غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
یا دلم را به راز محرم شو
یا دلم را به راز محرم شو یا تنم را بدوز و مرهم شو گر نه ای آگه از درونه من یک زمانی بیا و…
هیچ کس از باغ و بر بوی وفایی ندید
هیچ کس از باغ و بر بوی وفایی ندید در همه بستان خاک مهرگیایی ندید رسم قلندر خوش است بی سرو پا زیستن کار جهان…
همیشه از نمکت شور در جگر باشد
همیشه از نمکت شور در جگر باشد خوشم که داغ تو هر روز تازه تر باشد شهید عشق که آلوده شد به خون کفنش در…
هرروز کآفتاب برآرد زبانهای
هرروز کآفتاب برآرد زبانهای بیرون جهم ز کلبه غم عاشقانهای نظاره بر رخ تو کنم گر ببینمت باری ز چاوشان بخورم تازیانهای از دوستی تو…
هر که دل با دلربایی می نهد
هر که دل با دلربایی می نهد خویشتن را در بلایی می نهد می خورد صد غوطه در دریای غم چشم اگر بر آشنایی می…
هر شبی چون یاد آن رخسار گلناری کنم
هر شبی چون یاد آن رخسار گلناری کنم تا به وقت صبح از مژگان گهرباری کنم گاه از تف دهان دامن بسوزم زهد را گه…
هر شب از دست غمت دیده و دل خون شودم
هر شب از دست غمت دیده و دل خون شودم وانگه از هر مژه راوق شده بیرون شودم گاه گاهی به سر زلف تو در…
نیست در شهر گرفتارتر از من دگری
نیست در شهر گرفتارتر از من دگری نبد او تیر غم افگارتر از من دگری بر سر کوی تو دانم که سگان بسیاراند نیک بنمای…
نه یار وعده بوس و کنار می کندم
نه یار وعده بوس و کنار می کندم نه دل ز دیدن رویش قرار می کندم درون دل نه یکی صد هزار افسون است هنوز…
نگارین مرا شد نوجوانی
نگارین مرا شد نوجوانی که نو بادش نشاط و کامرانی خطش پیرامن لب، گوییا خضر برآمد گرد آب زندگانی بمیرم بر سر کویش که باشد…
نشدت دل که به این دل شده مهمان آیی
نشدت دل که به این دل شده مهمان آیی کعبه دل شوی و در حرم جان آیی ای مسیح من و جان همه آخر تا…
ناوک زنی چو غمزه او در زمانه نیست
ناوک زنی چو غمزه او در زمانه نیست چون جان من خدنگ بلا را نشانه نیست دیوانه گشت خلق و به صحرا افتاد، ازانک در…
می نوش که دور شادمانیست
می نوش که دور شادمانیست خوش باش که روز کامرانیست سر بر مکش از شراب کایام از تیغ اجل به سر فشانیست این دل که…
مهری که بود با منت، آن گوییا نبود
مهری که بود با منت، آن گوییا نبود آن پرسش زمان به زمان گوییا نبود نامم که برده ای و نشانم که داده ای زان…
منزل عشقت که من پوشیده در جان میکنم
منزل عشقت که من پوشیده در جان میکنم رخ گواهی میدهد، هرچند پنهان میکنم جان که بند رفتن است و ماندنش از بهر آنست کز…
من عاشقم، نه رعنا، کز دوست کام خواهم
من عاشقم، نه رعنا، کز دوست کام خواهم کامم همین کزان در خاکی به کام خواهم دارم هوس که میرم، در پیش تو کیم من؟…
من آن نیم که به عمر از وفای خود بروم
من آن نیم که به عمر از وفای خود بروم ز آستانت به حسن رضای خود بروم منم فتاده به خاکی و هر زمان چون…
مشو پنهان برون آ، عالمی را جان بیاساید
مشو پنهان برون آ، عالمی را جان بیاساید زهی آسایش جانی که از جانان بیاساید مکن منعم چو سیری نیست از رویت، چه کم گردد؟…
مست آمده ای باز به مهمان که بودی؟
مست آمده ای باز به مهمان که بودی؟ دانم شکری در شکرستان که بودی؟ ای یار جدا مانده، دل تنگ که جستی؟ ای یوسف گم…
مرا زان میر خوبان نیست روزی
مرا زان میر خوبان نیست روزی گدایان را ز شاهان نیست روزی به سنگی چون سگان خرسندم از دور گرم چوبی ز دربان نیست روزی…
مرا با تو که شب بیداریی بود
مرا با تو که شب بیداریی بود ز تو نازی و از من زاریی بود نبد جای دلیری در غم عشق که بخت خفته را…
ماییم و شبی و یار در پیش
ماییم و شبی و یار در پیش جام می خوشگوار در پیش وقت چمن و شکفته باغی بی زحمت خارخار در پیش گل آمده و…
ما را شکنج زلف تو در پیچ و تاب برد
ما را شکنج زلف تو در پیچ و تاب برد آرام و صبر از دل و از دیده خواب برد از راه دل در آمد…
لعل شکروشت که به جلاب شسته اند
لعل شکروشت که به جلاب شسته اند گویی پیاله را به می ناب شسته اند در چشم ما ز خون جگر خواب بسته شد زان…
گیرم که نیست پرسش آزادگان فنت
گیرم که نیست پرسش آزادگان فنت کم زانکه گاه آگهیی باشد از منت خورشیدوار یک نظری کن که بر درند سرگشته صد هزار چو ذرات…
گل ز روی تو فرو می ریزد
گل ز روی تو فرو می ریزد مشک در زلف تو می آویزد از پی دیدن روی چو گلت باد صد نقش همی انگیزد هر…
گرم روزی به دست افتد کمند زلف دلبندش
گرم روزی به دست افتد کمند زلف دلبندش ستانم داد این سینه که بی دل داشت یک چندش ز خوی تلخ او بر لب رسیده…
گر مرا با بخت کاری نیست، گو هرگز مباش
گر مرا با بخت کاری نیست، گو هرگز مباش ور به سامان روزگاری نیست، گو هرگز مباش سر به خشت محنتم خوش گشت، گر تاج…
گر در وصل را گشاد دهیم
گر در وصل را گشاد دهیم دیده را مژده مراد دهیم پا نهادی به خاک و دل دادیم جان همت هم بر آن نهاد دهیم…
گر جام غم فرستی، نوشم که غم نباشد
گر جام غم فرستی، نوشم که غم نباشد کانجا که عشق باشد، این مایه کم نباشد سودای تست در جان، نقشت درون سینه حرفی برون…
گذشت یار و نسازم به خوی او، چه کنم؟
گذشت یار و نسازم به خوی او، چه کنم؟ چو صبر نیست ز روی نکوی او، چه کنم؟ رقیب گویدم، ای خون گرفته، چشم ببند…
کسی که عشق نورزد سیاه دل باشد
کسی که عشق نورزد سیاه دل باشد چو سر ز خاک لحد بر زند، خجل باشد کسی که سر ننهد در رهش، چه سر دارد؟…
کرشمه کردن تو وقت نار و بدخویی
کرشمه کردن تو وقت نار و بدخویی سزد که نو کند اکنون لباس دلجویی چه آبروست که حسن از رخ تو می بارد به وقت…
کارم از دست برفته ست ز نادیدن تو
کارم از دست برفته ست ز نادیدن تو زین پس، ای دیده، کجا ما و کجا دیدن تو آن کجا وقت که در کوچه ما…
فریاد که عشق کهنه نو شد
فریاد که عشق کهنه نو شد جان در کف عاشقی گرو شد آزرده دلی که بود، گم گشت دیرینه غمی که بود، نو شد یاری…
غمزه شوخت که قصد جان مردم میکند
غمزه شوخت که قصد جان مردم میکند هرکجا جادوگری آنجا تعلم میکند مردم چشمم ز بهر سجده پایت را چو یافت خاک پایت در دل…
عشقت نصیب من همه غم داد، درد هم
عشقت نصیب من همه غم داد، درد هم هوش و قرار من نشد و خواب و خورد هم دردا که آه گرم به تنهائیم بسوخت…
عزم آن دارم که از دل نقد جان بیرون کنم
عزم آن دارم که از دل نقد جان بیرون کنم آرمت در پیش و خود را از میان بیرون کنم قامتم از غم دو تا…
عاشق و دیوانه ام، سلسله یار کو
عاشق و دیوانه ام، سلسله یار کو سینه ز هجران بسوخت، شربت دیدار کو گر چه گلستان خوش است، ورچه چمن دلکش است آن همه…
صبح دمان بخت من ز خواب در آمد
صبح دمان بخت من ز خواب در آمد کز درم آن مه چو آفتاب در آمد گشت معطر دماغ جان ز نسیمت مستی تو در…
شیوه کان ترک ماهرو داند
شیوه کان ترک ماهرو داند قتل یاران مهرجو داند گر دلم خون کند، وگر سوزد من کیم، زان اوست، او داند گل چه داند که…
شکرین لعل تو کان نمک است
شکرین لعل تو کان نمک است گرچه شکر نه مکان نمک است خود نمک از لب تو چاشنی است وین سخن هم ز زبان نمک…
شبی در کوی آن مه روی رفتم
شبی در کوی آن مه روی رفتم سر و پاگم چو آب جوی رفتم نمی رفتم، بلا شد بوی زلفش خراب اندر پی آن بوی…
شب ست این وه چه بی پایان و یا خود زلف یارست این
شب ست این وه چه بی پایان و یا خود زلف یارست این مه است این پیش چشمم یا خیال آن نگارست این رسیده موسم…
سیمین زنخ که طره عنبرفشان برد
سیمین زنخ که طره عنبرفشان برد دل را در افگند به چه و ریسمان برد می گفت سرو دی که ازو یک سرم بلند کو…
سفیده دم چو در از ابر درفشان بچکد
سفیده دم چو در از ابر درفشان بچکد به کام لاله و سون زلال جان بچکد روان کن آن می چون آفتاب گرماگرم چنان که…
سر من به سجده هر دم به ستانه ای درآید
سر من به سجده هر دم به ستانه ای درآید جگر اندر آستانش به بهانه ای در آید قد تست همچو تیری که درون جان…
سپیده دم که گهربار بر در گلزار
سپیده دم که گهربار بر در گلزار شود به جلوه گل اندر نگار خانه یار عجب نباشد، اگر از نسیم روح افزای دم حیات زند…
ساقیا! پیش آر جامِ با صفای خویش را
ساقیا! پیش آر جامِ با صفای خویش را روی ما بین و به ما ده رونمای خویش را کف چو گنبدها کند هر دم صلای…
زهی از درد خود یک چشم را بینم نمی بیند
زهی از درد خود یک چشم را بینم نمی بیند که هیچ آن سهل گیر بی وفا را غم نمی بیند چنین کز خواب او…
زلف شستش که به هر مو دل دیگر بسته ست
زلف شستش که به هر مو دل دیگر بسته ست بر دل من همه درهای خرد در بسته ست مژه ها آخته چشمش، به چه…
ز نظر اگر چه دوری، شب و روز در حضوری
ز نظر اگر چه دوری، شب و روز در حضوری ز وصال شربتم ده که بسوختم ز دوری منم و شبی و گشتی به خرابههای…
ز دوری تو چو خونابه من افزون شد
ز دوری تو چو خونابه من افزون شد مرنج ز اشک من ار آستانت گلگون شد به گرد کوی تو مردم، نگفتیم که سگی فتاده…
ز آب ملاحت که رخ آلوده ای
ز آب ملاحت که رخ آلوده ای وانکه نمک بر جگری سوده ای داد لبت بوسه و رنجه شدی بازستان، گر تو نفرموده ای بشنو…
روزی از دست جفا آخر عنان بستانمت
روزی از دست جفا آخر عنان بستانمت داد خود دانم از این پس بر چسان بستانمت رود اشکم گر گریبان گیردم از دست تو دامنت…
رغم آن دل که نگه دارندش
رغم آن دل که نگه دارندش زیر آن زلف سیه دارندش مشک بیزلف تو نتواند بود گر به شمشیر نگه دارندش بر رخ خوب تو…
رخت کز آتش تبها به تاب در عرق است
رخت کز آتش تبها به تاب در عرق است چو نیک می نگرم آفتاب در عرق است به خونش گر شد آن روی و در…
دیری ست کای گلبرگ تر بر روی ما خندان نه ای
دیری ست کای گلبرگ تر بر روی ما خندان نه ای هستی لطیف و خوبرو، زان در وفا خندان نه ای زلف دوتاهت چیست این،…
دوش می رفت و آه می کردم
دوش می رفت و آه می کردم در پی او نگاه می کردم هر دم از خون دیده در پی او قاصدی رو به راه…
دو اسپه پیک نظر می دوانم از چپ و راست
دو اسپه پیک نظر می دوانم از چپ و راست به جست و جوی نگاری که نور دیده ماست ترا که جز رخ تو، در…
دلم که سوخت ز عشقش چراغ جان من است آن
دلم که سوخت ز عشقش چراغ جان من است آن غبار کز تو رسد نور دیدگان من است آن مسوز جان دگر عاشقان بدان غم…
دلت هر لحظه میگردد کجا روی وفا روید؟
دلت هر لحظه میگردد کجا روی وفا روید؟ غلط خود میکنم، در سنگ غلتان کی گیا روید؟ ز بس دلها که در کویت فرو شد،…
دل من برد، نتوان یافت بازش
دل من برد، نتوان یافت بازش که دستی نیست بر زلف درازش شدم در کندن جان نیم کشته ز چشم نیم مست و نیم نازش…
دل ز نادیدنت به جان نشود
دل ز نادیدنت به جان نشود اگرم هوش بیش از آن نشود مخرام اینچنین به نازکه تا خلق را جان و دل زیان نشود دیده…
از بس که ریخت چشمم بهر تو خون تیره
از بس که ریخت چشمم بهر تو خون تیره کم ماند بهر گریه در چشم من ذخیره چشم مقامر تو از بس دغا که دارد…
آخر بگو، ای نازنین، ناز تو تا کی همچنین؟
آخر بگو، ای نازنین، ناز تو تا کی همچنین؟ پوشیده در جان میخلد راز تو تا کی همچنین؟ حسنت بلا، نازت جفا، باری برآمد جان…
دست ز کار شد مرا، دست به یار در نشد
دست ز کار شد مرا، دست به یار در نشد لابه نمودمش بسی، هیچ به کار در نشد آه که صبر چون کند این دل…
در عشق باز خود را دیوانه کردم از سر
در عشق باز خود را دیوانه کردم از سر یارب، فرو مبادا این می که خوردم از سر سربهر خاک گشتن پیش درش نهادم چه…
در چمن جان من سرو خرامان یکی ست
در چمن جان من سرو خرامان یکی ست نرگس رعناش دو، غنچه خندان یکی ست گفت به غمزه لبش، جان ده و بوسی ستان کاش…
خویش را در کوی بی خویشی فگن
خویش را در کوی بی خویشی فگن تا ببینی خویش را بی خویشتن جرعه ای بر خاک میخواران فشان آتشی در جان هشیاران فگن هر…
خوش است میکده، ساقی، به روی همنفسان
خوش است میکده، ساقی، به روی همنفسان ز جام ساقی دوشینه جرعه ای برسان محقق است که خیاط غیب روز ازل ندوخت خلعت رندی به…
خم تهی گشت و هنوزم جان ز می سیراب نیست
خم تهی گشت و هنوزم جان ز می سیراب نیست خون تو هست آخر، ای دل، گر شراب ناب نیست ناله زنجیر مجنون ارغنون عاشقانست…
خرم آن روز که من آن رخ زیبا بینم
خرم آن روز که من آن رخ زیبا بینم او کند ناز و من از دور تماشا بینم دوش مه دیدم و گفتم که ترا…
حال خود باز بر آیین دگر می بینم
حال خود باز بر آیین دگر می بینم باز کار دل خود زیر و زبر می بینم مبرید از پی من رنج که من روز…
چون در سخن درآمد لعل شکر مقالت
چون در سخن درآمد لعل شکر مقالت آب حیات ریزد از چشمه زلالت دانی که چیست مه را اندر میان سیاهی یک نسخه ایست مظلم…
چو صبح از روی نورانی نقاب تار بگشاید
چو صبح از روی نورانی نقاب تار بگشاید نسیم از هر طرف صد نافه تاتار بگشاید نباشد حاجت مطرب حریفان صبوحی را چو مرغ صبحگاهی…
چو آن شوخ شب در دل زار گردد
چو آن شوخ شب در دل زار گردد مرا خواب در دیده دشوار گردد دلم گرد آن زلف گردد همه شب چو دزدی که اندر…
چه پنداری که من از عاشقی بیگانه خواهم شد
چه پنداری که من از عاشقی بیگانه خواهم شد ز رسوایی، اگر چه در جهان افسانه خواهم شد رسید آن آدمی رو باز و آمد…
چمن را رنگ و بو چندین نباشد
چمن را رنگ و بو چندین نباشد چمن را جعد مشک آگین نباشد لبت را جان نخواهم حاش الله که جان هرگز چنین شیرین نباشد…
چشم تو خفته ایست که در خواب می رود
چشم تو خفته ایست که در خواب می رود زلف تو آفتی ست که در تاب می رود هندوی سنبل تو چه دزد دلاور است؟…
جانم فدای قامتی کافاق را حیران کند
جانم فدای قامتی کافاق را حیران کند از ناز چون گردد روان، رو در میان جان کند گر جور و گر رحمت کند من راضیم…
جان من از بیدلان، آخر گهی یادی بکن
جان من از بیدلان، آخر گهی یادی بکن ور به انصافی نمی ارزیم، بیدادی مکن شادمانیهاست از حسن و جوانی در دلت شکر آن را…
تویی در پیش من یا خود مه و پروین نمی دانم
تویی در پیش من یا خود مه و پروین نمی دانم شب قدر من است امشب که قدر این نمی دانم روی در باغ و…
تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازی
تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازی چه حاجت است که با ما کرشمه ای سازی به تیغ بازی مژگان مریز خون مرا که…
ترک من دی سخن به ره میگفت
ترک من دی سخن به ره میگفت هرکه رویش بدید، مه میگفت او همیرفت و خلق در عقبش وحده لاشریک له میگفت دل به صد…
تا کی، ای مه روی، کین انگیختن؟
تا کی، ای مه روی، کین انگیختن؟ خون ما بر خاک عمدا ریختن تنگ بر بستن کمیت فتنه را در شکارستان عشق انگیختن کی روا…
تا خیال روی آن شمع شبستان دیده شد
تا خیال روی آن شمع شبستان دیده شد سوختم سر تا قدم پیدا و پنهان دیده شد سبز خطش بر نگین لعل تا بر زد…
پیش از این من با جوانان آشنایی کردمی
پیش از این من با جوانان آشنایی کردمی کاشکی زیشان هم از اول جدایی کردمی از دل گمگشته اکنون گوش نتوانم نهاد زانکه اول وصف…
بیا، جانا، که جانت را بمیرم
بیا، جانا، که جانت را بمیرم وگر میرم به جان منت پذیرم خلاص من بجویید، ای رفیقان که من در قید مهر او اسیرم نظر…
بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست
بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست رها مکن که دلم را ز غم رهایی نیست دلم ببردی و گر سر جدا کنی ز تنم…
بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام را
بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام را بس می نپایم، چون کنم وه این دل خودکام را یک شب به بامی دیدمت، آنگه…
به گل گشت چمن چون گلستان من برون آید
به گل گشت چمن چون گلستان من برون آید به همراهی او اشک روان من برون آید فغان من برون آید چو گیرم نام او،…
به دست باد، کان سو جان فرستم
به دست باد، کان سو جان فرستم مرا بویی ست آخر آن فرستم اگر خود تیر بر جانم گشایی به استقبال تیرت جان فرستم به…
بند جانم ز خم سلسله موی کسی ست
بند جانم ز خم سلسله موی کسی ست زخم جانم ز کمان خانه ابروی کسی ست شب ز غم چون گذرانم من تنها مانده ای…
بس که اندر دل فرو بردم هوای نیش را
بس که اندر دل فرو بردم هوای نیش را شعله افزون تر برآمد سوز داغ خویش را دشمنی دارم که جان قربانی او می کنم…
برابر لب او انگبین چگونه کنم؟
برابر لب او انگبین چگونه کنم؟ مقابل رخ او یاسمین چگونه کنم؟ خدای چون سخنت را ز انگبین کرده ست به پیش تو سخن از…
بدین صفت که تویی در زمانه، معذوری
بدین صفت که تویی در زمانه، معذوری اگر به صورت زیبای خویش مغروری دلم چو آینه صورت پرست شد، چه کنم؟ به هر طرف که…
بتم چو روی سوی خانه کتاب آرد
بتم چو روی سوی خانه کتاب آرد ز خلق اگر نکند رخ نهان، که تاب آرد؟ رخش جریده حسن است، اندرین معنی لبش به وجه…
باش تا بار دگر آن پسر این سو آید
باش تا بار دگر آن پسر این سو آید مست و خوش پیش ملامتگر بدخو آید گر چه من کشته شوم زان، که بگوید به…
باز روی تو خون آلوده و جعد تو تر است
باز روی تو خون آلوده و جعد تو تر است زلف مشکین ترا باد صبا جلوه گر است گل دمد در چمن حسن تو از…





