن از کون و مکانم هوس است تن ناپاکم و این جان هوسناکم کشت…
دل از قید دو عالم رسته خوشتر
دل از قید دو عالم رسته خوشتر بر آن زلف مسلسل بسته خوشتر بده دل با یکی پس دیده بر بند چویار آمد درون، در…
دارد شب نومیدی ما صبح امیدی
دارد شب نومیدی ما صبح امیدی باد سحری میدهد از غیب نویدی غازی ز پی دشمن و ما را برخ دوست هر لحظه نگاهی و…
چه شتابی از پی من تو که رنجه شد سمندت
چه شتابی از پی من تو که رنجه شد سمندت که من آمدم در این دشت که اوفتم به بندت تو نکو پسندی و من…
تمام عیبم و از عیب خویش بی خبرم
تمام عیبم و از عیب خویش بی خبرم که حسن روی تو نگذاشت عیب خود نگرم همین نه بنده ی نا سودمند بی هنرم بدی…
بیا از دور ساقی گیر جامی
بیا از دور ساقی گیر جامی که دور جم نمی ارزد بجامی از این زلفش همی بینم بدان زلف چو مرغی کافتد از دامی بدامی…
برون از خویشتن یک ره اگر گامی دو بگذاری
برون از خویشتن یک ره اگر گامی دو بگذاری دمی بی دوست ننشینی رهی بی دوست نسپاری گرانتر از وجودت چیست ای دل اندرین وادی…
این چه دشت است که سرتاسر آن گردی نیست
این چه دشت است که سرتاسر آن گردی نیست که بر او دیده ی خونین و رخ زردی نیست خرم آن کس که برویش ز…
اگر ره است و اگر بیره از قفای تو باشم
اگر ره است و اگر بیره از قفای تو باشم اگر بدم من اگر نیک از برای تو باشم همین بس است که بر من…
یک شب نهان ز غیر بر ما نیامدی
یک شب نهان ز غیر بر ما نیامدی دادی نوید آمدن اما نیامدی اکنون نمیروی زبرش یاد آنکه تو جایی که بود مدعی آنجا نیامدی…
هر کرا بر سر آن کو گذری میباید
هر کرا بر سر آن کو گذری میباید از دل گمشدهام راهبری میباید از توام نیست گریزی که به هر سو گذرم بر سر کوی…
نشاید ار چو تویی در کنار من باشی
نشاید ار چو تویی در کنار من باشی همین بس است که گویند یار من باشی مرا بیک نگه از خود خجل توانی کرد مباد…
من در این جمع و پریشان دلم از غوغایی
من در این جمع و پریشان دلم از غوغایی دیده جایی نگران دارم و خاطر جایی گر هلاکم طلبد دوست چه پرهیز ز خصم ور…
گفتم از میکده یک چند سوی خانه شوم
گفتم از میکده یک چند سوی خانه شوم مستی از سر نهم و عاقل و فرزانه شوم حلقه زد بر در دل سلسلهٔ طرهٔ دوست…
غم عالم نبرد ره به دلم
غم عالم نبرد ره به دلم که سرشتند به میخانه گلم من چه دارم که ز احسان تو نیست جان اگر بر تو فشانم خجلم…
صبح است و گشادند در دیر مغان را
صبح است و گشادند در دیر مغان را پیمانه نهادند بکف مغبچگان را ساقی بده آن رطل گران تا برخ بخت ریزیم وزسر بازنهد خواب…
سوی جانان جانم از تن میبرند
سوی جانان جانم از تن میبرند از قفس مرغی به گلشن میبرند با همند این خار و گل در باغ ولیک این به ایوان آن…
زبان بر بند ای ناصح زپندم
زبان بر بند ای ناصح زپندم اگر دستت رسد بگشای بندم کمان ابروی من بازو مرنجان که من خود آهوی سردر کمندم من از بند…
راز ما خلوتیان بر سر بازار افتاد
راز ما خلوتیان بر سر بازار افتاد پرده بگشا ز در خانه که دیوار افتاد یار در خلوت ما بود بسد پرده نهان پرده برداشت…
دل از سر کویت هوس خانه ندارد
دل از سر کویت هوس خانه ندارد دیوانهٔ عشقت سر ویرانه ندارد جز محنت و غم راه به این خانه ندارد این خانه مگر راه…
دادم بغمت شادی این هر دو جهان را
دادم بغمت شادی این هر دو جهان را گر عشق نباشد که کشد بار گران را در روی تو بگشود نظر آنکه فروبست از کار…
چند دارد دل از اندوه جهان نا شادم
چند دارد دل از اندوه جهان نا شادم عشق کو عشق که از دل بستاند دادم آخر این ابر در این دشت ببارد روزی آورد…
تن به جان زنده و جان زنده به جانان باشد
تن به جان زنده و جان زنده به جانان باشد جان که جانانش نباشد تن بیجان باشد آنکه در صورتی اینسان که منم حیران نیست…
بی عشق کس بدوست نیابد ره وصول
بی عشق کس بدوست نیابد ره وصول سبحان من تحیر فی ذاته العقول گر مرد این دری بدرآ کاندر این سرای دربان برای منع خروج…
بر آن سرم که به پیمانه دست بگشایم
بر آن سرم که به پیمانه دست بگشایم غبار، عقل ز رخسار عشق بزدایم گهی بطره ی ساقی کهن بگیسوی چنگ گره ببندم و از…
این نکویان که بلای دل اهل نظرند
این نکویان که بلای دل اهل نظرند دشمن جان و دل و از دل و جان خوبترند عاشقان را نتوان داد دل غمزده داد ورنه…
اگر چه ناصح ما مشفق است و خیر اندیش
اگر چه ناصح ما مشفق است و خیر اندیش به تندرست چه گویم من از جراحت ریش بهیچ حادثه ما را غمین نشاید داشت که…
یک بار نخواندند و نگفتند کجایی
یک بار نخواندند و نگفتند کجایی تا چند توان رفتن تا خوانده بجایی ترسم ز خرابی دل ای دوست که گویند این خانه نبودست در…
هر کرا دل، دلبری را منزل است
هر کرا دل، دلبری را منزل است آنکه بی دلبر بماند بی دل است شاهد از یاران کجا گیرد کنار هر کجا شمعی میان محفل…
نبود عجب ار برقی در خرمن ما بینی
نبود عجب ار برقی در خرمن ما بینی باشد عجب ار برگی در گلشن ما بینی دیوانگی ما را امروز مبین، فرداست کان سلسله ی…
مژده ای دل که شهنشاه جهان باز آمد
مژده ای دل که شهنشاه جهان باز آمد وانکه سر در قدمش سود سر افراز آمد خواب بگذار ز سر طلعت خورشید دمید بند بردار…
گر نه رخسار وی آشوب جهان بایستی
گر نه رخسار وی آشوب جهان بایستی آن پری از نظر خلق نهان بایستی آنکه بهرد گران عاقبت از ما بگذشت هم از اول بمراد…
عمر بگذشت و نماندست جز ایامی چند
عمر بگذشت و نماندست جز ایامی چند به که با یاد کسی صبح شود شامی چند به حقیقت نبود در همه عالم جز عشق زهد…
شمیم باد بهاری ببین و فیض سحاب
شمیم باد بهاری ببین و فیض سحاب ببوی طره ی ساقی بگیر جام شراب بس است جلوه ی این دشمنان دوست نما بیا که برفکنیم…
سرو سیمین که دیده در چمنی
سرو سیمین که دیده در چمنی و آفتابی میان انجمنی گلبن بزم و شاهد چمنی زینت باغ و زیب انجمنی نشنیدی زمانهان سخنی فاش خواهی…
زاهد ار ره ندهد خانه ی خماری هست
زاهد ار ره ندهد خانه ی خماری هست وجه می گر نرسد خرقه و دستاری هست رفتنش بی سببی نیست ازین ره که طبیب گذرد…
دیوانه و مست و باده نوشیم
دیوانه و مست و باده نوشیم پرورده ی دست می فروشیم هم زیور ساعد جنونیم هم ساعد آستین هوشیم هم در صف زاهدان مسجد سجاده…
دل از پی خطا شد و گامی خطا نکرد
دل از پی خطا شد و گامی خطا نکرد جان پیرو هواشد و کامی روا نکرد این عمر بی وفا مگرش خوی دوست بدار کز…
خِیرِ مَقدَم عشق آمد باز و غم رفت از میان
خِیرِ مَقدَم عشق آمد باز و غم رفت از میان مقدم او هم مبارک باد بر دل هم به جان بود جان بیتالحزن وز مَقدَمَش…
چشم صاحبنظران خیره بر آن ایوان است
چشم صاحبنظران خیره بر آن ایوان است که بهر سو نگری حلوه که جانان است عکسها در نظر آیند ولی یک اصل است جسمها جلوه…
ترسم از چشم بد خلق رسد بر تو گزندی
ترسم از چشم بد خلق رسد بر تو گزندی گو بسازند نقابی و بسوزند سپندی ما نه خود لایق تیریم و نه شایسته ی بندی…
بی تو میل گل و گلشن نکنم
بی تو میل گل و گلشن نکنم هوس سوری و سوسن نکنم دامن از خون دلم گلگون شد ورنه گل بی تو بدامن نکنم نرسد…
بر چشمه ی نوش لبش افتاد چو راهم
بر چشمه ی نوش لبش افتاد چو راهم زلف و زنخش بست و در افکند بچاهم شمشیر کشیدست بقتل من از ابرو تا خلق بدانند…
ای نفس اگر بخود نفسی نیک بنگری
ای نفس اگر بخود نفسی نیک بنگری مقصود خود ز خود طلبی نی ز دیگری هرچ آن فزون ز درک تو افزون ز قصد تست…
آگاه کسی ز کار ما نیست
آگاه کسی ز کار ما نیست کاو را نظری به یار ما نیست ماییم و دلی خراب و آن نیز یک روز باختیار ما نیست…
وقت آن شد که ز میخانه در آیم سر مست
وقت آن شد که ز میخانه در آیم سر مست لب ساغر بلب و طره ی ساقی در دست کف زنان، دست فشان، از دو…
هر چه جویند ز ما در طلب آن باشیم
هر چه جویند ز ما در طلب آن باشیم ما نه نیکیم و نه بد بندهٔ فرمان باشیم گر چه زشتیم ولی در کنف نیکانیم…
ناله ها بر لب و از ناله اثرها داریم
ناله ها بر لب و از ناله اثرها داریم با خیال تو چه شبها چه سحرها داریم بیخود و بیخبر و عاجز و مسکین و…
من بدین ساعد سیمین که تو داری دانم
من بدین ساعد سیمین که تو داری دانم که اگر تیغ زنی از تو حذر نتوانم اگرم تلخ فرستی به حلاوت نوشم اگرم غیب نویسی…
گر نمیخواهی غمینم ساختن،شادم مکن
گر نمیخواهی غمینم ساختن،شادم مکن ور نمیخواهی خرابم کردن، آبادم مکن چند، گه نومید باید بود، گه امیدوار یا فراموشم مکن ای دوست یا یادم…
عقل با عشق کی شود دمساز
عقل با عشق کی شود دمساز نبرد صرفه سحر از اعجاز تا چه فرمان رسد ز درگه دوست سر نهادم بر آستان نیاز دل زکف…
صبح است و بهار است و گل و نقل و نبید است
صبح است و بهار است و گل و نقل و نبید است ساقی قد و شاهد می و نی ناله کشیدست صبح از طرف مشرق…
سقی من وابل لامن طلالی
سقی من وابل لامن طلالی بوادی الطف ار باع المعالی خوشا و خرما روزی که بینم مطایا ناتساق الی الرحالی فهل لی ناقة الاغرامی و…
زان شعله که در دلم نهان است
زان شعله که در دلم نهان است افسرده زبانه ی زمان است گر دود بر آید از نهادم این سوزنه در خور بتان است اندام…
دیده ام و شنیده ام عاشقی و ملامتش
دیده ام و شنیده ام عاشقی و ملامتش آفت عشق خوشتر از زاهدی و سلامتش سرو و گل و کنار جو کی برد اندهش ز…
دفتر دانش سراسر سوختند
دفتر دانش سراسر سوختند هر کرا حرفی ز عشق آموختند دیده و گوش خرد را دوختند عشق را آنگه زبان آموختند شد نخست از دیده…
خرم آنان کافرید از نور خود یزدانشان
خرم آنان کافرید از نور خود یزدانشان آفرینش تابشی از طلعت تابانشان باز گردانند مهر از غرب و شق سازند ماه آسمان گوییست گویی در…
چند گویی که سرانجام چو خواهد بودن
چند گویی که سرانجام چو خواهد بودن جرم یک بنده ی بد نام چه خواهد بودن حالیا قسمت ما بیخودی و مستی بود کس چه…
تا چه گفتند که خاموش شدیم
تا چه گفتند که خاموش شدیم پای تا سر همه تن گوش شدیم تاب دیدار تو در ما نبود پرده بردار که از هوش شدیم…
بوی جان از نفس باد صبا میآید
بوی جان از نفس باد صبا میآید یارب این باد بهاری ز کجا میآید در ره عاشقی اندیشه ز گمراهی نیست کز پی گمشدگان راهنما…
بر سر کوی خرابات مقامیست مرا
بر سر کوی خرابات مقامیست مرا نه غم ننگ و نه اندیشهٔ نامیست مرا میروم تا چه کند مکرمت بادهفروش نقد جانی به کف و…
ای فروغ ماه از شمع شبستان شما
ای فروغ ماه از شمع شبستان شما چشمهٔ خور جرعهای در بزم مستان شما عشق دارد صیدگاهی نغز و دلکش کاندر آن صید شیران میکند…
اگر اینست غم عشق فزون خواهد شد
اگر اینست غم عشق فزون خواهد شد اگر اینست دل غمزده خون خواهد شد میکند زلف تو گر سلسله داری زین سان عقلها بر سر…
وقت شد وقت کزین جمع کناری گیریم
وقت شد وقت کزین جمع کناری گیریم برد دوست نشینیم و قراری گیریم روزکی چند نظر بر رخ یاری فکنیم شبکی چند سر زلف نگاری…
هر چه جز ذکر تو افسانهٔ لاطایل بود
هر چه جز ذکر تو افسانهٔ لاطایل بود هر چه جز یاد تو اندیشهٔ بیحاصل بود بهوس بیهده دادیم دل از دست و دریغ کانچه…
نام تو کلید بستگیها
نام تو کلید بستگیها یاد تو دوای خستگیها دل میشکند شکنج زلفت ای مرهم دلشکستگیها تاری ز کمند گیسوانت پیوند بسی گسستگیها با رشتهٔ عقل…
مگو مرگ است بی او زندگانی
مگو مرگ است بی او زندگانی که این ناکامی است آن کامرانی لبم بست از شکایت عشق و آموخت نگاهش را زبان بی زبانی ز…
گر چه ما را پای تا سرجرم و سر تا پا خطاست
گر چه ما را پای تا سرجرم و سر تا پا خطاست خواجه دید آنگه خرید، ار عیب ها پوشد رواست آنکه دستم داد اگر…
غم به جایی فکند رخت که غمخواری هست
غم به جایی فکند رخت که غمخواری هست ای خوش آنجا که نه یاری نه پرستاری هست هر که یار دگرش نیست خدا یار ویست…





