غزلیات انوری ابیوردی
هٔ عشق برنوشتم باز
تختهٔ عشق برنوشتم باز برنویس ای نگار تختهٔ ناز تا بر استاد عاشقی خوانیم روزکی چند باب ناز و نیاز ورقی باز کن ز عهد…
ن عشق تو بیخار آمدست
گلبن عشق تو بیخار آمدست هر گلی را صد خریدار آمدست عالمی را از جفای عشق تو پای و پیشانی به دیوار آمدست حسن را…
مردمان بگویید آرام جان من کو
ای مردمان بگویید آرام جان من کو راحتفزای هرکس محنترسان من کو نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس گه گه به ناز گویم سرو…
لش از جهان غوغا برآورد
جمالش از جهان غوغا برآورد مه از تشویر واویلا برآورد چو دل دادم بدو جان خواست از من چو گفتم بوسهای صفرا برآورد ز بیآبی…
قد تو قد سرو خم دارد
با قد تو قد سرو خم دارد چون قد تو باغ، سرو کم دارد وصلت ز همه وجود به لیکن تا هجر تو روی در…
شوخ دیده دیده چو بر هم نمیزند
آن شوخ دیده دیده چو بر هم نمیزند دل صبر پیشه کرد و کنون دم نمیزند زو صد هزار زخم جفا دارم و هنوز چون…
رم جز غم تو غمگساری
ندارم جز غم تو غمگساری نه جز تیمار تو تیمارداری مرا از تو غم تو یادگارست از این بهتر چه باشد یادگاری بدان تا روزگارم…
دور بدیدم آن پری را
از دور بدیدم آن پری را آن رشک بتان آزری را در مغرب زلف عرض داده صد قافله ماه و مشتری را بر گوشهٔ عارض…
خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی
ای خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی بدخو چرا شدستی آخر مرا نگویی در نیکویی تمامی در بدخویی بغایت یارب چه چشم زخمست خوبیت را…
تم سر به پیمان درنیاری
گرفتم سر به پیمان درنیاری سر جور و جفا باری چه داری چو یاران گر به پیغامی نیرزم به دشنامی چرا یادم نیاری به غم…
بیتو به صدهزار زاریست
دل بیتو به صدهزار زاریست جان در کف صدهزار خواریست در عشق تو ز اشک دیده دل را الحق ز هزار گونه یاریست در راه…
باد صبحدم خبری ده ز یار من
ای باد صبحدم خبری ده ز یار من کز هجر او شدست پژولیده کار من او بود غمگسار من اندر همه جهان او رفت و…
ا دلم از خال سیاه تو به حالیست
جانا دلم از خال سیاه تو به حالیست کامروز بر آنم که نه دل نقطهٔ خالیست در آرزوی خواب شب از بهر خیالت حقا که…
میگیرم چو با ما کردهای
سهل میگیرم چو با ما کردهای گرچه میگیرم که عمدا کردهای من خود از سودای تو سرگشتهام هر زمان با من چه صفرا کردهای کشتی…
ز رازت خبر نمییابد
جان ز رازت خبر نمییابد عقل خوی تو درنمییابد چون تو بازارگان ترکستان مینیارد مگر نمییابد وصل چون دارم از تو چشم که چشم بر…
در روزگار مینشود
دست در روزگار مینشود پای عمر استوارمینشود شاهد خوب صورتست امل در دل و دیده خوار مینشود روز شادی چو راز گردونست لاجرم آشکار مینشود…
تو صدهزار جان ارزد
درد تو صدهزار جان ارزد گرد تو نور دیدگان ارزد نه غمت را بها به جان بکنم که برآنم که بیش از آن ارزد گرچه…
تا ببینی که من بر چه کارم
بیا تا ببینی که من بر چه کارم نیایی میا برگ این هم ندارم به جانی که بیتو مرا میبرآید چه باید جهانی به هم…
ای جان جهان با من جفا تا کی کنی
آخر ای جان جهان با من جفا تا کی کنی دست عهد از دامن صحبت رها تا کی کنی چون بجز جور و جفاکاری نداری…





