غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
هر شبم جان بر لب آید، ناله زار آورد
هر شبم جان بر لب آید، ناله زار آورد تا کدامین باد بویی زان جفا کار آورد رفت آن شوخ و دل خون گشته را…
هر روز چشم من به جمالی فرو شود
هر روز چشم من به جمالی فرو شود این دل که پاره باد گرفتار او شود ای روی این دو دیده بدبین من سیه! تا…
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم پری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟ نظر به روی تو کرده دو دیده حیران شد تو رفتی…
نه دست رسی به یار دارم
نه دست رسی به یار دارم نه طاقت انتظار دارم هر جور که از تو بر من آید از گردش روزگار دارم در دل غم…
نگارا، روز عیش و شادمانیست
نگارا، روز عیش و شادمانیست هوای سبزه و صوت و اغانیست مرا بی تو چه جای زندگانیست که دل بی عشق و جان بی شادمانیست…
نسیم زلف تو دل را درون بجنباند
نسیم زلف تو دل را درون بجنباند بلاست چشم تو چون تیغ خون بجنباند چو باد بر سر زلفت رود ز هر جانب بسا که…
ناله برآید هر طرف کان بت خرامان در رسد
ناله برآید هر طرف کان بت خرامان در رسد فریاد بلبل خوش بود چون گل به بستان در رسد من خود نخواهم برد جان از…
می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحری
می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحری وه چه خوشی گر نفسی پهلوی من باده خوری گر ز خرابی منت نیست خبر رنجه…
مه غلام تست با رویی که هست
مه غلام تست با رویی که هست مشک خاک تست با بویی که هست دست بست آیینه پیشت ایستاد روی دیگر یافت با رویی که…
من و گنج غم و در سینه همان سیم تنم
من و گنج غم و در سینه همان سیم تنم چه کنم؟ دل نگشاید به بهار و چمنم چون دلم زمزمه شوق برآرد هر صبح…





