هد تو بوی وفا می‌نیاید

ز عهد تو بوی وفا می‌نیاید که از خوی تو جز جفا می‌نیاید جهانیست حسنت که جز تخم فتنه بر آن آب و خاک و…

نازکی که رنگ رخ یار می‌نماید

از نازکی که رنگ رخ یار می‌نماید گل با همه لطافت او خار می‌نماید وانجا که سایهٔ سر زلفش رخ بپوشد روز آفتاب بر سر…

مرحبا و اهلا آخر تو خود کجایی

خه مرحبا و اهلا آخر تو خود کجایی احوال ما نپرسی نزدیک ما نیایی ما خود نمی‌شویمت در روی اگرنه آخر سهلست اینکه گه‌گه رویی…

م از عشق تو در سنگ آمدست

پایم از عشق تو در سنگ آمدست عقل را با تو قبا تنگ آمدست نام من هرگز نیاری بر زبان آری از نامم ترا ننگ…

قی چیست مبتلا بودن

عاشقی چیست مبتلا بودن با غم و محنت آشنا بودن سپر خنجر بلا گشتن هدف ناوک قضا بودن بند معشوق چون به بستت پای از…

عاشقان گیتی یاری دهید یاری

ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری کان سنگدل دلم را خواری نمود خواری چون دوستان یکدل دل پیش تو نهادم بسته به دوستی دل بنموده…

رنگ مهر از رخ روشن گرفته‌ام

تا رنگ مهر از رخ روشن گرفته‌ام بی‌رنگ او ببین که چه شیون گرفته‌ام دریای من غذای دل تنگ من شدست دریای کشتیی که به…

دور تو کم کسی امان یابد

در دور تو کم کسی امان یابد در عشق تو کم دلی زبان یابد خود نیز نشان نمی‌توان دادن زان‌کس که ز تو همی نشان…

د وصل تو کاری درازست

امید وصل تو کاری درازست امید الحق نشیبی بی‌فرازست طمع را بر تو دندان گرچه کندست تمنا را زبان باری درازست ره بیرون شد از…

تم کز غم من غم نداری

گرفتم کز غم من غم نداری عفاک‌الله دروغی هم نداری به بند عشوه پایم بسته می‌دار کز این سرمایه باری کم نداری به دشنامی که…

بیل عشق تو دل گل ندارد

به بیل عشق تو دل گل ندارد که راه عشق تو منزل ندارد قدم بر جان همی باید نهادن در این راه و دلم آن…

باز به عاشقی درافکندم

دل باز به عاشقی درافکندم برداد به باد عهد و سوگندم پیوست به عشق تا دگرباره ببرید ز خاص و عام پیوندم برکند به دست…

ا دلم از غمت به جان آمد

جانا دلم از غمت به جان آمد جانم ز تو بر سر جهان آمد از دولت این جهان دلی بودم آن نیز به دولتت گران…

می‌دار کانچه بنمودی

یاد می‌دار کانچه بنمودی در وفا برخلاف آن بودی حال من دیده در کشاکش هجر وصل را هیچ روی ننمودی ناز تنهات بود عادت و…

صوت نمی‌بندد که دل یاری دگر گیرد

مرا صوت نمی‌بندد که دل یاری دگر گیرد مرا بیکار بگذارد سر کاری دگر گیرد دل خود را دهم پندی اگرچه پند نپذیرد که بگذارد…

در زهد و توبه دربستم

آخر در زهد و توبه دربستم وز بند قبول آن و این رستم بر پردهٔ چنگ پرده بدریدم وز بادهٔ ناب توبه بشکستم با آن…

تو قضای آسمانست

عشق تو قضای آسمانست وصل تو بقای جاودانست آسیب غم تو در زمانه دور از تو بلای ناگهانست دستم نرسد همی به شادی تا پای…

تا صبح یار در بر بود

دوش تا صبح یار در بر بود غم هجران چو حلقه بر در بود دست من بود و گردنش همه شب دی همه روز اگرچه…

ای دل که عشق کار تو نیست

مکن ای دل که عشق کار تو نیست بار خود را ببر که بار تو نیست مردی از عشق و در غم دگری گرچه این…