غزلیات انوری ابیوردی
ه بگشای و زمانی بنشین بیش مگوی
قرطه بگشای و زمانی بنشین بیش مگوی روی بنمای که امروز چنین دارد روی در عذر و گره موی ببند و بگشای که پذیرای گره…
ن برگشتی ای دلبر دریغا روزگار من
ز من برگشتی ای دلبر دریغا روزگار من شکستی عهد من یکسر دریغا روزگار من دلم جفت عنا کردی به هجرم مبتلا کردی وفا کردم…
مالله که دوستدار توام
یعلمالله که دوستدار توام عاشق زار بیقرار توام بیتو ای جان و دیدهٔ روشن چون سر زلف تابدار توام در سر من خمار انده تست…
که دستم زیر سنگ آوردهای
تا که دستم زیر سنگ آوردهای راستی را روز من شب کردهای از غم عشق تو دل خون میخورد وای آن مسکین که با او…
غایت عیش این جهانی
ای غایت عیش این جهانی ای اصل نشاط و شادمانی گر روح بود لطیف روحی ور جان باشد عزیز جانی گفتی که چگونهای تو بیما…
ش از رخ چو پرده برگیرد
حسنش از رخ چو پرده برگیرد ماه واخجلتاه درگیرد چون غم او درآید از در دل صبر بیچاره راه برگیرد شاهد جانم و دلم غم…
را عشقت به هم برمیزند
هرکرا عشقت به هم برمیزند عاقبت چون حلقه بر در میزند طالعی داری که از دست غمت هرکرا دستیست بر سر میزند در هوای تو…
دل مسکین من در کار تست
تا دل مسکین من در کار تست آرزوی جان من دیدار تست جان و دل در کار تو کردم فدا کار من این بود دیگر…
جران تو جانم میبرآید
ز هجران تو جانم میبرآید بکن رحمی مکن کاخر نشاید فروشد روزم از غم چند گویی که میکن حیلهای تا شب چه زاید سیهرویی من…
ت حسن تو از مه برگذشت
رایت حسن تو از مه برگذشت با من این جور تو از حد درگذشت آتش هجر توام خوش خوش بسوخت آب اندوه توام از سر…
به دیدهٔ دریغ خاک درت
ای به دیدهٔ دریغ خاک درت همه سوگند من به جان و سرت گوش را منتست بر همه تن از پی آن حدیث چون شکرت…
از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب وز شب تپانچهها زده بر روی آفتاب بر سیم ساده بیخته از مشک سودهگرد بر برگ لاله ریخته…
وصل اندر زبانی افکنی
نام وصل اندر زبانی افکنی تا دلم را در گمانی افکنی راست چون جان بر میان بندد دلم خویشتن را بر کرانی افکنی از جهان…
گرد وفا نمیگردد
یار گرد وفا نمیگردد حاجتی زو روا نمیگردد ما به گرد درش همی گردیم گرچه او گرد ما نمیگردد یک زمان صحبت جدایی یار از…
دوش آن صنم بادهفروش
باز دوش آن صنم بادهفروش شهری از ولوله آورد به جوش صبحدم بود که میشد به وثاق چون پرندوش نه بیهش نه به هوش دست…
دار آخر جفا چندین مکن
شرم دار آخر جفا چندین مکن قصد آزار من مسکین مکن پایی از غم در رکاب آوردهام بیش از این اسب جفا را زین مکن…
تو بر هرکه عافیت بهسر آرد
عشق تو بر هرکه عافیت بهسر آرد هر دو جهانش به زیر پای درآرد عقل که در کوی روزگار نپاید بر سر کوی تو عمرها…
بر جای نیست همنفسم
پای بر جای نیست همنفسم چه کنم اوست دستگیر و کسم در پی گرد کاروان غمش از رسیلان نالهٔ جرسم بر سر کوی او شبی…
از اندازه بیرون میکنی
ناز از اندازه بیرون میکنی وز جگر خوردن دلم خون میکنی هرچه من از سرکشی کم میکنم در کلهداری تو افزون میکنی ماه رخسارت نه…





