غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
دل باز سوی آن بت بدخو چه می رود؟
دل باز سوی آن بت بدخو چه می رود؟ این خون گرفته باز دران کوچه می رود؟ چون رفت از من آن دل نادان، رو،…
یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتی
یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتی کافتد ز فتنه در همه آفاق غارتی چندین به شهر دزدی دلها کجا شود؟ در دیده گر ز…
یارب، این شهره لشکر ز کجا میآید؟
یارب، این شهره لشکر ز کجا میآید؟ که ز عشقش دل خلقی به بلا میآید فتنه جان من خسته دل آمد چشمش باز بر جان…
یار بی موجب دل از ما برگرفت
یار بی موجب دل از ما برگرفت یار دیگر کرد و کار از سر گرفت دل ز هجرش برگ درد و غم بساخت جان ز…
وه که از سوز درونم خبری نیست ترا
وه که از سوز درونم خبری نیست ترا در غمت مردم و با من نظری نیست ترا بر سر کوی تو فریاد که از راه…
هوایی می رسد کز سر گریبان چاک خواهم زد
هوایی می رسد کز سر گریبان چاک خواهم زد کلاه عافیت با سر بهم بر خاک خواهم زد بر آن گلرخ چو راهم نیست، سوی…
همی دزدی ز من اندام چون سیم
همی دزدی ز من اندام چون سیم کدامین سیم دزدت کرد تعلیم ز بهر سیم پیشانی گره چیست؟ گره تا چند بتوان بست بر سیم…
هر لحظه چشم شوخت ناز دگر فروشد
هر لحظه چشم شوخت ناز دگر فروشد جوینده بش باید، گر بیشتر فروشد با آنکه ما نیرزیم از چشم تو نگاهی هم می دهیم جانی،…
هر که بر گفته تو گوش نهاد
هر که بر گفته تو گوش نهاد ز آتش دل به سینه جوش نهد رویت از زلف عنبرین مه را حلقه بندگی به گوش نهد…
هر شبم جان بر لب آید، ناله زار آورد
هر شبم جان بر لب آید، ناله زار آورد تا کدامین باد بویی زان جفا کار آورد رفت آن شوخ و دل خون گشته را…
هر روز چشم من به جمالی فرو شود
هر روز چشم من به جمالی فرو شود این دل که پاره باد گرفتار او شود ای روی این دو دیده بدبین من سیه! تا…
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم پری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟ نظر به روی تو کرده دو دیده حیران شد تو رفتی…
نه دست رسی به یار دارم
نه دست رسی به یار دارم نه طاقت انتظار دارم هر جور که از تو بر من آید از گردش روزگار دارم در دل غم…
نگارا، روز عیش و شادمانیست
نگارا، روز عیش و شادمانیست هوای سبزه و صوت و اغانیست مرا بی تو چه جای زندگانیست که دل بی عشق و جان بی شادمانیست…
نسیم زلف تو دل را درون بجنباند
نسیم زلف تو دل را درون بجنباند بلاست چشم تو چون تیغ خون بجنباند چو باد بر سر زلفت رود ز هر جانب بسا که…
ناله برآید هر طرف کان بت خرامان در رسد
ناله برآید هر طرف کان بت خرامان در رسد فریاد بلبل خوش بود چون گل به بستان در رسد من خود نخواهم برد جان از…
می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحری
می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحری وه چه خوشی گر نفسی پهلوی من باده خوری گر ز خرابی منت نیست خبر رنجه…
مه غلام تست با رویی که هست
مه غلام تست با رویی که هست مشک خاک تست با بویی که هست دست بست آیینه پیشت ایستاد روی دیگر یافت با رویی که…
من و گنج غم و در سینه همان سیم تنم
من و گنج غم و در سینه همان سیم تنم چه کنم؟ دل نگشاید به بهار و چمنم چون دلم زمزمه شوق برآرد هر صبح…
من ز بهرت دوست دارم جان عشقاندیش را
من ز بهرت دوست دارم جان عشقاندیش را کز سگان داغ او کردم دل درویش را وقت را خوش دار بر روی بتان، چون رفتنی…
من اگر دوستت همی دارم
من اگر دوستت همی دارم مکش اکنون برای این کارم من خود از هجر مرده ام، لیکن خویشتن را بدو نمی آرم لاف یاری نمی…
مسلمانان، گرفتارم گرفتار
مسلمانان، گرفتارم گرفتار وزین جال دل افگارم گرفتار نظر بر نیکوان چندان نهادم که شد ناگه دل زارم گرفتار چو خود کردم نظر در روی…
مردمی نرگس او می داند
مردمی نرگس او می داند جادویی غمزه او می خواند زلف او پهلوی خال لب او گویی از شهد مگس می راند کار عاشق که…
مرا در سر هوای نازنینی ست
مرا در سر هوای نازنینی ست کز او تاراج شد هر جا که دینی ست نخواهد رفت مهرش از دل من اگر چه با منش…
مدتی شد که نظر بر رخ یاری دارم
مدتی شد که نظر بر رخ یاری دارم بلبلم، این همه افغان ز بهاری دارم نازنینی ست که بهرش دل و دین می بازم خوبرویی…
ماهرویا، به خون من مشتاب
ماهرویا، به خون من مشتاب کشتن عاشقان که دید صواب چشمت، ار خون من بریخت چه شد ترک با تیغ بود مست و خراب تا…
ما را دل زار مستمند است
ما را دل زار مستمند است و آویخته خم کمند است ای جان کسی، دل رهی را می پرس که نیک دردمند است بدگوی که…
لبت در سخن انگبین ریخته
لبت در سخن انگبین ریخته رخت مشک بر یاسمین ریخته از آن روی و موی دلاویز تست دلم در شب و روز آویخته چو باد…
گهیت از آشنایان یاد ناید
گهیت از آشنایان یاد ناید چنین بیگانه بودن هم نشاید که داد آن بخت خوش روزی که ما را ز در همچون تو خورشیدی در…
گل ز رخساره تو بی آب است
گل ز رخساره تو بی آب است مه ز نظاره تو بیتاب است مژه های کژ دلاویزت کجه های دکان قصاب است با خیال تو…
گرچه در کشتن عشاق زبون میآید
گرچه در کشتن عشاق زبون میآید باری آن شکل ببینید که چون میآید ای صبا، خاک رهش آر و بینداز به چشم که بلاها همه…
گر گذر افتد ترا در کوی جانان، ای نسیم
گر گذر افتد ترا در کوی جانان، ای نسیم خدمت من عرضه کن در خدمت یار قدیم طور هستی را حجاب دیده بینا مساز تا…
گر حسن تو آفاق پر آوازه ندارد
گر حسن تو آفاق پر آوازه ندارد سرهای سران بر در دروازه ندارد بی منت پیرایه چنانی تو به خوبی کت هیچ غم غالیه و…
گر تو رنج من مسکین گدا بشناسی
گر تو رنج من مسکین گدا بشناسی جور از حد نبری، حد جفا بشناسی من جز از تو نشناسم به حق خدمت تو تو نه…
گذشت آن کین دل زارم شکیبا بود یک چندی
گذشت آن کین دل زارم شکیبا بود یک چندی پریشانی زلفش آمد و زد راه خرسندی جز این شیرینی اندر عیش تلخ خود نمی بینم…
کسی که دیدن آن چشم خوابناک رود
کسی که دیدن آن چشم خوابناک رود عجب مدان که به خواب خوشش هلاک رود زمین به یاد لبت بوسه می زنم، لیکن چگونه آرزوی…
کدام دل که تو غمزده زدی فگار نشد؟
کدام دل که تو غمزده زدی فگار نشد؟ کدام کس که ترا دید و بی قرار نشد؟ حرام باد زخاک تو بر در هر چشم…
قمر برید ز من مهر و من خراب قمر
قمر برید ز من مهر و من خراب قمر شبم دراز چو گیسوی نیمتاب قمر خرابه ها همه چون از قمر شود روشن چراست تیره…
فرخ آن عیدی که جان قربانی جانان بود
فرخ آن عیدی که جان قربانی جانان بود خرم آن جانی که پیش نیکوان قربان بود چون نگوید نازنین من مبارک باد عید جان شکر…
غبار مشک می خیزد، ندانم تا چه باد است این؟
غبار مشک می خیزد، ندانم تا چه باد است این؟ سوار مست می آید، فساد است و فساد است این به زلفش صد دل مظلوم…
عشق تو هر لحظه فزون میشود
عشق تو هر لحظه فزون میشود دل ز غمت قطره خون میشود در هوس سلسله زلف تو عقل مبدل به جنون میشود روی تو نادیده…
عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پند
عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پند سلطان ننهد بنده محنت زده را بند ای یار عزیز، انده دوری تو چه دانی؟ من دانم و…
عارض همچون نگارستان تو
عارض همچون نگارستان تو شاهد حال است بر دستان تو شب جهانی کشته ای و آنگه هنوز بوی خون می آید از پیکان تو عذر…
صبح است و دهر از خرمی چون روضه رضوان نگر
صبح است و دهر از خرمی چون روضه رضوان نگر جنبیدن باد صبا جلوه گر بستان نگر خندید خورشید فلک چون سرخ گل در بوستان…
شهسوارانی که فتح قلعه دین کردهاند
شهسوارانی که فتح قلعه دین کردهاند التماس همت از دلهای مسکین کردهاند پاکبازان سر کوی خرابات فنا در مقام سرفرازی خشت بالین کردهاند سنگسار لعنت…
شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست
شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست من خوشم تو مرهم آنجاها رسان کازردنست جان من از مایه غمهای تو پرورده شد خلق غم…
شبهای عاشق را گهی صبح طرب کمتر دمد
شبهای عاشق را گهی صبح طرب کمتر دمد کز ناوک غمزه زنان پیکانش در بستر دمد شیرین نباتی خاسته گرد لب شکر فشانش شیرین چرا…
شب رسید آن شمع کو عمری درون سینه بود
شب رسید آن شمع کو عمری درون سینه بود شعله می زد هر چه در دل آتش دیرینه بود پیش آن محراب ابرو جان خلقی…
سوی من بین که ز هجرت به گداز آمدهام
سوی من بین که ز هجرت به گداز آمدهام روی بنمای که پیشت به نیاز آمدهام به سر زلف درازت کششی داشتمی زان کشش به…
سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمی
سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمی همه بتانت که محراب چشم هر صنمی در آب و آینه بینی همیشه صورت خویش که آفتاب پرستی…
سر زلف تو تا بجنبیدهست
سر زلف تو تا بجنبیدهست بوی مشک ختا بجنبیدهست بوی خون آمد از صبا ماناک عاشقی را هوا بجنبیدهست تا بجنبید زلف او از باد…
سبزهها میدمد و آب روان میآید
سبزهها میدمد و آب روان میآید ابر چون دیده من گریهکنان میآید از پس گشتن صحرا و لب جوی و چمن هوسی در دل هر…
زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنی
زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنی مردن هم از گیسوی خود بر خلق مشکل می کنی هم جان و تن…
زمانی نیست کز دست تو جان من نمیسوزد
زمانی نیست کز دست تو جان من نمیسوزد کدامین سینه را کان غمزه پرفن نمیسوزد مگر ترکیب فانوس است، جانا، استخوان من درون میسوزدم، چون…
زلف تو به هر آب مصفا نتوان شست
زلف تو به هر آب مصفا نتوان شست الا که به خونابه دلها نتوان شست هر شب من و از گریه سر کوی تو شستن…
ز من چو دل ربودی رفت جان نیز
ز من چو دل ربودی رفت جان نیز که در دل داشت شوقت این و آن نیز ز یاقوت لبت ما را طمعهاست کز او…
ز دستم شد عنان دل، چه داند کس که من چونم؟
ز دستم شد عنان دل، چه داند کس که من چونم؟ درین تیمار بی حاصل چه داند کس که من چونم؟ من و شبها و…
روی نیکوی تو ز مه کم نیست
روی نیکوی تو ز مه کم نیست جز ترا نیکویی مسلم نیست دهنت ذره و کم از ذره است رخ ز خورشید ذره ای کم…
روز عید است به من ده می نابی چو گلاب
روز عید است به من ده می نابی چو گلاب که ازان جام شود تازه ام این جان خراب جان من از هوس آن، به…
رسید موسم عید و صلای می درداد
رسید موسم عید و صلای می درداد پیاله بر کف خوبان ماه پیکر داد میی که ساقی رعنا ز خون مستان خورد چه خوابها که…
رخ تو نور دیده قمر است
رخ تو نور دیده قمر است لب تو سرخ رویی شکر است با تو، ای یکسر آمده به دلم که کند شرکتی، گدا و سر…
دیده با تو چو هم نظر گردد
دیده با تو چو هم نظر گردد ناوک فتنه را سپر گردد هر که از درد عشق بی خبر است چون ترا دید با خبر…
دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشت
دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشت مرده هجر ز بوی تو همه شب جان داشت روی تو دیدم و شد درد فراموش…
دلی کو چون تو دلداری ندارد
دلی کو چون تو دلداری ندارد بر اهل عشق مقداری ندارد ز سر تا پای زلفت یک شکن نیست که در هر مو گرفتاری ندارد…
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابد
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابد نوازشی هم از آن یار دلنواز نیاید تمام عرصه عالم سپاه فتنه بگیرد اگر ز عارض…
دلبرا، در جان نشین، فی العین هم
دلبرا، در جان نشین، فی العین هم ای ز تو شادی به جان، فی القلب هم گریه خون بین و می کن پرسشی چون نماند،…
دل ما را ز دست غم امان نیست
دل ما را ز دست غم امان نیست نشان شادمانی در جهان نیست جهان پر آشنا و من به غم غرق که دریای محبت را…
دل ز تو بی غم نتوانیم کرد
دل ز تو بی غم نتوانیم کرد درد ترا کم نتوانیم کرد جرعه ای از جام جفا می کشیم رطل دمادم نتوانیم کرد کرد غمت…
از حال مات هیچ حکایت نمی رسد
از حال مات هیچ حکایت نمی رسد در کار مات بیش عنایت نمی رسد گویند بگسلد چو بغایت رسید عشق جانم گسست و عشق بغایت…
ابروی مانند ماهش بنگرید
ابروی مانند ماهش بنگرید جعد مشکین دوتاهش بنگرید بر چنان جوری که چشمش می کند روی زیبا عذر خواهش بنگرید بس که اندر روی او…
دریاب که من طاقت هجر تو ندارم
دریاب که من طاقت هجر تو ندارم بشتاب که افتاد به جان بهر تو کارم از من تو کران کردی و خون ماند به چشمم…
در فراقش رود خون از دیده می بارم هنوز
در فراقش رود خون از دیده می بارم هنوز وان زدلگرمی نگوید ترک آزارم هنوز سالها تا گلبن مقصود در می پرورم ز آب چشمم…
در آن هجوم که یار تو پادشا باشد
در آن هجوم که یار تو پادشا باشد غم گدا که بود، زیر پا کرا باشد؟ منم به سوز و گدازش، به یاد سیم برت…
خون گریم ار چه از ستم بیکران تو
خون گریم ار چه از ستم بیکران تو هم خاک روبم از مژه بر آستان تو بسیار آبگینه دلها شکسته ای زین جرم سنگ شد…
خواهی دلا، فردوس جان، رخسار جانان را ببین
خواهی دلا، فردوس جان، رخسار جانان را ببین ور بایدت سرو روان، آن میر خوبان را ببین ای دل، که هستی بی قرار، از بهر…
خلقی همه در شهر و مرا جا به دگر سو
خلقی همه در شهر و مرا جا به دگر سو هر کس به رهی و من تنها به دگر سو بینم چو به راهش بدوم،…
خراش سینه خود با یکی خونخوار می گویم
خراش سینه خود با یکی خونخوار می گویم حساب عمر می دانم که غم با یار می گویم فراهم کی شود ریش دلم زینسان که…
چون نارم آنکه فارغ زان آشنا گریزم
چون نارم آنکه فارغ زان آشنا گریزم گه در فسون نشینم، گه در دعا گریزم بوی کشندهٔ او خود همره صبا شد خلق از سموم…
چون به گیتی هر چه می آید، روان خواهد گذشت
چون به گیتی هر چه می آید، روان خواهد گذشت خرم آن کس کو نکو نام از جهان خواهد گذشت ناوک گردون که آید از…
چو خواهی برد روزی عاقبت این جان مفتون را
چو خواهی برد روزی عاقبت این جان مفتون را گه از گاهی به من بنمای باری صنع بیچون را تو می کن هر چه خواهی،…
چه کردم کآخرم فرمان نکردی
چه کردم کآخرم فرمان نکردی بدیدی دردم و درمان نکردی ز هجران تو کفری هست بر من شب کفر مرا ایمان نکردی به دشواری برآمد…
چنین که غمزه خوبان نشست در کینم
چنین که غمزه خوبان نشست در کینم مدان که یک نفس ایمن ز فتنه بنشینم حلال باد چو می خون من بر آن ساقی که…
چشمت که قصد جان من ناتوان کند
چشمت که قصد جان من ناتوان کند گویم مکن به قصد دل، همان کند مرغ دل آشیانه به زلف تو می کند چون طوطیی که…
جولان توسنش بین، هر سو غبار دیگر
جولان توسنش بین، هر سو غبار دیگر فتراک او نگه کن، هر سو شکار دیگر دلها اسیر گیرد، جانها شکار سازد هرگز ندیده ام من،…
جانا، گذری به بوستان کن
جانا، گذری به بوستان کن باده خور و رخ چو ارغوان کن جان ها که گرانست نرخ ایشان یک بار بخند و رایگان کن از…
جان فدای پسرانی که نکورو باشند
جان فدای پسرانی که نکورو باشند راحت جانست جفاشان چو جفاجو باشند خود ز خوبان پری چهره همین کار آید که ستمگاره و مردم کش…
تو، ای پسر، که از این سو سوار می گذری
تو، ای پسر، که از این سو سوار می گذری مرا کش ارز که برای شکار می گذری ز دوستان که به جولانگه تو خاک…
تن پاکت که زیر پیرهن است
تن پاکت که زیر پیرهن است وحده لاشریک له، چه تن است هست پیراهنت چو قطره آب که تنک گشته بر گل و سمن است…
ترک من چون تیر مژگان برکشد
ترک من چون تیر مژگان برکشد ماه گردون را سپر در سر کشد در دلم تیرش ترازویی شود وز درون سینه جان می برکشد چون…
تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کرد
تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کرد بیچاره دلم را هدف تیر بلا کرد در خواب نبیند رخ آرام دگر بار هر دل…
تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد
تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد قوت دل ریشم همگی خون جگر شد گلگون شده بد روی من از اشک عقیقی از…
پرتو خورشید بین تابنده از روی قمر
پرتو خورشید بین تابنده از روی قمر شاد باش، ای روشنی روی نیکوی قمر راست چون ماه نوم کاهیده و زار و نزار کز پس…
بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان تو
بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان تو مرا، دربان، رها کن تا بمیرد باغبان تو ز فریادم بنالد کوه و ره ندهی به…
بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرت
بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرت ناتوانم کرد چشم جادوی افسونگرت رگ برون آمد مرا از پوست در عشقت، مگوی کز ز بهر آن…
بهار بی رخ گلرنگ تو، چه کار آید
بهار بی رخ گلرنگ تو، چه کار آید مرا یک آمدنت به که ده بهار آید اگر دو اسپه دواند به گرد تو نرسد گل…
به فراغ دل زمانی نظری به ماهرویی
به فراغ دل زمانی نظری به ماهرویی به از آنکه چند شاهی، همه عمر های و هویی نه ز دست نوجوانان به چمن شدم، ولیکن…
به چشم تر دمی کاندر دل بریانش میدارم
به چشم تر دمی کاندر دل بریانش میدارم وی اندر خواب و من نزدیک خود مهمانش میدارم خیال زلف او را رنجه میسازم، بیا، ای…
بشکفت گلها در چمن، ای گلسِتان من بیا
بشکفت گلها در چمن، ای گلسِتان من بیا سرو ایستاده منتظر، سرو روان من بیا از گریه من هر طرف، پر لاله و گل شد…
برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟
برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟ ز جان سوخته بیرون نمی شوی، چه کنم؟ تویی به حسن چو لیلی، ولیک هیچ شبی…
بر رخ همچو مهش طره چون شب نگرید
بر رخ همچو مهش طره چون شب نگرید انگبین در لب شیرینش لبالب نگرید چشم بسته مگشایید مگر بر رویش آن زمان کش مه نو…





